آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Monday, May 20, 2013

دیروقت بود. سرم گرم کتاب بود که پیغام داد مرغ سوخاری داریم که دوست داری، یه عالمه سیب‌زمینی سرخ‌کرده، اسپرایت، و اپیزود جدید کلیفورنیکیشن. راه نه گفتن نذاشته‌م برات. خندیدم. راه نه گفتن نذاشته بود برام. نیم ساعت بعد اون‌جا بودم. تا بساط شام رو بچینه و پیک‌ها رو پر کنه، رفته بودم دوش بگیرم. حوله آورد برام با یه لیوان آبجوی تگری، به عنوان پیش‌نیاز. گفت چیزمیزات تو این کشوئه‌ن، اگه لباس زیر خواستی. تا قبل از اون شب، نمی‌دونستم یه کشو دارم تو خونه‌ش. اصن یادم نبود چیا جا گذاشته‌م پیشش، چه برسه به یه کشو. کشوی دراورو باز کردم. چند تا تیکه لباس بود، دو تا کش سر و یه کیلیپس مال دوران قبل از کچل کردنم قاعدتن، یه اسپری، یه جفت جوراب حوله‌ای گوله‌شده، دو تا انگشتر، یه مداد، یه مسواک، یه حوله هم که مال خودم نبود اما شده بود مال من، هاها، با یه بسته اسمارتیز. خل. اسمارتیزه رو هم گذاشته بود تو کشو.

از پشت مبل پریدم سر جام، با لیوان ترکیبی مورد علاقه‌م، و مرغ سوخاری با یه عالمه سیب‌زمینی سرخ‌کرده. و کلیفورنیکیشن. از لیوان دوم به بعد همیشه حالم مناسبه و دماغم شروع می‌کنه به گزگز کردن. گزگز آشنا. این‌جا از معدود گوشه‌های دوست‌داشتنی دنیاست که همه‌چی‌ش سر جاشه. هیچ‌چی‌ش اضافه نیست. نه حرفی، نه سؤالی، نه جوابی.

جرأت داری بخواب!
خوابم میاد خب الاغ.

تا بره توالت و بیاد، لیوانمو برمی‌دارم با یه مشت مغز تخمه، جیم می‌شم رو تخت. تخت درست روبروی پرده‌ست. اصن جای درستِ کَلیف دیدن همین‌جاست.

مطمئن بودم جیم‌می‌شی رو تخت.
:پی

زمان می‌گذره. زمان می‌گذره و کلیف برای خودش تموم می‌شه و یه موسیقی آروم شروع می‌کنه پخش شدن. تو این خونه می‌شه از رو تخت تمام فعالیت‌های دیجیتال رو انجام داد بی‌که کسی از جاش تکون بخوره. سرخوشم. سیگار روشن می‌کنه. غلت می‌زنم رو شکم، ساعدهامو گونیا می‌کنم رو تخت نیم‌خیز می‌شم نوک دماغشو ماچ می‌کنم. سیگارشو می‌ده اون دستش شروع می‌کنه پشتمو نوازش کردن.

کشوئه رو از کجا آوردی حالا؟
خسته شدم بس‌که همه‌چی‌ت مونده بود رو کانتر، میز، این‌ور اون‌ور. پاشو بیا لااقل به کشوت سر بزن، مرتب‌ش کن، چه می‌دونم.

جای من همیشه این‌وره، این سر تخت. پتو نرمه هم وقتایی که این‌جام می‌شه پتوی من. گاهی وقتا صب که پا می‌شم، بی‌که مرد رو صدا کنم لباس می‌پوشم می‌رم. می‌دونم نیم ساعت سه ربع بعد اس‌ام‌اس میاد که اوی، صبونه‌ی من چی شد پس؟ گاهی وقتا آخر شب یه روز پر کار، مسج می‌ده بریم استیک بزنیم؟ بریم بزنیم.

حوصله ندارم برم خونه، بیام فیلم ببینیم.
بیا۲.

