آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Monday, September 28, 2020

 لانا سه چهار تکه لباس برمی‌دارد با خودش می‌برد داخل اتاق پرو. لباس‌ها به چشمش قشنگ آمده‌اند. یکی یکی می‌پوشدشان. یک‌هو حواسش می‌رود به این‌که چه‌همه از زن بی‌ریخت توی آینه بیزار است. حواسش می‌رود به این‌که این پوست خسته، این موهای بی‌حالت، این بدن از ریخت‌افتاده‌ی بی‌قواره، آن زنی نیست که در خیالِ خودش تصویر می‌کند. حالا دیگر عکس زن توی ذهن خودش، با تصویرش توی آینه، زمین تا آسمان فرق دارد. چه بلایی سر خودم بیاورم تا از شر این زنِ ازریخت‌‌افتاده‌ی بی‌قواره خلاص شوم. لانا لباس‌ها را رها می‌کند توی اتاق پرو. می‌زند بیرون. زیاد فرقی هم نمی‌کرد به هر حال. لباس‌ها انگار توی همین هفت‌هشت دقیقه همه‌شان یک سایز کوچک شده بودند.

اتاق مونیکا---هانا تورنت

Labels:

..
  



Thursday, September 3, 2020

لانا چراغ توی هال را روشن کرد. در آشپزخانه را باز گذاشت تا با نور هال روشن شود. از پنجره باد ملایمی می‌آمد. این وقت‌های غروب، هوا دیگر رو به خنکی می‌رود. نفس‌های آخر تابستان است. بی‌هوا توی آشپزخانه چرخید. قهوه‌ساز را روشن کرد. تا قهوه‌اش آماده شود چند تکه‌ظرفی که توی سینک مانده بود را شست. گرده‌ی نان را از لای دستمال آورد بیرون گذاشت روی تخته‌، روی میز. چند تکه نان برید و روی آن‌ها مارمالاد پرتقال مالید. ماگ سفیدش را از قهوه‌ی سیاه پر کرد. نشست پشت میز آشپزخانه. در پناه روشنایی اندکی که از هال می‌آمد تو، شام مختصرش را خورد. کوچه ساکت بود. چراغ‌های خانه خاموش مانده بود. انگار هیچ‌کس در خانه نباشد و چراغ هال را برای گمراه‌کردن دزدها روشن گذاشته باشند. آخرین جرعه‌ی قهوه‌اش که تمام شد، خرده‌نان‌های روی میز را با سرانگشتانش برداشت ریخت روی تخته‌ی نان. نیم‌نگاهی به دور و بر انداخت. خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد. راحت‌تر نشست. با خودش فکر کرد کاش تونی امشب نمی‌آمد خانه.

اتاق مونیکا --- هانا تورنت

Labels:

..
  



Wednesday, August 26, 2020

امشب به خودم کاپ قهرمانی دادم. تونی که خانه را ترک کرد، یک آبجوی خنک از توی یخچال آوردم بیرون، با چند پر ژامبون، یک تکه پنیر، و دو سه تا زیتون سیاه. جایزه‌ی قهرمانی خونسردی و بلوغ!

