آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 20, 2013
دیروقت بود. سرم گرم کتاب بود که پیغام داد مرغ سوخاری داریم که دوست داری، یه عالمه سیبزمینی سرخکرده، اسپرایت، و اپیزود جدید کلیفورنیکیشن. راه نه گفتن نذاشتهم برات. خندیدم. راه نه گفتن نذاشته بود برام. نیم ساعت بعد اونجا بودم. تا بساط شام رو بچینه و پیکها رو پر کنه، رفته بودم دوش بگیرم. حوله آورد برام با یه لیوان آبجوی تگری، به عنوان پیشنیاز. گفت چیزمیزات تو این کشوئهن، اگه لباس زیر خواستی. تا قبل از اون شب، نمیدونستم یه کشو دارم تو خونهش. اصن یادم نبود چیا جا گذاشتهم پیشش، چه برسه به یه کشو. کشوی دراورو باز کردم. چند تا تیکه لباس بود، دو تا کش سر و یه کیلیپس مال دوران قبل از کچل کردنم قاعدتن، یه اسپری، یه جفت جوراب حولهای گولهشده، دو تا انگشتر، یه مداد، یه مسواک، یه حوله هم که مال خودم نبود اما شده بود مال من، هاها، با یه بسته اسمارتیز. خل. اسمارتیزه رو هم گذاشته بود تو کشو.
از پشت مبل پریدم سر جام، با لیوان ترکیبی مورد علاقهم، و مرغ سوخاری با یه عالمه سیبزمینی سرخکرده. و کلیفورنیکیشن. از لیوان دوم به بعد همیشه حالم مناسبه و دماغم شروع میکنه به گزگز کردن. گزگز آشنا. اینجا از معدود گوشههای دوستداشتنی دنیاست که همهچیش سر جاشه. هیچچیش اضافه نیست. نه حرفی، نه سؤالی، نه جوابی.
جرأت داری بخواب!
خوابم میاد خب الاغ.
تا بره توالت و بیاد، لیوانمو برمیدارم با یه مشت مغز تخمه، جیم میشم رو تخت. تخت درست روبروی پردهست. اصن جای درستِ کَلیف دیدن همینجاست.
مطمئن بودم جیممیشی رو تخت.
:پی
زمان میگذره. زمان میگذره و کلیف برای خودش تموم میشه و یه موسیقی آروم شروع میکنه پخش شدن. تو این خونه میشه از رو تخت تمام فعالیتهای دیجیتال رو انجام داد بیکه کسی از جاش تکون بخوره. سرخوشم. سیگار روشن میکنه. غلت میزنم رو شکم، ساعدهامو گونیا میکنم رو تخت نیمخیز میشم نوک دماغشو ماچ میکنم. سیگارشو میده اون دستش شروع میکنه پشتمو نوازش کردن.
کشوئه رو از کجا آوردی حالا؟
خسته شدم بسکه همهچیت مونده بود رو کانتر، میز، اینور اونور. پاشو بیا لااقل به کشوت سر بزن، مرتبش کن، چه میدونم.
جای من همیشه اینوره، این سر تخت. پتو نرمه هم وقتایی که اینجام میشه پتوی من. گاهی وقتا صب که پا میشم، بیکه مرد رو صدا کنم لباس میپوشم میرم. میدونم نیم ساعت سه ربع بعد اساماس میاد که اوی، صبونهی من چی شد پس؟ گاهی وقتا آخر شب یه روز پر کار، مسج میده بریم استیک بزنیم؟ بریم بزنیم.
حوصله ندارم برم خونه، بیام فیلم ببینیم.
بیا۲.
جای من همیشه معلومه تو زندگیش. جای اونم معلومه به نظرم. بره ده سال دیگه دوباره پیداش شه هم، باز هم همینقدر عزیزه. سؤال نداریم از هم. یه شب همون اولا، پرسید چهقدر آدم بیاد جلو رم میکنی؟ گفتم فلانقدر. صاف وایستاد پشت خط فلانقدر. ماهها و سالهای اول یه جاهایی بهم برمیخورد که وا، چرا هیچوقت بیشتر نمیخواد از این رابطه؟ حالا که چند سال گذشته استراتژیشو یاد گرفتهم دیگه. کرهبز به طرز خیلی زیرپوستیای به درستترین زبون ممکن با من تا میکنه. اصن فرصت رم کردن بهم نمیده. بزنم به تخته.