جای من همیشه معلومه تو زندگی‌ش. جای اونم معلومه به نظرم. بره ده سال دیگه دوباره پیداش شه هم، باز هم همین‌قدر عزیزه. سؤال نداریم از هم. یه شب همون اولا، پرسید چه‌قدر آدم بیاد جلو رم می‌کنی؟ گفتم فلان‌قدر. صاف وایستاد پشت خط فلان‌قدر. ماه‌ها و سال‌های اول یه جاهایی به‌م برمی‌خورد که وا، چرا هیچ‌وقت بیشتر نمی‌خواد از این رابطه؟ حالا که چند سال گذشته استراتژی‌شو یاد گرفته‌م دیگه. کره‌بز به طرز خیلی زیرپوستی‌ای به درست‌ترین زبون ممکن با من تا می‌کنه. اصن فرصت رم کردن به‌م نمی‌ده. بزنم به تخته.

نه که خیلی هم تحویل می‌گیری.
اگه تحویلت گرفته بودم که همون دو سال پیش گذاشته بودی‌م تو مرجوعی‌ها که.

از در فرودگاه اومدم بیرون که آژانس بگیرم، دیدم با نیش باز و یه دسته گل مضحک سبز شده جلوم: خانوم اجازه بدین برسونمتون. من؟ دو نقطه شاخ. ازین قرطی‌بازیا هیچ‌وقت نداشتیم ما. فوقش سر مهمونی خارج از تهرانی چیزی بیاد دنبالم. وگرنه دریغ از یه خورده محبت اضافه و خارج از برنامه. همون‌جوری که دارم سوار ماشین می‌شم مواظبم شاخام گیر نکنن به سقف.

خسته شدم دیگه، تا کی می‌خوای بری بچرخی واسه خودت؟ بسه شیطنت، بیا زنم شو بابا.
امسال زوده هنوز، بذا این یه سال هم بچرخم واسه خودم، ایشالا سال دیگه.
کوفت، خب. بدو پس.

Labels:

..
  



Sunday, March 31, 2013

یکی دو سال پیش بود گمانم. از آن شب‌های خوب‌مان بود. خیلی خوب. دراز کشیده بود طرف همیشگی خودش به کتاب خواندن. من داشت خوابم می‌برد برای خودم که بی‌هوا دست چپ‌ش را انداخت دورم مرا کشید در آغوشش. آغوش که نه، یک‌جورِ مهربانی چسباند به خودش. پرسید میای بریم شیش ماه استانبول زندگی کنیم؟ آن‌قدر ازتهِ‌دل‌طور بود که دلم نیامد واقع‌بین باشم آن وقتِ شب. مثل همیشه‌ی وعده‌های کی‌داده‌کی‌گرفته بی‌مکث جواب دادم بریم‌بریم. گفت دارم جدی می‌گم الاغ. جواب دادم دارم جدی می‌گم الاغ‌تر. بعد اما وقتی شروع کرد چند سؤال واقعی پرسیدن، که تکلیف کارم و تکلیف بچه‌ها و تکلیف ایکس و ایگرگ چی می‌شود دیدم نه، اوضاع جدی‌ست انگار. مجبور شدم خیلی واقع‌بینانه و خیلی ضدحال‌طور توضیح بدهم که آن وقت سال نمی‌توانم تکان بخورم از جایم، با آن‌همه بند و چسب و مسئولیت. ته حرف‌هام گفتم اما دو سال دیگه میام که بریم. آن شب دو سال دیگر هم آینده‌ای بعید بود برایم، خیلی بعید و خیلی دور.

حالا اما، امشب، آینده‌ی بعید آن سال به حال قریب‌الوقوع نزدیک شده است. داشتم «استانبول -خاطرات و شهر-» اورهان پاموک را می‌خواندم. صفحه‌ی شصت و سوم بودم که کتاب را بستم گذاشتم کنار. خیره شدم به سقف، با لبخند، و اس‌ام‌اس زدم که هنوزم بریم استانبول؟ جواب داد بریم. نوشتم دارم جدی می‌گم الاغ. نوشت منم جدی می‌گم الاغ. داشت راست می‌گفت.