اصلاً تونی از همان صبح اول وقت هم عصبانی بود، چه برسد به این وقت شب. خسته و عصبانی با یکی دو تا اصطکاک کاری. صدایش را پای تلفن می‌شنیدم که دارد حرص می‌خورد. با خودم فکر کردم عجب صبر و حوصله‌ای دارد که با این آدم‌ها سر و کله می‌زند. فکر کردم هیچ دلم نمی‌خواهد یک ساعت هم جای تونی باشم. عصر سرم درد گرفت. روز پرکار و خسته‌کننده‌ای را گذرانده بودم. از فرط کار غذا نخورده بودم و سرم اساسی درد گرفته بود. از همان سردردهای همیشگی. تازه دراز کشیده بودم روی تخت که تونی برگشت خانه. آمد توی اتاق و نشست روی تخت تکیه داد به بالش. چند جمله‌ای بین‌مان رد و بدل شد. سرم درد می‌کرد و حوصله‌ی معاشرت نداشتم. تلفنش زنگ خورد. یک بار. دو بار. سه بار. هی تلفنش زنگ می‌خورد و هی پای تلفن با آدم‌های مختلف سر و کله می‌زد. گاهی لابه‌لای تلفن‌ها از من هم نظر می‌خواست. مکالمات مقطع و کوتاه. عصبی شده بودم. دلم می‌خواست تنها و ساکت باشم و کمی بخوابم. تلفن تونی قطع نمی‌شد اما. پا شدم آمدم بیرون. آمدم توی سالن. آواره و سرگردان مانده بودم چه کار کنم. تخت و اتاق خواب در قرق تونی بود. یا باید روی مبل یا کاناپه دراز می‌کشیدم، یا می‌نشستم پای کامپیوتر. از دراز کشیدن که خوابی استراحتی چیزی درنمی‌آمد. نشستم پای کامپیوتر. الکی چهارتا صفحه جلویم باز کردم. چند دقیقه بعد تونی آمد دم در سالن، با لحن کلافه و بی‌حوصله گفت امشب می‌رم خونه. یکی دو تا جمله‌ی کاری هم گفت با این محتوا که از دست همه خسته شده‌م. بعد صدای بسته‌شدن در آمد و کمی بعدتر صدای روشن کردن ماشینش را شنیدم. رفت. خوشحال شدم که رفت. کمی قبل‌تر مکالمه‌اش را پای تلفن شنیده بودم و به نظرم آمده بود دارد گیر بی‌خودی می‌دهد. اگر می‌ماند، حتماً سر حرف باز می‌شد و کار به جر و بحث می‌کشید. چند دقیقه‌ای گذشت. آخ که دلم می‌خواست زنگ بزنم به تونی و دو سه تا جمله‌ی گزنده‌ی اساسی بگویم بهش. این جوری دلم خنک می‌شد. اما زنگ نزدم. می‌دانستم زنگ نمی‌زنم. می‌دانستم فارغ از این که حق با اوست یا نه، حاضر نیستم چیزی بگویم که برنجانمش. از خودم تعجب کردم. لانای اکستریمیتیست سابق، حتماً تا الان یک جنجال بزرگ به پا کرده بود. یکی دو تا تهدید که ردخور نداشت و تازه اگر سر لج می‌افتاد حتماً تهدیدهایش را عملی هم می‌کرد، وَلو شده به ضرر خودش باشد. من اما آرام و خونسرد پای کامپیوتر ماندم. چند صفحه‌ی دیگر را الکی باز و بسته کردم. ایمیل‌های نخوانده‌ام را مارک از رد کردم. دو سه تا چیز بیهوده گوگل کردم و بعد پاشدم رفتم توی آشپزخانه، یک آبجوی خنک گذاشتم بیرون، با چند پر ژامبون و زیتون و یک تکه پنیر. زنگ زدم به تونی. باید حتماً ازش چیزی می‌پرسیدم. سؤالم را پرسیدم خداحافظی کردم قطع کردم. صدایم آرام بود و بدون خشم. مهم‌تر از آن خودم آرام بودم و خشمگین نبودم. تونی هم لازم داشت امشب را برود استودیوی خودش، کمی به حال خودش باشد. راستش این‌جور وقت‌ها، یک شب‌هایی که نمی‌آید خانه و استودیو می‌ماند خوش‌حال هم می‌شوم. اصلاً یکی از سختی‌های زندگی مشترک همین است.وقت‌هایی که حوصله نداری، باز هم باید معاشرت کنی یا معاشرت هم که نکنی، نمی‌شود خیلی ول باشی به امان خدا. بالاخره یکی هست توی خانه و نمی‌شود به کل نادیده‌اش بگیری. تونی این اواخر به ندرت شب می‌رود استودیو. اغلب اوقات با همیم و خب بدی هم نیست. راستش خیلی هم خوب است. اما وقت‌های بی‌حوصلگی، یا وقت‌هایی مثل امروز که سرم درد می‌کند و دلم نمی‌خواهد یک کلمه حرف بزنم یا بشنوم، تحمل یک آدم دیگر، جوری که بهش برنخورد، می‌شود سخت‌ترین کار دنیا. بی‌پناه می‌شوم. مثل مرغ سرکنده. نمی‌دانم کجای خانه بروم که بشود تنها به حال خودم باشم. این‌جور وقت‌ها معمولاً توالت امن‌ترین قسمت خانه است. اما مگر چه‌قدر می‌شود در زندگی توی توالت ماند؟ ضمن این‌که برق توالت خانه‌ی ما با چشم الکترونیکی کار می‌کند. از یک حدی که بیشتر بشینی، برق خود به خود خاموش می‌شود. بنابراین کتاب خواندن منتفی‌ست. هی باید هر دقیقه یک بار بلند شوی کمی در توالت راه بروی تا لامپ بالای سرت حضورت را به رسمیت بشناسد. خلاصه دردسری‌ست. همان بهتر است که یکی دو شب در هفته، یکی از پارتنرها برود استودیو/خانه‌ی خودش بماند. آن دیگری هم ول باشد به امان خدا کمی نفس بکشد. این‌جوری حتی چند ساعت دیگر دلم تنگ هم می‌شود.