نه که خیلی هم تحویل میگیری. اگه تحویلت گرفته بودم که همون دو سال پیش گذاشته بودیم تو مرجوعیها که. از در فرودگاه اومدم بیرون که آژانس بگیرم، دیدم با نیش باز و یه دسته گل مضحک سبز شده جلوم: خانوم اجازه بدین برسونمتون. من؟ دو نقطه شاخ. ازین قرطیبازیا هیچوقت نداشتیم ما. فوقش سر مهمونی خارج از تهرانی چیزی بیاد دنبالم. وگرنه دریغ از یه خورده محبت اضافه و خارج از برنامه. همونجوری که دارم سوار ماشین میشم مواظبم شاخام گیر نکنن به سقف.
خسته شدم دیگه، تا کی میخوای بری بچرخی واسه خودت؟ بسه شیطنت، بیا زنم شو بابا.
امسال زوده هنوز، بذا این یه سال هم بچرخم واسه خودم، ایشالا سال دیگه.
کوفت، خب. بدو پس.
Labels: stranger |
|
Sunday, March 31, 2013
یکی دو سال پیش بود گمانم. از آن شبهای خوبمان بود. خیلی خوب. دراز کشیده بود طرف همیشگی خودش به کتاب خواندن. من داشت خوابم میبرد برای خودم که بیهوا دست چپش را انداخت دورم مرا کشید در آغوشش. آغوش که نه، یکجورِ مهربانی چسباند به خودش. پرسید میای بریم شیش ماه استانبول زندگی کنیم؟ آنقدر ازتهِدلطور بود که دلم نیامد واقعبین باشم آن وقتِ شب. مثل همیشهی وعدههای کیدادهکیگرفته بیمکث جواب دادم بریمبریم. گفت دارم جدی میگم الاغ. جواب دادم دارم جدی میگم الاغتر. بعد اما وقتی شروع کرد چند سؤال واقعی پرسیدن، که تکلیف کارم و تکلیف بچهها و تکلیف ایکس و ایگرگ چی میشود دیدم نه، اوضاع جدیست انگار. مجبور شدم خیلی واقعبینانه و خیلی ضدحالطور توضیح بدهم که آن وقت سال نمیتوانم تکان بخورم از جایم، با آنهمه بند و چسب و مسئولیت. ته حرفهام گفتم اما دو سال دیگه میام که بریم. آن شب دو سال دیگر هم آیندهای بعید بود برایم، خیلی بعید و خیلی دور.
حالا اما، امشب، آیندهی بعید آن سال به حال قریبالوقوع نزدیک شده است. داشتم «استانبول -خاطرات و شهر-» اورهان پاموک را میخواندم. صفحهی شصت و سوم بودم که کتاب را بستم گذاشتم کنار. خیره شدم به سقف، با لبخند، و اساماس زدم که هنوزم بریم استانبول؟ جواب داد بریم. نوشتم دارم جدی میگم الاغ. نوشت منم جدی میگم الاغ. داشت راست میگفت.
Labels: stranger |
|
Saturday, March 9, 2013
هزار سال هم که بیخبر باشیم از هم، باز یهجوری برمیداره دو و نیم نصفشب اساماس میده «چرا اینقدر دلم تو رو میخواد آخه الاغ» که اصن به ذهنت خطور نمیکنه جواب بدی لانگ تایم نو سی مهندس. یعنی اصن بعضی آدمها هستن در زندگانی، که خر عزیز و شخصیِ آدمن. جاشون هُلُپی تو دلِ آدمه. خودتم که بکشی نمیتونی بهشون جواب سربالا بدی. خرا.
Labels: stranger |
|
Sunday, September 30, 2012
آدمها برایم علیالسویه شدهاند. "غریبه" برایم علیالسویه شده است. دیگر دلم نمیخواهد نزدیکتر شوم یا بیشتر بشناسماش. همینقدری که هست، همین قدری که هستیم خوب است، کافیست. حوصلهی بیشترش را ندارم. ترجیح میدهم همهچیز همینجور نصفهنیمه و بی برچسب باقی بماند عجالتاً. کلاً آن شعلهی هوس و شور و اشتیاقم مدتهاست ته کشیده. میل خاصی به چیزی ندارم. تهدیگ زعفرانی هم که ببینم، کمی با نوک چنگال باهاش بازی میکنم و بعد ولش میکنم به امان خدا، همانجور روی میز. یا سیرم، یا اشتهایم را از دست دادهام. نظرم به گزینهی دو نزدیکتر است.
