آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, September 28, 2020 لانا سه چهار تکه لباس برمیدارد با خودش میبرد داخل اتاق پرو. لباسها به چشمش قشنگ آمدهاند. یکی یکی میپوشدشان. یکهو حواسش میرود به اینکه چههمه از زن بیریخت توی آینه بیزار است. حواسش میرود به اینکه این پوست خسته، این موهای بیحالت، این بدن از ریختافتادهی بیقواره، آن زنی نیست که در خیالِ خودش تصویر میکند. حالا دیگر عکس زن توی ذهن خودش، با تصویرش توی آینه، زمین تا آسمان فرق دارد. چه بلایی سر خودم بیاورم تا از شر این زنِ ازریختافتادهی بیقواره خلاص شوم. لانا لباسها را رها میکند توی اتاق پرو. میزند بیرون. زیاد فرقی هم نمیکرد به هر حال. لباسها انگار توی همین هفتهشت دقیقه همهشان یک سایز کوچک شده بودند. اتاق مونیکا---هانا تورنت Labels: las comillas |
|
Thursday, September 3, 2020 لانا چراغ توی هال را روشن کرد. در آشپزخانه را باز گذاشت تا با نور هال روشن شود. از پنجره باد ملایمی میآمد. این وقتهای غروب، هوا دیگر رو به خنکی میرود. نفسهای آخر تابستان است. بیهوا توی آشپزخانه چرخید. قهوهساز را روشن کرد. تا قهوهاش آماده شود چند تکهظرفی که توی سینک مانده بود را شست. گردهی نان را از لای دستمال آورد بیرون گذاشت روی تخته، روی میز. چند تکه نان برید و روی آنها مارمالاد پرتقال مالید. ماگ سفیدش را از قهوهی سیاه پر کرد. نشست پشت میز آشپزخانه. در پناه روشنایی اندکی که از هال میآمد تو، شام مختصرش را خورد. کوچه ساکت بود. چراغهای خانه خاموش مانده بود. انگار هیچکس در خانه نباشد و چراغ هال را برای گمراهکردن دزدها روشن گذاشته باشند. آخرین جرعهی قهوهاش که تمام شد، خردهنانهای روی میز را با سرانگشتانش برداشت ریخت روی تختهی نان. نیمنگاهی به دور و بر انداخت. خودش را روی صندلی جابهجا کرد. راحتتر نشست. با خودش فکر کرد کاش تونی امشب نمیآمد خانه. اتاق مونیکا --- هانا تورنت Labels: las comillas |
|
Wednesday, August 26, 2020
امشب به خودم کاپ قهرمانی دادم. تونی که خانه را ترک کرد، یک آبجوی خنک از توی یخچال آوردم بیرون، با چند پر ژامبون، یک تکه پنیر، و دو سه تا زیتون سیاه. جایزهی قهرمانی خونسردی و بلوغ!
اصلاً تونی از همان صبح اول وقت هم عصبانی بود، چه برسد به این وقت شب. خسته و عصبانی با یکی دو تا اصطکاک کاری. صدایش را پای تلفن میشنیدم که دارد حرص میخورد. با خودم فکر کردم عجب صبر و حوصلهای دارد که با این آدمها سر و کله میزند. فکر کردم هیچ دلم نمیخواهد یک ساعت هم جای تونی باشم. عصر سرم درد گرفت. روز پرکار و خستهکنندهای را گذرانده بودم. از فرط کار غذا نخورده بودم و سرم اساسی درد گرفته بود. از همان سردردهای همیشگی. تازه دراز کشیده بودم روی تخت که تونی برگشت خانه. آمد توی اتاق و نشست روی تخت تکیه داد به بالش. چند جملهای بینمان رد و بدل شد. سرم درد میکرد و حوصلهی معاشرت نداشتم. تلفنش زنگ خورد. یک بار. دو بار. سه بار. هی تلفنش زنگ میخورد و هی پای تلفن با آدمهای مختلف سر و کله میزد. گاهی لابهلای تلفنها از من هم نظر میخواست. مکالمات مقطع و کوتاه. عصبی شده بودم. دلم میخواست تنها و ساکت باشم و کمی بخوابم. تلفن تونی قطع نمیشد اما. پا شدم آمدم بیرون. آمدم توی سالن. آواره و سرگردان مانده بودم چه کار کنم. تخت