Labels:

..
  



Saturday, March 9, 2013

هزار سال هم که بی‌خبر باشیم از هم، باز یه‌جوری برمی‌داره دو و نیم نصف‌شب اس‌ام‌اس می‌ده «چرا این‌قدر دلم تو رو می‌خواد آخه الاغ» که اصن به ذهنت خطور نمی‌کنه جواب بدی لانگ تایم نو سی مهندس. یعنی اصن بعضی آدم‌ها هستن در زندگانی، که  خر عزیز و شخصیِ آدمن. جاشون هُلُپی تو دلِ آدمه. خودتم که بکشی نمی‌تونی به‌شون جواب سربالا بدی. خرا.

Labels:

..
  



Sunday, September 30, 2012

آدم‌ها برایم علی‌السویه شده‌اند. "غریبه" برایم علی‌السویه شده است. دیگر دلم نمی‌خواهد نزدیک‌تر شوم یا بیشتر بشناسم‌اش. همین‌قدری که هست، همین قدری که هستیم خوب است، کافی‌ست. حوصله‌ی بیشترش را ندارم. ترجیح می‌دهم همه‌چیز همین‌جور نصفه‌نیمه و بی‌ برچسب باقی بماند عجالتاً. کلاً آن شعله‌ی هوس و شور و اشتیاقم مدت‌هاست ته کشیده. میل خاصی به چیزی ندارم. ته‌دیگ زعفرانی هم که ببینم، کمی با نوک چنگال باهاش بازی می‌کنم و بعد ولش می‌کنم به امان خدا، همان‌جور روی میز. یا سیرم، یا اشتهایم را از دست داده‌ام. نظرم به گزینه‌ی دو نزدیک‌تر است.

Labels:

..
  



Sunday, September 9, 2012

دلم می‌خواست زنگ می‌زد می‌گفت برای فردا عصر بلیط رزرو کرده‌ام، فلان تئاتر. فردا عصرش می‌رفتیم تئاتر می‌دیدیم، بعد همان‌جور پیاده قدم می‌زدیم تا رستوران دنجی همان حوالی، شام سبکی می‌خوردیم می‌رفتیم خانه، کمی شراب و دو اپیزود از سریال مورد علاقه‌مان. بعد من لباسم را عوض می‌کردم ولو می‌شدم روی تخت، طرف خودم، سه سوت بعد خوابم می‌برد؛ مرد همان‌جور آی‌پد به بغل بیدار می‌ماند طرف خودش، تا دم‌دمای صبح. 

 غریبه اما هیچ‌وقت زنگ نمی‌زند.

Labels:

..
  



Wednesday, July 11, 2012

یکی هم باید بردارد بنویسد از آن لحظه‌های گاه‌به‌گاه‌ای که اتفاق می‌افتد گاهی، سرِ بعضی از پیچ‌های زندگی، از آن لحظه‌های تک‌نفره، خصوصی، به زبان‌نیاوردنی. از آن وقت‌ها که علی‌رغم تمام شعارها و قرارهایت با خودت، علی‌رغم ستایش شیوه‌ی زندگی بی‌تعهد و بی‌چارچوب و تنها و یک‌نفره و همینی که هستِ خودت، علی‌رغم ستایش «تنها»یی، می‌بینی دلت می‌خواهد همین امشب، همین لحظه‌ی خاص، همین الان‌ای که داری به تنهایی فکر می‌کنی تنها نباشی و نه دوست و رفیق(که زیادند و عزیز)، که آدم‌ات، آدم‌ای که مال توست و متعلق به همین لحظه‌های گاه‌به‌گاه، بیاید و باشد و دستت را بگیرد و بماند و نرود. 

به تمام شب‌هایی فکر می‌کنم که نصفه‌شب‌های دیر، حوالی پنج صبح، پاشدم لباس پوشیدم که "می‌خواهم بروم «خانه»". از یک شبی به بعد با خودم قرار گذاشتم نمانم، نماندم هم. بعد؟ فکر می‌کنم به آدمِ نماندن‌ای که منم، چه‌طور دلش می‌خواهد سرِ بعضی از پیچ‌های زندگی، تو را داشته باشد که باشی، که بیایی و بمانی.