اتاق مونیکا --- هانا تورنت

Labels:

..
  



Sunday, August 23, 2020

لانا هر روز برای بهتر شدن تلاش می‌کند. بهتر است بگوییم لانا هر روز به بهتر شدن فکر می‌کند. هر روز و هر شب به راه‌هایی فکر می‌کند که بتواند پیشرفت کند و آدم بهتری باشد، آدمی مهم‌تر. عموماً اما، مثل هزار و یک آدم دیگر، تلاش‌هایش برای بهتر شدن عقیم می‌ماند و فروپاشی‌های روانی می‌کند، کوچک و بی‌وقفه. به سختی می‌شود آدم «مهم» را تعریف کرد. ما و لانا این را خوب می‌دانیم. اما رؤیای مهم‌ بودن و تأثیرگذار بودن لحظه‌ای لانا را رها نمی‌کند. تونی معتقد است در دوران «چند کِی فالوئر داشتن»، اینفلوئنسر بودن دیگر آن‌قدرها هم فضیلت محسوب نمی‌شود. علی‌رغم این واقعیت اما، لانا از نظر خودش آدم به‌جامانده‌ای‌ست که موفقیت‌ها و دستاوردهایش چندان بزرگ و به یاد ماندنی نیستند. اگر به هدف بزرگی هم برسد، اغلب آن‌قدر دیر است که دیگر رمقی برای خوشحالی ندارد. تونی معتقد است لانا معیار مشخصی برای سنجش موفقیت ندارد. در دوران «چند کِی فالوئر داشتن»، زیاد دیده شدن و در مرکز توجه بودن یعنی موفقیت. علی‌رغم این واقعیت اما، می‌خواهد مبتذل به نظر برسد یا نه، لانا از این که دیده نمی‌شود احساس سرخوردگی می‌کند.
اتاق مونیکا --- هانا تورنت

Labels:

..
  




زندگی کردن هنر است. من آن را به بهترین شکلی که می‌توانم اجرا می‌کنم.
اتاق مونیکا---هانا تورنت

Labels:

..
  



