آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, July 10, 2010
- 1 -
کارم طول کشیده بود. تا نُه شب. از آن قرارهای کاریِ ادا-اطواری که باید کارفرما را تحت تاثیر قرار بدهی، با لباسای که میپوشی و قلم و دفتری که میگذاری جلوی روت روی میز و چهار خط اسکیسای که میکشی جلوی چشماش روی نقشهها و چند کلمهی قلمبهسلمبهی دهنپرکن. خدا را شکر اغلب کافهها سیگار-ممنوعاند این روزها وگرنه مارک سیگار و فندک و مخلفات هم اضافه میشد به لیست مذکور. قرارم تا نُه شب طول کشیده بود و آقای کارفرما بلند نمیشد برود. خسته شده بودم از دستاش. کار را دوست نداشتم و توی رودروایستیِ بابا قبول کرده بودماش. نُه شب شده بود و آقای کارفرما هنوز داشت سؤالهای بیربط میپرسید. به ساعتام نگاه کردم و بلند شدم. گفتم باید بروم. قرار بعدیمان را فیکس کردیم و زدم بیرون. هوا تاریک و گرم بود. دلم نمیخواست بروم خانه. دلم نمیخواست تنها باشم. اساماس زدم که هستی بیام پیشت؟ جواب داد بعله. یک ربع بعد رسیده بودم آنجا. نیمهتاریک بود، مثل همیشه. بوی نم کولر پیچیده بود توی خانه و باخ پخش میشد برای خودش. ایستاده بود همانجا، همان لبخند همیشهگی. رفتم توی بغلش. ببخشید بیدعوت اومدم، دلم نمیخواست برم خونه خب. موهایم را بوسید. خوب کردی خره. یک لیوان آب سرد گذاشت روی پیشخان، از همان لیوانهای شکم گنده. درینک؟ دو سه تا اسمارتیز از توی ظرف برداشتم و گفتم اوهوووم. Labels: stranger |
خوش به حالم که خودمم
خوش به حال همه که خویشتن اند