Labels:

..
  



Wednesday, June 27, 2012

زندگی برگشت سر جاش
همان‌جا که باید باشد

Labels:

..
  



Monday, June 4, 2012

اعتراف یکم: مرد را دوست دارم، آبویِسلی.
اعتراف دوم: مدام بر سر این دو راهی قرار می‌گیرم/می‌دهدم که "الان دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس‌ت رو آخه الاغ؟".
اعتراف سوم: هم دم خروس را باور می‌کنم، هم قسم حضرت عباس را.
اعتراف چهارم: بودنش شادم می‌کند و نبودنش غمگین، فارغ از حواشی، آن-کاندیشنال. واقعی.
اعتراف پنجم: اوه2، مرد را دوست دارم مثل این‌که، جدی2.

Labels:

..
  



Friday, April 20, 2012

دلم می‌خواهد اس‌ام‌اس بدهم بگویم بیا حرف بزنیم. بعد اما با خودم فکر می‌کنم که چی، از همان حرف‌های بی‌نتیجه. با خودم فکر می‌کنم درواقع من از هرگونه نتیجه‌ای فرار می‌کنم این روزها. صرفاً دلم می‌خواهد نتیجه را بدانم و بعد فرار کنم. بنابراین اس‌ام‌اس نمی‌دهم و می‌روم فیلم ببینم.

Labels:

..
  



Saturday, March 10, 2012

مثل سیگار کشیدنِ دوباره می‌ماند، بعد از تَرک، بعد از این که با خودت گفته باشی دیگر لب به سیگار نمی‌زنم. من؟ سیگاری نیستم. نبوده‌ام هیچ‌وقت. فقط حدس می‌زنم مثل سیگارکشیدنِ دوباره می‌مانَد، بعد از تَرک، بعد از ماه‌ها. یک‌جورهایی حق مسلم خودت می‌دانی، حق هم شاید نه، نمی‌دانم، می‌دانی همین است که هست، و گریزی نیست. تلاش بیهوده موقوف. تن می‌دهی به دودِ لاکردار. حالش را می‌بری و چشم‌هایت هم، بله، گاهی. 

وقت‌هایی مثل امشب، دلم می‌خواهد این اس‌ام‌اس آخری را نخوانم دیگر. حدس می‌زنم تویش چی نوشته شده. دلم می‌خواست می‌شد حدس نزنم. نمی‌شود. مرد همان «سیگار»ی‌ست که بود. توقع بی‌جا دارم از خودم، از او. تن داده‌ام. قبول. حالش را می‌بَرَم؟ نمی‌دانم. می‌برم گاهی. یک‌وقت‌هایی هم روز ازنو روزی از نو. گاهی مثل امشب، روز از نو، بی‌روزی، بی‌هوا، بی‌همه‌چیز. 

یکی هم باید بردارد برایم نویسد تن دادن نیست الاغ، تن دادن نیست این. دل دادن است.

Labels:

..
  



Tuesday, March 6, 2012

- 13 -

باید نوشته باشم‌اش قبلن. دفتری، کاغذی، گوشه‌ای خلاصه. تصویر آن شب هنوز آن‌قدر پررنگ مانده که نمی‌شود جایی ننوشته باشم‌اش. تابستان بود. یک شب داغ تابستان. دیروقت. حرف نمی‌زدیم. موسیقی آرامی پخش می‌شد، کلاسیک، و هُرهُر کولر، یک‌نواخت. خانه نیمه‌تاریک بود. نشسته بودم روی مبل کوتاه بی‌پشت و بی‌دسته، همان جلو، موهایم را بسته بودم بالای سرم، تاپ قهوه‌ای سوخته تنم بود با شلوار کتان خاکی،  کوله‌ام پایین پایم بود و خم‌شده بودم بندهای کفشم را ببندم، آل‌استار یشمی، منتظر که آژانس سر برسد.  آمده بودی نشسته بودی روی مبل، همان پشت، با دست‌هات ریتم گرفته بودی، روی سرشانه‌هام، و نت‌های موسیقی را کشیده بودی روی تنم، نرم و بی‌فشار. دیروقت بود. ماشین نرسیده بود و موسیقی رفته بود تا طول بکشد و انگشت‌هات با موسیقی طول کشیده بود. زنگ در را زده بودند، تاکسی آمده بود. من نرفته بودم، مانده بودم تا موسیقی و هُرهُر کولر و ریتم دست‌هات به سرانجامی برسند با هم. منتظر بودم همه‌چیز بماند همان‌جور، در همان نیمه‌شب دیروقتِ تاریک و داغ تابستان. نشد، نمانده بود اما. 

