آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, September 1, 2010
آن دو سه هفتهی کذایی به یقین یکی از بدترین دورههای زندگیام بود. تمام درهای دنیا به رویم بسته شده بود. آدمهای مهم زندگیم ترکام کرده بودند. اطرافیانام مدام مرا به باد انتقاد میگرفتند. هیچ امیدی به آینده نبود و رسمن در آستانهی فروپاشی عصبی قرار گرفته بودم. هر روز صبح بیدار میشدم و مثل روال همیشه به کلاس میرفتم. درس میدادم. ورقهها را بین بچهها پخش میکردم. روی تخته خطهای صاف و طولانی میکشیدم. و هر لحظه منتظر بودم بدنام از ایستادن خسته شود، ننشیند، سقوط کند. عاقبت یک روز، دست از ایستادن برداشتم. دست از سرکشی برداشتم. به خودم اجازه دادم بیفتم. تماشای سقوط تجربهی عجیبی بود. تلخ بود. استخوانهای اضافهام شکست. نرم شدم. دست از لجبازی برداشتم و خودم را همانطور که بودم تماشا کردم. حالا قادر بودم خودم را بدون پیشداوری قضاوت کنم. خودم را محاکمه کنم، محکوم کنم، تبرئه کنم. پس از پایانِ دادگاه، تبدیل به آدمِ دیگری شدم. برای اولین بار مسئولیت اشتباهاتم را به گردن گرفتم. بابتشان معذرت خواستم و سعی کردم جبرانشان کنم. مهم نیست که موفق شدم یا نه -آدم تا ابد برای جبران اشتباهاتاش فرصت ندارد، این یک واقعیت بزرگ و ترسناک است که آدم دلش میخواهد هیچوقت باورش نکند، اما- اما در این تجربه حسای بزرگتر از خودِ تجربه نهفته بود که هرگز فراموشاش نخواهم کرد. «نرم شدن» کار سادهای نیست. «پذیرفتن» بعضی چیزها از آن هم سختتر است. «لجباز نبودن» سختترین کار دنیاست و درک و دریافت این سه موضوع برای هر موجودِ زندهی پراستخوانای شبیهِ من، یک جهش مهم ژنتیکی محسوب میشود.
خودشناسی مدرن --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |
حالا شده حکایت این وبلاگ که بعد چن وقت بی خبری ، یکهو کوپنش اعلام میشه و چندین پست ، با هم آپ میشه و ملت باید که گونی بیارن واسه اینهمه قند و شکر !
تو را خواهند شناخت
بس که من
از تو می گویم و از تو می نویسم...!!!
یک روز تلافی همه ی دوست داشتن هامو سرت در میارم .. عاشقم میشی .. میدونم