Labels: stranger |
|
Sunday, September 9, 2012
دلم میخواست زنگ میزد میگفت برای فردا عصر بلیط رزرو کردهام، فلان تئاتر. فردا عصرش میرفتیم تئاتر میدیدیم، بعد همانجور پیاده قدم میزدیم تا رستوران دنجی همان حوالی، شام سبکی میخوردیم میرفتیم خانه، کمی شراب و دو اپیزود از سریال مورد علاقهمان. بعد من لباسم را عوض میکردم ولو میشدم روی تخت، طرف خودم، سه سوت بعد خوابم میبرد؛ مرد همانجور آیپد به بغل بیدار میماند طرف خودش، تا دمدمای صبح.
غریبه اما هیچوقت زنگ نمیزند.
Labels: stranger |
|
Wednesday, July 11, 2012
یکی هم باید بردارد بنویسد از آن لحظههای گاهبهگاهای که اتفاق میافتد گاهی، سرِ بعضی از پیچهای زندگی، از آن لحظههای تکنفره، خصوصی، به زباننیاوردنی. از آن وقتها که علیرغم تمام شعارها و قرارهایت با خودت، علیرغم ستایش شیوهی زندگی بیتعهد و بیچارچوب و تنها و یکنفره و همینی که هستِ خودت، علیرغم ستایش «تنها»یی، میبینی دلت میخواهد همین امشب، همین لحظهی خاص، همین الانای که داری به تنهایی فکر میکنی تنها نباشی و نه دوست و رفیق(که زیادند و عزیز)، که آدمات، آدمای که مال توست و متعلق به همین لحظههای گاهبهگاه، بیاید و باشد و دستت را بگیرد و بماند و نرود.
به تمام شبهایی فکر میکنم که نصفهشبهای دیر، حوالی پنج صبح، پاشدم لباس پوشیدم که "میخواهم بروم «خانه»". از یک شبی به بعد با خودم قرار گذاشتم نمانم، نماندم هم. بعد؟ فکر میکنم به آدمِ نماندنای که منم، چهطور دلش میخواهد سرِ بعضی از پیچهای زندگی، تو را داشته باشد که باشی، که بیایی و بمانی. Labels: stranger |
|
Wednesday, June 27, 2012
زندگی برگشت سر جاش
همانجا که باید باشد Labels: stranger |
|
Monday, June 4, 2012
اعتراف یکم: مرد را دوست دارم، آبویِسلی.
اعتراف دوم: مدام بر سر این دو راهی قرار میگیرم/میدهدم که "الان دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباست رو آخه الاغ؟".
اعتراف سوم: هم دم خروس را باور میکنم، هم قسم حضرت عباس را.
اعتراف چهارم: بودنش شادم میکند و نبودنش غمگین، فارغ از حواشی، آن-کاندیشنال. واقعی.
اعتراف پنجم: اوه2، مرد را دوست دارم مثل اینکه، جدی2. Labels: stranger |
|
Friday, April 20, 2012
دلم میخواهد اساماس بدهم بگویم بیا حرف بزنیم. بعد اما با خودم فکر میکنم که چی، از همان حرفهای بینتیجه. با خودم فکر میکنم درواقع من از هرگونه نتیجهای فرار میکنم این روزها. صرفاً دلم میخواهد نتیجه را بدانم و بعد فرار کنم. بنابراین اساماس نمیدهم و میروم فیلم ببینم. Labels: stranger |
|
Saturday, March 10, 2012
مثل سیگار کشیدنِ دوباره میماند، بعد از تَرک، بعد از این که با خودت گفته باشی دیگر لب به سیگار نمیزنم. من؟ سیگاری نیستم. نبودهام هیچوقت. فقط حدس میزنم مثل سیگارکشیدنِ دوباره میمانَد، بعد از تَرک، بعد از ماهها. یکجورهایی حق مسلم خودت میدانی، حق هم شاید نه، نمیدانم، میدانی همین است که هست، و گریزی نیست. تلاش بیهوده موقوف. تن میدهی به دودِ لاکردار. حالش را میبری و چشمهایت هم، بله، گاهی.
وقتهایی مثل امشب، دلم میخواهد این اساماس آخری را نخوانم دیگر. حدس میزنم تویش چی نوشته شده. دلم میخواست میشد حدس نزنم. نمیشود. مرد همان «سیگار»یست که بود. توقع بیجا دارم از خودم، از او. تن دادهام. قبول. حالش را میبَرَم؟ نمیدانم. میبرم گاهی. یکوقتهایی هم روز ازنو روزی از نو. گاهی مثل امشب، روز از نو، بیروزی، بیهوا، بیهمهچیز.