حالا حاضرم شرط ببندم به خاطر نمی‌آوری آن شب را. حاضرم شرط ببندم نمی‌دانی آن‌شبِ خانه‌ی تو را می‌گویم حتا. من اما از همان سال تا امروز دنبال آن چنددقیقه گشته‌ام در خانه‌ات، دنبال آن اتصال نرم و ظریف، نرم و ظریف و بی‌بند، در تمام آلبوم‌های بعدی که با هم گوش دادیم، تمام شب‌های بعد، در تمامِ با‌هم‌بودن‌هامان، دنبال آن انتظار عجیب و خوشایند، خوشایند و ناکام، بعد از آن شبِ طولانی.

Labels:

..
  



Sunday, February 26, 2012

برمی‌گردد و هر بار
با ردی محو و نازک
خواب آشفته‌ام را بر هم می‌زند

چه  دچارِ آن رگِ پنهانم

Labels:

..
  



Saturday, February 18, 2012

18

دلم می‌خواهد بیاید نمایشگاه. همین امشب که شبِ آخر است. آخر وقت‌تر، هفت‌ونیم این‌طورها. دور بزند. کارها را ببیند. کمی گپ بزند. کمی گپ بزنیم. معاشرت کنیم. یک قهوه برایش بریزم با لیکور. قهوه‌به‌دست بشیند روی مبل یک‌نفره. کارها را تماشا کند. بماند تا ساعت هشت. تا هشت که غریبه‌ها بروند، خودمانی‌ها بمانند.  جمع‌وجور کنیم. دو پیک بزنیم دور هم. کمی تنقلات. ببندیم برویم. راه بیفتیم برویم همین پایین، همین سینما آزادی. «چیزهایی هست که نمی‌دانی» ببینیم. دلم می‌خواهد فیلم را برای اولین بار با هم ببینیم. حتا وسط فیلم دستم را گرفته باشد. کنارم باشد موقع تماشای فیلم. هر دو فیلم را دوست داشته باشیم. بزنیم بیرون.  یازده شب. تهران. خلوت. بارانی. خنک. بگوید برویم خانه‌ی من. برویم.

Labels: ,

..
  



Friday, February 10, 2012

10

حالا فردای دیشب است. رفته بودیم میهمانیِ سارا. دور هم بودیم. رامین و سولماز و حسین و فروغ و علیرضای سارا این‌ها و سارای ما. خوش گذشت. مست کردیم. خواندیم. خندیدیم. قلیان کشیدم. دلم برای مرد تنگ شد. نبود. هیچ‌وقت نبوده. دلم می‌خواست باشد، امشب، این‌جا. نبود. هیچ‌وقت نبوده. دلم برایش تنگ بود.

Labels: ,

..
  



Wednesday, February 8, 2012

والله که شهر بی‌تو مرا..

Labels:

..
  



Friday, February 3, 2012

3

آمده بودم از فیلم‌هایی که این روزها می‌بینم بنویسم. نشد اما، نمی‌شود. تمام هوش و حواسم پیش «غریبه» است. حالا نه این‌قدر، اما دست و دلم به نوشتنِ چیزی جز او نمی‌رود. از او نوشتن هم سخت است. از منِ مقابل او نوشتن سخت است. هنوز دارم صبر می‌کنم و  می‌ترسم هر چیزی که بنویسم طلسم صبر مرا باطل کند. بگذریم. باید صبر کنم. فردا شاید از فیلم‌ها نوشتم.