Friday, June 12, 2020

مشکلاتم کمابیش حل و فصل می‌شوند. آن هیولای بزرگ هر بار می‌ترساندم، پس از اندک زمانی اما کوچک و کوچک‌تر می‌شود و مرا بابت آن‌همه ضعفی که از خود نشان داده‌ام شرمسار و خجالت‌زده می‌کند. امروز با دکتر بونار ملاقات کردم. با این‌که از آکسفورد دکترای ادبیات دارد بسیار فروتن و متواضع است و البته بسیار خوش‌سیما و خوش‌قامت. هر آشنایی تازه، بارقه‌ای بر قلبم می‌تابانَد. آن خوش‌آمدهای نخستین، آن علاقه‌ی بی‌حد و حصر و ستایش‌های شگفت‌آورشان نسبت به خودم را می‌ستایم. این که پرستیده شوم چشمه‌ای در دلم می‌جوشد و سرخوشم می‌کند. ماه‌های بعد اما، مردها سردرگمم می‌کنند. انگار یک دست اضافی داشته باشی که ندانی به چه کار می‌آید. این امر اما هیچ‌وقت مرا از هیجان ملاقات‌های تازه، معاشرت‌های متعدد و آشنایی‌های نامعقول اما جسورانه برحذر نداشته است.

خاطرات خانه‌ی ییلاقی --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  



Friday, March 27, 2020

هر قدر شروع کردن رابطه آسونه، به همون اندازه ادامه دادن و نگه‌داشتن رابطه سخته. در روند رابطه‌ست که آدم تازه به درک عمیقی از خصوصیات خودش می‌رسه؛ در حدی که شگفت‌زده می‌شه از این‌همه نشناختن خودش قبل از رابطه.
مهم‌ترین چالش رابطه به زعم من، رفتار و واکنش طرفین تحت فشارها و بحران‌های روزمره‌ست. تو شرایط تنش و فشار خیلی سخته که آدم بتونه فیک باشه. بتونه روی واقعی خودش رو نشون نده. و بتونه هم‌چنان به آرمان‌های واقعی‌ش پایبند باشه. چه بسا اصلاً تو این شرایط بحرانیه که اصالت آرمان‌های آدم محک زده می‌شه.

کرونا و رابطه
وحدان حسینی

Labels:

..
  



Sunday, June 24, 2018

سیلویا از شب گذشته، فقط خاطره‌ی مبهمی به یاد می‌آورد. و حالا، امروز صبح، دو فنجان خالی، نیم‌گرم. گویی تا دقایقی قبل، او این‌جا بوده و حالا چنان نیست که انگار هیچ‌وقت نبوده.

Diaries of Absence---Sylvia Print

Labels:

..
  



Wednesday, November 1, 2017




خانم دَلُوِی با خود گفت «نوش‌دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی». ‌ 
...
از خود پرسید، پس اهمیتی دارد، اهمیتی دارد که باید لاجرم به‌طور کامل توقف کند؛ همه‌ی این‌ها باید بدون او ادامه یابند؛ مایه‌ی بیزاری‌اش بود؛ یا این‌که تسلّایی بود که باور کند مرگ پایان مطلق است؟ اما در خیابان‌های تهران، در اوج و فرودِ همه‌چیز، این‌جا، آن‌جا، او به نحوی باقی می‌ماند، سید باقی می‌ماند، در یکدیگر می‌زیستند، او، مطمئن بود، جزئی از درختان خانه بود؛ جزئی از آن خانه در آن‌جا، زشت، که داشت ذره‌ذره از هم می‌پاشید و می‌رُمبید. ‌ 

خانم دلوى، با دخل و تصرف

Labels:

..
  



Friday, August 18, 2017

اگر تجربه‌ی سختی را از سر گذرانده باشی، به‌نوعی با آدم‌هایی که همان تجربه را داشته‌اند احساس همبستگی می‌کنی... الان می‌توانم درک کنم چه جوری می‌شود درمانده بود و از پس آن برنیامد و درد کشید.

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  



Wednesday, July 26, 2017

حالا پاییز دارد تمام می‌شود. مرد رفته است. رفته است؟ زن نمی‌داند. نمی‌داند کدام‌شان مانده‌اند، کدام‌شان رفته. مرد گفته بود پاییز را می‌ماند. نمانده بود. نمانده بود؟ نوشته بود «...تو خوبی. برو خوش باش.» و زن پاسخ داده بود «باشه بابا، باشه». همین. دیگر نه مرد سراغی گرفته بود و نه زن.