یکی هم باید بردارد برایم نویسد تن دادن نیست الاغ، تن دادن نیست این. دل دادن است. Labels: stranger |
|
Tuesday, March 6, 2012
- 13 -
باید نوشته باشماش قبلن. دفتری، کاغذی، گوشهای خلاصه. تصویر آن شب هنوز آنقدر پررنگ مانده که نمیشود جایی ننوشته باشماش. تابستان بود. یک شب داغ تابستان. دیروقت. حرف نمیزدیم. موسیقی آرامی پخش میشد، کلاسیک، و هُرهُر کولر، یکنواخت. خانه نیمهتاریک بود. نشسته بودم روی مبل کوتاه بیپشت و بیدسته، همان جلو، موهایم را بسته بودم بالای سرم، تاپ قهوهای سوخته تنم بود با شلوار کتان خاکی، کولهام پایین پایم بود و خمشده بودم بندهای کفشم را ببندم، آلاستار یشمی، منتظر که آژانس سر برسد. آمده بودی نشسته بودی روی مبل، همان پشت، با دستهات ریتم گرفته بودی، روی سرشانههام، و نتهای موسیقی را کشیده بودی روی تنم، نرم و بیفشار. دیروقت بود. ماشین نرسیده بود و موسیقی رفته بود تا طول بکشد و انگشتهات با موسیقی طول کشیده بود. زنگ در را زده بودند، تاکسی آمده بود. من نرفته بودم، مانده بودم تا موسیقی و هُرهُر کولر و ریتم دستهات به سرانجامی برسند با هم. منتظر بودم همهچیز بماند همانجور، در همان نیمهشب دیروقتِ تاریک و داغ تابستان. نشد، نمانده بود اما.
حالا حاضرم شرط ببندم به خاطر نمیآوری آن شب را. حاضرم شرط ببندم نمیدانی آنشبِ خانهی تو را میگویم حتا. من اما از همان سال تا امروز دنبال آن چنددقیقه گشتهام در خانهات، دنبال آن اتصال نرم و ظریف، نرم و ظریف و بیبند، در تمام آلبومهای بعدی که با هم گوش دادیم، تمام شبهای بعد، در تمامِ باهمبودنهامان، دنبال آن انتظار عجیب و خوشایند، خوشایند و ناکام، بعد از آن شبِ طولانی. Labels: stranger |
|
Sunday, February 26, 2012
برمیگردد و هر بار
با ردی محو و نازک خواب آشفتهام را بر هم میزند چه دچارِ آن رگِ پنهانم Labels: stranger |
|
Saturday, February 18, 2012
18
دلم میخواهد بیاید نمایشگاه. همین امشب که شبِ آخر است. آخر وقتتر، هفتونیم اینطورها. دور بزند. کارها را ببیند. کمی گپ بزند. کمی گپ بزنیم. معاشرت کنیم. یک قهوه برایش بریزم با لیکور. قهوهبهدست بشیند روی مبل یکنفره. کارها را تماشا کند. بماند تا ساعت هشت. تا هشت که غریبهها بروند، خودمانیها بمانند. جمعوجور کنیم. دو پیک بزنیم دور هم. کمی تنقلات. ببندیم برویم. راه بیفتیم برویم همین پایین، همین سینما آزادی. «چیزهایی هست که نمیدانی» ببینیم. دلم میخواهد فیلم را برای اولین بار با هم ببینیم. حتا وسط فیلم دستم را گرفته باشد. کنارم باشد موقع تماشای فیلم. هر دو فیلم را دوست داشته باشیم. بزنیم بیرون. یازده شب. تهران. خلوت. بارانی. خنک. بگوید برویم خانهی من. برویم. Labels: stranger, یادداشتهای روزانه |
|
Friday, February 10, 2012
10
حالا فردای دیشب است. رفته بودیم میهمانیِ سارا. دور هم بودیم. رامین و سولماز و حسین و فروغ و علیرضای سارا اینها و سارای ما. خوش گذشت. مست کردیم. خواندیم. خندیدیم. قلیان کشیدم. دلم برای مرد تنگ شد. نبود. هیچوقت نبوده. دلم میخواست باشد، امشب، اینجا. نبود. هیچوقت نبوده. دلم برایش تنگ بود. Labels: stranger, یادداشتهای روزانه |
|
Wednesday, February 8, 2012
والله که شهر بیتو مرا..