و اتاق خواب در قرق تونی بود. یا باید روی مبل یا کاناپه دراز میکشیدم، یا مینشستم پای کامپیوتر. از دراز کشیدن که خوابی استراحتی چیزی درنمیآمد. نشستم پای کامپیوتر. الکی چهارتا صفحه جلویم باز کردم. چند دقیقه بعد تونی آمد دم در سالن، با لحن کلافه و بیحوصله گفت امشب میرم خونه. یکی دو تا جملهی کاری هم گفت با این محتوا که از دست همه خسته شدهم. بعد صدای بستهشدن در آمد و کمی بعدتر صدای روشن کردن ماشینش را شنیدم. رفت. خوشحال شدم که رفت. کمی قبلتر مکالمهاش را پای تلفن شنیده بودم و به نظرم آمده بود دارد گیر بیخودی میدهد. اگر میماند، حتماً سر حرف باز میشد و کار به جر و بحث میکشید. چند دقیقهای گذشت. آخ که دلم میخواست زنگ بزنم به تونی و دو سه تا جملهی گزندهی اساسی بگویم بهش. این جوری دلم خنک میشد. اما زنگ نزدم. میدانستم زنگ نمیزنم. میدانستم فارغ از این که حق با اوست یا نه، حاضر نیستم چیزی بگویم که برنجانمش. از خودم تعجب کردم. لانای اکستریمیتیست سابق، حتماً تا الان یک جنجال بزرگ به پا کرده بود. یکی دو تا تهدید که ردخور نداشت و تازه اگر سر لج میافتاد حتماً تهدیدهایش را عملی هم میکرد، وَلو شده به ضرر خودش باشد. من اما آرام و خونسرد پای کامپیوتر ماندم. چند صفحهی دیگر را الکی باز و بسته کردم. ایمیلهای نخواندهام را مارک از رد کردم. دو سه تا چیز بیهوده گوگل کردم و بعد پاشدم رفتم توی آشپزخانه، یک آبجوی خنک گذاشتم بیرون، با چند پر ژامبون و زیتون و یک تکه پنیر. زنگ زدم به تونی. باید حتماً ازش چیزی میپرسیدم. سؤالم را پرسیدم خداحافظی کردم قطع کردم. صدایم آرام بود و بدون خشم. مهمتر از آن خودم آرام بودم و خشمگین نبودم. تونی هم لازم داشت امشب را برود استودیوی خودش، کمی به حال خودش باشد. راستش اینجور وقتها، یک شبهایی که نمیآید خانه و استودیو میماند خوشحال هم میشوم. اصلاً یکی از سختیهای زندگی مشترک همین است.وقتهایی که حوصله نداری، باز هم باید معاشرت کنی یا معاشرت هم که نکنی، نمیشود خیلی ول باشی به امان خدا. بالاخره یکی هست توی خانه و نمیشود به کل نادیدهاش بگیری. تونی این اواخر به ندرت شب میرود استودیو. اغلب اوقات با همیم و خب بدی هم نیست. راستش خیلی هم خوب است. اما وقتهای بیحوصلگی، یا وقتهایی مثل امروز که سرم درد میکند و دلم نمیخواهد یک کلمه حرف بزنم یا بشنوم، تحمل یک آدم دیگر، جوری که بهش برنخورد، میشود سختترین کار دنیا. بیپناه میشوم. مثل مرغ سرکنده. نمیدانم کجای خانه بروم که بشود تنها به حال خودم باشم. اینجور وقتها معمولاً توالت امنترین قسمت خانه است. اما مگر چهقدر میشود در زندگی توی توالت ماند؟ ضمن اینکه برق توالت خانهی ما با چشم الکترونیکی کار میکند. از یک حدی که بیشتر بشینی، برق خود به خود خاموش میشود. بنابراین کتاب خواندن منتفیست. هی باید هر دقیقه یک بار بلند شوی کمی در توالت راه بروی تا لامپ بالای سرت حضورت را به رسمیت بشناسد. خلاصه دردسریست. همان بهتر است که یکی دو شب در هفته، یکی از پارتنرها برود استودیو/خانهی خودش بماند. آن دیگری هم ول باشد به امان خدا کمی نفس بکشد. اینجوری حتی چند ساعت دیگر دلم تنگ هم میشود. اتاق مونیکا --- هانا تورنت Labels: las comillas |
|
Sunday, August 23, 2020
