آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Thursday, May 13, 2010


Golnar Tabibzadeh, 'Pieta', 170x140 cm, Mixed Media on Canvas, 2009


آقای ایگرگ دفترم را ورق می‌زند. آرام. با سرعت ثابت. گاهی اما روی بعضی صفحه‌ها مکث می‌کند. چشمانش را تنگ می‌کند که يعنی دارد با دقت می‌خواند. اين‌جور وقت‌ها کنجکاوی‌م می‌گیرد که کدام نوشته نگه‌ش داشته است. کدام سوژه توجه‌ش را جلب کرده است. معمولن حدس‌هایم غلط از آب در می‌آیند. معمولن‌تر به نوشته‌هایی علاقه نشان می‌دهد که زیاد شخصی نیست. که زیاد سانتی‌مانتالیسم قاطی‌ش نیست. از آن دست نوشته‌هایی که اتفاق‌ای بیرون از من باعث نوشتن‌شان شده است. یادداشت‌هایی که همین‌جوری ورورور نوشته‌ام‌شان، بی‌که خودم را دچار فرم و ادا اطوارهای نوشتاری کرده باشم.

این‌بار تا ته دفتر را که ورق زد، چند صفحه برگشت عقب. مال روزهای پارسال بود نوشته‌ها، جسته و گریخته، یادداشت‌های دو سه خطی از در و دیوار. فیلم‌هایی که دیده‌ام، گالری‌هایی که رفته‌ام، کتاب‌هایی که خوانده‌ام. کافه‌ها و رستوران‌هایی که دوست داشته‌ام. آدم‌هایی که کشف کرده‌ام. گفت چرا مرتب‌شان نمی‌کنم. چرا مدام و جدی نمی‌نویسم‌شان. چرا همه‌چیز را می‌گذارم توی کشو، برای یک‌روزی، یک‌جایی، یک‌وقتی. راست می‌گوید. من آدم آرشیوم. هر چیزی را که داشته باشم، به محض خریدن‌اش، گرفتن‌اش، داشتن‌اش، اصلن امان از این «داشتن»، خیالم که راحت می‌شود از داشتن‌ِ چیزی، کسی، می‌گذارم‌اش توی کشو، برای سر فرصت. بعد می‌بینی هزار سال گذشته و هنوز سر فرصت نرسیده. (رکورد ویرگول‌ام از خودم)

این‌جوری شد که شروع کردم ورق زدن صفحات گذشته. نوت‌هایی که برداشته بودم روزی چیزی بنویسم راجع‌به‌شان. یادداشت‌هام از گالری‌ها و نمایشگاه‌های مختلف. این‌‌جوری‌تر شد که رفتم سراغ فولدر عکس‌ها و بروشورها. چه اسم‌ها برایم آشناتر شده‌اند امسال. حالا هر کدام‌شان برایم هیستوری دارند. تبدیل شده‌اند به یک نشانه برای یک روز خاص، یک دوره‌ی خاص. به رزومه‌ها نگاه می‌کنم. همه‌شان دهه‌شصتی‌اند. بروشورها را ورق می‌زنم. اين‌بار، این‌جا لااقل، توی دنيای تاش‌های رنگ و ضربه‌های قلم‌مو، دهه‌شصتی‌ها خوب ظاهر شده‌اند انگار. خوش درخشیده‌اند انصافن. کارهای‌شان را دوست دارم. همان روزها هم دلم خواسته بود از آن‌ها که دوست‌شان دارم بنویسم. نشده بود. روزهای پرحادثه‌ای بود. دست و دل‌مان نمی‌رفت به نوشتن، به نوشتن از چیز دیگری به جز حادثه. تاریخ‌ها را نگاه می‌کنم. هزار و سی‌صد و هشتاد و هشت. کاش این نقاشی‌ها گم نشده باشند لابه‌لای روزهای پر تب و تاب هشتادوهشت. بروشورها و يادداشت‌ها را ورق می‌زنم. هر کدام‌شان حال و هوای خودشان را دارد. برای من اما این‌جوری‌ست که ذهن‌ام ناخوداگاه همه‌شان را ربط می‌دهد به هم، با یک نخ تسبیح نامرئی. توی هر کدام‌شان می‌شود ردی از حادثه دید. نمی‌دانم توی دنيای آن روزهای هنرمند چه می‌گذشته وقتی نقش می‌زده روی بوم، اما چشمِ منِ هشتادوهشت از سر گذرانده همه‌شان را یک جور دیگر می‌بیند امروز. با خودم فکر می‌کنم چه دست‌قوی‌های خوبی‌اند این شصتی‌های نقاش.

«Homesickها»ی نگار اورنگ را که می‌بینم، یاد چهره‌های خودمان می‌افتم. یاد غباری که تمامِ این ماه‌ها نشسته روی شانه‌هامان، بی‌که حواس‌مان باشد. هوم‌سیک‌های مقیم ایران، بی‌که جلای وطن کرده باشیم. مبهوت، دفورمه، مات.

«شهروند درجه سوم» سید امین باقری، با آن پیژامه‌های اصیل و شکم‌های چین‌خورده، مرا یاد «هیچ» این روزها می‌اندازد. «هیچ» عبدالرضا کاهانی. آدم‌های توی نقاشی‌ها، کاریکاتور همین آدم‌های دور و بر خودمان‌اند. گیرم دو سه محله آن‌ورتر. یکی‌یکی‌شان را می‌شود تشخیص بدهی توی همین خیابان‌های شهر شلوغ. با همین پیژامه‌ها، سوار بی‌ام‌دبلیوهای کروک متالیک.