Labels: stranger |
|
Friday, February 3, 2012
3 آمده بودم از فیلمهایی که این روزها میبینم بنویسم. نشد اما، نمیشود. تمام هوش و حواسم پیش «غریبه» است. حالا نه اینقدر، اما دست و دلم به نوشتنِ چیزی جز او نمیرود. از او نوشتن هم سخت است. از منِ مقابل او نوشتن سخت است. هنوز دارم صبر میکنم و میترسم هر چیزی که بنویسم طلسم صبر مرا باطل کند. بگذریم. باید صبر کنم. فردا شاید از فیلمها نوشتم. Labels: stranger, یادداشتهای روزانه |
|
Thursday, February 2, 2012
دارم ادای آدمهای بیاعتنا را درمیآورم. ادای آدمهایی که منتظر هیچچیز نیستند و سرشان به کار خودشان گرم است. ادای آدمهای خونسرد: اگر شد که هیچ، نشد هم خیالی نیست. دروغ چرا. ته دلم اما قرص است که میشود. یک خیالِ خوشِ مدام، که وقتش که برسد، میشود. دروغ چرا، شما که غریبه نیستی، ته دلم قرص است که اینجوری بیاعتنا، که اینجوری خونسرد. وگرنه که اگر شد ایام به کام است و عیش مدام و اگر نشد، اگر نشود شما حساب کن همان جهنمی که وعدهمان دادهاند.
دلتنگی؟ بیداد میکند آقا. Labels: stranger |
|
Tuesday, January 31, 2012
من «ضرورت»ِ زندگی مرد نبودم. مرد دلش برای من تنگ میشد، همانجور که آدم دلش برای معلم کلاس اولاش تنگ میشود. مرد مرا دوست داشت همانجور که آدم دخترخالههایش را دوست دارد. کاش همان تابستان ویلا را ترک کرده بودم.
ناخوشیها و روزها --- سیلویا پرینت Labels: las comillas, stranger |
|
0
بد مینویسم این روزها. بد و خشک و زورکی. مینویسم که نوشته باشم. نوشته شُرّه نمیکند از درونم. قلاب میاندازم ته ذهنم، و یک موضوعی اتفاقی چیزی را، میکشم بیرون، به زور. نوشته میان راه، گیر میکند به در و دیوار ذهن، زخمی میشود، کَنده میشود، تکه و پارهاش میریزد بیرون؛ آشفته و عصبی. آنچه میماند جنازهای عقیم است بیکه نای جنبیدن داشته باشد.
باید کتاب بخوانم؛ دوباره. باید کتابِ خوب بخوانم، مرتب. باید کتابِ خوب خواندن را دوباره بگذارم میانِ برنامهی روزانهام. کتابِ خوب خواندن عجیب حالم را خوب میکند، عجیب روی نوشتهام اثر میگذارد کاش میشد پروست بخوانم. باید کمی هم عاشق شوم. سودا جوهر من است، حتا اگر از عاشقی ننویسم.
دلم برای «غریبه» تنگ شده. Labels: stranger, یادداشتهای روزانه |
|
Friday, January 13, 2012
دارم عددها رو جمع و تفریق میکنم. یه کاسه میوهی خشک رو میز کنار دستمه. هرازگاهی بیکه نگاه کنم، یکیشونو برمیدارم شروع میکنم به گاز زدن. همینجور ریزریز. سرم تو ورقامه. یه گاز کوچیک. یههو یه مزهی گرم و عجیب. یه مزهی گس، گس و داغ. یه مزهای که اولین بارمه، که تا حالا نچشیدمش. میوههه رو نگاه میکنم. یه برش طالبیه. یه برش طالبی سبز. دوباره یه گاز کوچیک. دوباره یه موج گس و داغ. این مزههه عجیب داره منو درگیرِ خودش میکنه. به طرزِبیربطی داره تهِ مغزم وصل میشه به یه تصویر. به یه تک-فریم. بیرونِ درِ یه آسانسور. یه آسانسورِ پیر. دری که چارتاق بازه. یه نورِ نارنجیِ تیره افتاده تو راهرو.این مزهی گس و عجیب تهِ مغزم صاف وصل میشه به آغوشِ پشتِ اون در، خیلی مستقیم، خیلی بیربط. Labels: stranger |