لانا هر روز برای بهتر شدن تلاش میکند. بهتر است بگوییم لانا هر روز به بهتر شدن فکر میکند. هر روز و هر شب به راههایی فکر میکند که بتواند پیشرفت کند و آدم بهتری باشد، آدمی مهمتر. عموماً اما، مثل هزار و یک آدم دیگر، تلاشهایش برای بهتر شدن عقیم میماند و فروپاشیهای روانی میکند، کوچک و بیوقفه. به سختی میشود آدم «مهم» را تعریف کرد. ما و لانا این را خوب میدانیم. اما رؤیای مهم بودن و تأثیرگذار بودن لحظهای لانا را رها نمیکند. تونی معتقد است در دوران «چند کِی فالوئر داشتن»، اینفلوئنسر بودن دیگر آنقدرها هم فضیلت محسوب نمیشود. علیرغم این واقعیت اما، لانا از نظر خودش آدم بهجاماندهایست که موفقیتها و دستاوردهایش چندان بزرگ و به یاد ماندنی نیستند. اگر به هدف بزرگی هم برسد، اغلب آنقدر دیر است که دیگر رمقی برای خوشحالی ندارد. تونی معتقد است لانا معیار مشخصی برای سنجش موفقیت ندارد. در دوران «چند کِی فالوئر داشتن»، زیاد دیده شدن و در مرکز توجه بودن یعنی موفقیت. علیرغم این واقعیت اما، میخواهد مبتذل به نظر برسد یا نه، لانا از این که دیده نمیشود احساس سرخوردگی میکند.
اتاق مونیکا --- هانا تورنت Labels: las comillas |
|
زندگی کردن هنر است. من آن را به بهترین شکلی که میتوانم اجرا میکنم.
اتاق مونیکا---هانا تورنت Labels: las comillas |
|
Friday, June 12, 2020
مشکلاتم کمابیش حل و فصل میشوند. آن هیولای بزرگ هر بار میترساندم، پس از اندک زمانی اما کوچک و کوچکتر میشود و مرا بابت آنهمه ضعفی که از خود نشان دادهام شرمسار و خجالتزده میکند. امروز با دکتر بونار ملاقات کردم. با اینکه از آکسفورد دکترای ادبیات دارد بسیار فروتن و متواضع است و البته بسیار خوشسیما و خوشقامت. هر آشنایی تازه، بارقهای بر قلبم میتابانَد. آن خوشآمدهای نخستین، آن علاقهی بیحد و حصر و ستایشهای شگفتآورشان نسبت به خودم را میستایم. این که پرستیده شوم چشمهای در دلم میجوشد و سرخوشم میکند. ماههای بعد اما، مردها سردرگمم میکنند. انگار یک دست اضافی داشته باشی که ندانی به چه کار میآید. این امر اما هیچوقت مرا از هیجان ملاقاتهای تازه، معاشرتهای متعدد و آشناییهای نامعقول اما جسورانه برحذر نداشته است.
خاطرات خانهی ییلاقی --- سیلویا پرینت
Labels: las comillas |
|
Friday, March 27, 2020
هر قدر شروع کردن رابطه آسونه، به همون اندازه ادامه دادن و نگهداشتن رابطه سخته. در روند رابطهست که آدم تازه به درک عمیقی از خصوصیات خودش میرسه؛ در حدی که شگفتزده میشه از اینهمه نشناختن خودش قبل از رابطه.
مهمترین چالش رابطه به زعم من، رفتار و واکنش طرفین تحت فشارها و بحرانهای روزمرهست. تو شرایط تنش و فشار خیلی سخته که آدم بتونه فیک باشه. بتونه روی واقعی خودش رو نشون نده. و بتونه همچنان به آرمانهای واقعیش پایبند باشه. چه بسا اصلاً تو این شرایط بحرانیه که اصالت آرمانهای آدم محک زده میشه. کرونا و رابطه وحدان حسینی Labels: las comillas |
|
Sunday, June 24, 2018
سیلویا از شب گذشته، فقط خاطرهی مبهمی به یاد میآورد. و حالا، امروز صبح، دو فنجان خالی، نیمگرم. گویی تا دقایقی قبل، او اینجا بوده و حالا چنان نیست که انگار هیچوقت نبوده.
Diaries of Absence---Sylvia Print Labels: las comillas |
|
Wednesday, November 1, 2017
خانم دَلُوِی با خود گفت «نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی».