آزاده بلوچی آدم‌هایی را می‌کشد که دارند تبدیل به گیاه می‌شوند. مسخ؟

کاران رَشاد هم از آن شصتی‌های امضادار است. بعد از دیدنِ قوطی‌های اسپری‌اش، می‌شود کارهایش را از فاصله‌ی یک کیلومتری شناخت. گرافیتی‌های خوش آب‌ورنگ، با ترکیب‌های متناسب و چشم‌نواز. کارهایش را که تماشا می‌کنی با خودت می‌گویی «چه به قاعده».

«داخلی‌ها»ی مرجان رضوی از آن تم‌های شخصی‌ست که من دوست دارم. تماشای آدم‌ها توی خلوت خودشان. بی‌که درگیر نگاه بیننده باشند. تماشای آدم‌ها توی خانه، با لباس خانه، با وسایل شخصی و کمپوزیسیون‌های شخصی. با ترکیب رنگ‌های جسورانه و حس طنزی که گاه‌به‌گاه چاشنی کارهای اوست.

آدم‌های گلنار طبیب‌زاده را می‌شناسم. تلخ و مریض‌اند. کافی‌ست چشم بگردانیم به دور و بر، مدام می‌بینیم‌شان، می‌بینیم‌مان، انگار روزنگار خودمان باشد.

«تنها توفان کودکان ناهمگون می‌زاید». آساره عکاشه خوب بلد است عناصر پراکنده و نامربوط را کنار هم بچسباند، روی بوم. ما هم خوب بلدیم. شما انگار کن همین جامعه‌ی خودمان، همین کولاژهای زندگی روزمره‌ی خودمان.

«نسیم گزنده»ی شیما فریدنی مرا یاد تیمارستان می‌اندارد. آدم‌هایی که برای خودشان پرسه می‌زنند، این‌جا و آن‌جا، توی پرسپکتوهای شخصیِ خودشان. بی‌هدف، بی‌مقصد، بی‌آینده.

«سوگ» ندا معین افشاری، روزشمار حال و روز نقاش است در سوگ پدر. برای منِ کلمه‌باف، تماشای حس فقدان پدر به واسطه‌ی رنگ و نقش، از آن چیزهاست که مدت‌ها پای یک نقاشی نگه می‌داردَم. کلن‌تر کارهای ندا را دوست دارم همیشه. لکه‌های قرمز کارهاش یک‌جورِ خوبی به دل می‌نشیند. فرم‌های نرم و هاله‌وارِ این روزهاش هم.

مجموعه‌ی «همه‌ی روزها شبیهِ هم نیست» سعیده یونسی، از آن مجموعه‌هاست که کلی قصه دارد توی خودش. آدم‌ای که این‌جا ایستاده و تصویرش توی آینه آن «منِ» دیگر اوست. منِ واحدی که لباس‌های گوناگون به تن می‌کند، با صورتک‌های مختلف.

دفترم را می‌بندم. کاغذها و بروشورها و عکس‌ها را می‌گذارم سر جاهاشان. صدای شصتی‌ها توی سرم می‌پیچد. صدای‌شان وارونه و تلخ و کلافه است. نگاه آدم‌های‌شان مات و بی‌فروغ است. صورت‌هاشان دفورمه و مثله شده است. داریم متلاشی می‌شویم و توی خودمان فرو می‌پاشیم. شصتی‌های نقاش خوب حرف می‌زنند.


Comments:
خوب، خیلی وقت بود نیامده بودم اینجا ...

هی تا ایگرگ و مانی و گریمور اورژانسی و ورکمایستر و الی آخر را هی قلمبه قلبمه قورت دادم تو ...

مارمولک هم بود توشون فک کنم

دوست دارم اینجا را
گفته بودم؟
 
کاش مثل همین کار گلنار , از بقیه شونم یه مثال نشون می دادی. اینطوری آدم هی لازم نمی شد فقط ایماژ سازی کنه که :)
 
،باعث مکث غریبی شد
 
البته ربط چندانی به پست شما ندارد ولی این درست که بقول قدیمی ها هر چی توو عالمه توو آدمه ! و آدمیزاد بالاخره یه نیازهایی داره که باید بر طرف بشه حالا میخواد دهه ، دهه ی شصت باشه یا هفتاد یا هشتاد و ... ولی آدم میمونه که والدین محترم این متولدین دهه ی شصت ، اگر چه که باید نیازهایشان را بر طرف میکرده اند که خوب کاری هم میکرده اند ، اما توو اون دهه ی شصتی که افتد و همه دانند ، چه انگیزه ی قوی یی داشتند برای بچه درست کردن !
نطفه ی شصتی ها ، همین شصتی های نقاش و غیر نقاش اینجوری بسته شده دیگه !
 
زیبا مینویسی
شاد باشی
 
درباره ی کارهای_آزاده بلوچی شاید یه نکته کمک کنه تا ایده ی_مسخ و کنار بذاری.اون این کارا رو بعد از مرگ_مادرش کشید.یه نگاه به مرگ و دفن کردن آدمای_زندگیمون.مث_ گذاشتن_یه دونه توی_خاک
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025