 حالا پاییز دارد تمام می‌شود. مرد نیست. نیست؟ زن با خود فکر می‌کند چرا هرگز کسی از او نخواست بماند. هرگز کسی نخواست برگردد، نرود، بماند.

خاطرات شیدایی --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  



Friday, July 21, 2017



All we needed was some space, and a mirror.
Memories of the Country House --- Virginia Golf

Labels:

..
  



Sunday, July 9, 2017

من غلام خانه‌های خلوتم. تنها نبودن، خلوتی از آنِ خود نداشتن، و مدام در معرضِ «دیگری» بودن مرا فرسوده می‌کند.

ویرجینیا علیزاده

Labels:

..
  



Tuesday, June 6, 2017

راستش برای این‌که در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت و رواداری گم نشم، عموما دو نکته رو مد نظر قرار می‌دم. یکم این‌که «هر آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند». دوم و مهم‌تر این‌که قانون «دکمه قرمزه» رو رعایت می‌کنم در زندگی‌م. مخصوصا اگه رابطه‌ای برام مهم باشه. «سوالی که ممکن است به هر دلیل شنیدن جوابش برایت خوشایند نباشد را مپرس».

چنین گفت خارپشت

Labels:

..
  



Wednesday, April 26, 2017

اجزای بدنم از درون، در خلوتِ خودشون پوسیده‌ن.

سی سال تنهایی

Labels:

..
  



Friday, April 21, 2017

قورباغه‌ی لب مرداب. از سفر برگشته‌ام و از دنیا به دورم و معاشرت‌هایم را به صفر رسانده‌ام و عضلاتم را زده‌ام ترکانده‌ام و کتابخانه‌ام را زده‌ام ترکانده‌ام و هزار و یک کتاب نیم‌خوانده و یادداشتِ نیم‌نوشته و کار نیم‌کرده و ناخن‌های درست‌نکرده و اضافه وزن دارم و مدام، دقیقا مدام خوابم می‌آید به طوری که قادرم تا پایان بهار بخوابم. عین یک قورباغه‌ی لب مرداب.

اگر بپرسید مگر قورباغه‌ی لب مرداب این خصوصیات را دارد و تا پایان بهار می‌خوابد، باید بگویم بی‌خبرم.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت


Labels:

..
  



Saturday, April 8, 2017

به این نتیجه‌ی خردمندانه رسیدم که رفتار و خلق و خوی ما در تمام ده‌ها و شهرهای جهان یک‌سانه، فقط زبون آسانسوراست که تغییر می‌کنه.

چنین گفت خارپشت

Labels:

..
  



Monday, March 27, 2017

تمام شب را بی‌وقفه راندیم. قرار بود بیست مارچ ویلا را تحویل بگیریم و الردی هفت روز دیر شده بود. قرار بود ساعت ۲ نیمه‌شب صاحبخانه را سر جاده‌ی منتهی به جنگل ملاقات کنیم، کلید را بگیریم، او برود فرودگاه برود آمریکا برود پیش دخترش، و برود پیش نوه‌ای که قرار بود هر لحظه به دنیا بیاید، و ما به مدت دو ماه بمانیم توی ویلای لب دریاچه، دامنه‌ی آلپ. الردی یک هفته دیر کرده بودیم و باید تمام شب را بی‌وقفه رانندگی می‌کردیم تا برسیم به صاحبخانه. کلید را که گرفتیم با خودم فکر کردم دان. سید اما انگار که بلند فکر کرده باشم توی چشم‌هام نگاه کرد خندید که نه هانی، این تازه اولشه.