...
از خود پرسید، پس اهمیتی دارد، اهمیتی دارد که باید لاجرم بهطور کامل توقف کند؛ همهی اینها باید بدون او ادامه یابند؛ مایهی بیزاریاش بود؛ یا اینکه تسلّایی بود که باور کند مرگ پایان مطلق است؟ اما در خیابانهای تهران، در اوج و فرودِ همهچیز، اینجا، آنجا، او به نحوی باقی میماند، سید باقی میماند، در یکدیگر میزیستند، او، مطمئن بود، جزئی از درختان خانه بود؛ جزئی از آن خانه در آنجا، زشت، که داشت ذرهذره از هم میپاشید و میرُمبید.
خانم دلوى، با دخل و تصرف
Labels: las comillas |
|
Friday, August 18, 2017
اگر تجربهی سختی را از سر گذرانده باشی، بهنوعی با آدمهایی که همان تجربه را داشتهاند احساس همبستگی میکنی... الان میتوانم درک کنم چه جوری میشود درمانده بود و از پس آن برنیامد و درد کشید.
سوزان سونتاگ Labels: las comillas |
|
Wednesday, July 26, 2017
حالا پاییز دارد تمام میشود. مرد رفته است. رفته است؟ زن نمیداند. نمیداند کدامشان ماندهاند، کدامشان رفته. مرد گفته بود پاییز را میماند. نمانده بود. نمانده بود؟ نوشته بود «...تو خوبی. برو خوش باش.» و زن پاسخ داده بود «باشه بابا، باشه». همین. دیگر نه مرد سراغی گرفته بود و نه زن.
حالا پاییز دارد تمام میشود. مرد نیست. نیست؟ زن با خود فکر میکند چرا هرگز کسی از او نخواست بماند. هرگز کسی نخواست برگردد، نرود، بماند. خاطرات شیدایی --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |
|
Friday, July 21, 2017 Labels: las comillas |
|
Sunday, July 9, 2017
من غلام خانههای خلوتم. تنها نبودن، خلوتی از آنِ خود نداشتن، و مدام در معرضِ «دیگری» بودن مرا فرسوده میکند.
ویرجینیا علیزاده Labels: las comillas |
|
Tuesday, June 6, 2017
راستش برای اینکه در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت و رواداری گم نشم، عموما دو نکته رو مد نظر قرار میدم. یکم اینکه «هر آنچه بر خود نمیپسندی، برای دیگران نیز مپسند». دوم و مهمتر اینکه قانون «دکمه قرمزه» رو رعایت میکنم در زندگیم. مخصوصا اگه رابطهای برام مهم باشه. «سوالی که ممکن است به هر دلیل شنیدن جوابش برایت خوشایند نباشد را مپرس».
چنین گفت خارپشت Labels: las comillas |
|
Wednesday, April 26, 2017 |
|
Friday, April 21, 2017
قورباغهی لب مرداب. از سفر برگشتهام و از دنیا به دورم و معاشرتهایم را به صفر رساندهام و عضلاتم را زدهام ترکاندهام و کتابخانهام را زدهام ترکاندهام و هزار و یک کتاب نیمخوانده و یادداشتِ نیمنوشته و کار نیمکرده و ناخنهای درستنکرده و اضافه وزن دارم و مدام، دقیقا مدام خوابم میآید به طوری که قادرم تا پایان بهار بخوابم. عین یک قورباغهی لب مرداب.
اگر بپرسید مگر قورباغهی لب مرداب این خصوصیات را دارد و تا پایان بهار میخوابد، باید بگویم بیخبرم. یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |
|
Saturday, April 8, 2017
به این نتیجهی خردمندانه رسیدم که رفتار و خلق و خوی ما در تمام دهها و شهرهای جهان یکسانه، فقط زبون آسانسوراست که تغییر میکنه.