Labels: ,

..
  



Thursday, February 2, 2012

 دارم ادای آدم‌های بی‌اعتنا را درمی‌آورم. ادای آدم‌هایی که منتظر هیچ‌چیز نیستند و سرشان به کار خودشان گرم است. ادای آدم‌های خون‌سرد: اگر شد که هیچ، نشد هم خیالی نیست. دروغ چرا. ته دلم اما قرص است که می‌شود. یک خیالِ خوشِ مدام، که وقتش که برسد، می‌شود. دروغ چرا، شما که غریبه نیستی، ته دلم قرص است که این‌جوری بی‌اعتنا، که این‌جوری خون‌سرد. وگرنه که اگر شد ایام به کام است و عیش مدام و اگر نشد، اگر نشود شما حساب کن همان جهنمی که وعده‌مان داده‌اند.

دل‌تنگی؟ بیداد می‌کند آقا.

Labels:

..
  



Tuesday, January 31, 2012

من «ضرورت»ِ زندگی مرد نبودم. مرد دلش برای من تنگ می‌شد، همان‌جور که آدم دلش برای معلم کلاس اول‌اش تنگ می‌شود. مرد مرا دوست داشت همان‌جور که آدم دخترخاله‌هایش را دوست دارد. کاش همان تابستان ویلا را ترک کرده بودم.

ناخوشی‌ها و روزها --- سیلویا پرینت

Labels: ,

..
  




0

بد می‌نویسم این روزها. بد و خشک و زورکی. می‌نویسم که نوشته باشم. نوشته شُرّه نمی‌کند از درونم. قلاب می‌اندازم ته ذهنم، و یک موضوعی اتفاقی چیزی را، می‌کشم بیرون، به زور. نوشته میان راه، گیر می‌کند به در و دیوار ذهن، زخمی می‌شود، کَنده می‌شود، تکه و پاره‌اش می‌ریزد بیرون؛ آشفته و عصبی. آن‌چه می‌ماند جنازه‌ای عقیم است بی‌که نای جنبیدن داشته باشد.

باید کتاب بخوانم؛ دوباره. باید کتابِ خوب بخوانم، مرتب. باید کتابِ خوب خواندن را دوباره بگذارم میانِ برنامه‌ی روزانه‌ام. کتابِ خوب خواندن عجیب حالم را خوب می‌کند، عجیب روی نوشته‌ام اثر می‌گذارد کاش می‌شد پروست بخوانم. باید کمی هم عاشق شوم. ‌سودا جوهر من است، حتا اگر از عاشقی ننویسم.

 دلم برای «غریبه» تنگ شده.

Labels: ,

..
  



Friday, January 13, 2012

دارم عددها رو جمع و تفریق می‌کنم. یه کاسه میوه‌ی خشک رو میز کنار دستمه. هرازگاهی بی‌که نگاه کنم، یکی‌شونو برمی‌دارم شروع می‌کنم به گاز زدن. همین‌جور ریزریز. سرم تو ورقامه. یه‌ گاز کوچیک. یه‌هو یه مزه‌ی گرم و عجیب. یه مزه‌ی گس، گس و داغ. یه مزه‌ای که اولین بارمه، که تا حالا نچشیدمش. میوه‌هه رو نگاه می‌کنم. یه برش طالبیه. یه برش طالبی سبز. دوباره یه گاز کوچیک. دوباره یه موج گس و داغ. این مزه‌هه عجیب داره منو درگیرِ خودش می‌کنه. به طرزِبی‌ربطی داره تهِ مغزم وصل می‌شه به یه تصویر. به یه تک-فریم. بیرونِ درِ یه آسانسور. یه آسانسورِ پیر. دری که چارتاق بازه. یه نورِ نارنجیِ تیره افتاده تو راهرو.این مزه‌ی گس و عجیب تهِ مغزم صاف وصل می‌شه به آغوشِ پشتِ اون در، خیلی مستقیم، خیلی بی‌ربط.

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025