سید با یک فنجان قهوه و یک برش آناناس تازه برگشت توی تخت. پرده‌ها را زده بود کنار. آفتاب تندی از لابلای کوه‌ها پخش می‌شد روی ملافه‌ها. بیرون، آرام و باشکوه و سرد و آبی و بنفش و سبز بود. همان‌جور که چشم‌هام بسته بود تکه‌ای از آناناس را گذاشت توی دهنم. اعلام جنگ سرد. که خوابِ بیشتر موقوف. تا آمدم غر بزنم تعطیلات است و این‌همه راه و جاده و رانندگی و الخ، فنجان قهوه را گرفت زیر دماغم و گفت باید بریم تو جنگل هیزم جمع کنیم. گفتم خرس؟ گفت سیره، نمی‌خورتمون.

خاطرات خانه‌ی ییلاقی --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Friday, February 3, 2017

مرد می‌گوید اولویت‌اش در سکس، لذت‌بردنِ من است. می‌گوید در تمام ساعات هم‌آغوشی، فقط به لذت من فکر می‌کند. می‌گوید حال من برایش مهم‌ترین است. می‌پرسم از کجا می‌دانی حالم با تو خوب می‌شود؟ از کجا می‌دانی هر بار به ارگاسم می‌رسم؟ می‌گوید از واکنش‌هایت. می‌پرسم از کجا می‌دانی واکنش‌هایم واقعی‌اند؟ می‌گوید ممکن است گاهی واقعی نباشند، اما نمی‌شود این‌همه، هر بار. موافق نیستم من. می‌شود.

می‌گوید از روی واکنش‌هایت حین سکس. می‌گویم اگر واکنش‌هایم واکنش نباشد، و از قضا کنش باشد چی؟ گیج می‌شود. چنین چیزی به ذهن‌اش خطور نمی‌کند. خطر نمی‌کند. مرد می‌گوید اولویت‌اش در سکس، ارضای من است. ارضای چندباره، کامل، بی‌نقص. می‌گوید این ارضاشدن مدام من، و نه او، حس خوبی به او می‌دهد. حسی بهتر از رسیدن خودش به ارگاسم حتا. این را به تجربه دریافته‌ام. دریافته‌ام لذت من برایش مهم‌تر است. من اما، من اما نیز، از آن‌جا که لذت او از لذت خودم برایم مهم‌تر است، کنشی از خودم نشان می‌دهم که او گمان کند آن کنش، واکنش من است به کنش جنسی او. گیج می‌شویم؟ گیج می‌شویم. که یعنی من اگر نخواهم، می‌توانم حین سکس هیچ واکنشی نشان ندهم. واکنش‌نشان‌ندادنِ من یک کنش است. همان‌جور که واکنش‌نشان‌دادنِ من هم یک کنش است. کنشی برای لذت‌دادن به پارتنرم، وقتی لذت‌اش را از طریق لذت‌بردن من تجربه می‌کند. او گمان می‌کند رفتار جنسی‌اش آن‌قدر بی‌نقص است که من خواه‌ناخواه ارضا می‌شوم. من ادعا می‌کنم این‌جوری‌ها هم نیست. ادعا می‌کنم اما، فارغ از بی‌نقص یا ناقص‌بودن رفتار جنسی او، آن‌قدر دوست‌اش دارم، آن‌قدر لذت‌‌بردن‌اش -که از طریق لذت‌بردن از لذت‌بردنِ من حادث می‌شود (گیج‌تر می‌شویم)- از لذتِ منْ برایم مهم است که کنش جنسی‌ام را به صورت واکنشی سراسر لذت به کنش‌های او نشان می‌دهم، حتا اگر گاهی واقعی نباشد. مرد می‌گوید چنین چیزی امکان ندارد. من می‌گویم هر چیزی ممکن است.

سکس و فلسفه --- آلن سه‌باتن

Labels:

..
  



Saturday, January 28, 2017

درست وقتی خیال می‌کنی همه‌چیز تمام شده و دیگر راه بازگشتی نیست، درست زمانی که خودت را برای سوگواری و تنهایی آماده می‌کنی، در تاریکی اتاق، در را باز می‌کند می‌آید تو، می‌نشیند لب تخت، و در آغوش می‌گیردت. جوری که انگار آمده تا بماند. جوری که امن می‌شود جهان‌م.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025