چنین گفت خارپشت Labels: las comillas |
|
Monday, March 27, 2017
تمام شب را بیوقفه راندیم. قرار بود بیست مارچ ویلا را تحویل بگیریم و الردی هفت روز دیر شده بود. قرار بود ساعت ۲ نیمهشب صاحبخانه را سر جادهی منتهی به جنگل ملاقات کنیم، کلید را بگیریم، او برود فرودگاه برود آمریکا برود پیش دخترش، و برود پیش نوهای که قرار بود هر لحظه به دنیا بیاید، و ما به مدت دو ماه بمانیم توی ویلای لب دریاچه، دامنهی آلپ. الردی یک هفته دیر کرده بودیم و باید تمام شب را بیوقفه رانندگی میکردیم تا برسیم به صاحبخانه. کلید را که گرفتیم با خودم فکر کردم دان. سید اما انگار که بلند فکر کرده باشم توی چشمهام نگاه کرد خندید که نه هانی، این تازه اولشه.
سید با یک فنجان قهوه و یک برش آناناس تازه برگشت توی تخت. پردهها را زده بود کنار. آفتاب تندی از لابلای کوهها پخش میشد روی ملافهها. بیرون، آرام و باشکوه و سرد و آبی و بنفش و سبز بود. همانجور که چشمهام بسته بود تکهای از آناناس را گذاشت توی دهنم. اعلام جنگ سرد. که خوابِ بیشتر موقوف. تا آمدم غر بزنم تعطیلات است و اینهمه راه و جاده و رانندگی و الخ، فنجان قهوه را گرفت زیر دماغم و گفت باید بریم تو جنگل هیزم جمع کنیم. گفتم خرس؟ گفت سیره، نمیخورتمون. خاطرات خانهی ییلاقی --- ویرجینیا گلف Labels: las comillas |
|
Friday, February 3, 2017
مرد میگوید اولویتاش در سکس، لذتبردنِ من است. میگوید در تمام ساعات همآغوشی، فقط به لذت من فکر میکند. میگوید حال من برایش مهمترین است. میپرسم از کجا میدانی حالم با تو خوب میشود؟ از کجا میدانی هر بار به ارگاسم میرسم؟ میگوید از واکنشهایت. میپرسم از کجا میدانی واکنشهایم واقعیاند؟ میگوید ممکن است گاهی واقعی نباشند، اما نمیشود اینهمه، هر بار. موافق نیستم من. میشود.
میگوید از روی واکنشهایت حین سکس. میگویم اگر واکنشهایم واکنش نباشد، و از قضا کنش باشد چی؟ گیج میشود. چنین چیزی به ذهناش خطور نمیکند. خطر نمیکند. مرد میگوید اولویتاش در سکس، ارضای من است. ارضای چندباره، کامل، بینقص. میگوید این ارضاشدن مدام من، و نه او، حس خوبی به او میدهد. حسی بهتر از رسیدن خودش به ارگاسم حتا. این را به تجربه دریافتهام. دریافتهام لذت من برایش مهمتر است. من اما، من اما نیز، از آنجا که لذت او از لذت خودم برایم مهمتر است، کنشی از خودم نشان میدهم که او گمان کند آن کنش، واکنش من است به کنش جنسی او. گیج میشویم؟ گیج میشویم. که یعنی من اگر نخواهم، میتوانم حین سکس هیچ واکنشی نشان ندهم. واکنشنشانندادنِ من یک کنش است. همانجور که واکنشنشاندادنِ من هم یک کنش است. کنشی برای لذتدادن به پارتنرم، وقتی لذتاش را از طریق لذتبردن من تجربه میکند. او گمان میکند رفتار جنسیاش آنقدر بینقص است که من خواهناخواه ارضا میشوم. من ادعا میکنم اینجوریها هم نیست. ادعا میکنم اما، فارغ از بینقص یا ناقصبودن رفتار جنسی او، آنقدر دوستاش دارم، آنقدر لذتبردناش -که از طریق لذتبردن از لذتبردنِ من حادث میشود (گیجتر میشویم)- از لذتِ منْ برایم مهم است که کنش جنسیام را به صورت واکنشی سراسر لذت به کنشهای او نشان میدهم، حتا اگر گاهی واقعی نباشد. مرد میگوید چنین چیزی امکان ندارد. من میگویم هر چیزی ممکن است.
سکس و فلسفه --- آلن سهباتن
Labels: las comillas |
|
Saturday, January 28, 2017
درست وقتی خیال میکنی همهچیز تمام شده و دیگر راه بازگشتی نیست، درست زمانی که خودت را برای سوگواری و تنهایی آماده میکنی، در تاریکی اتاق، در را باز میکند میآید تو، مینشیند لب تخت، و در آغوش میگیردت. جوری که انگار آمده تا بماند. جوری که امن میشود جهانم.
یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |