آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, November 27, 2010
وسط اتوبان آفتابی و خلوت ظهر جمعه، یههو ضبط ماشین شروع کرد به خوندن: «تملی معاک». بعد دیدی یه کلمههایی هستن در زندگانی، یه آهنگایی یه اسمایی یه بوهایی، که با خودشون یه قطارِ مسافربری تصویر یدک میکشن؟ که یههو با یه کلمهی سه حرفی سه ماه از زندگیت میاد جلوی چشمات؟ «تملی معاک» عمرو دیاب دست منو میگیره یه راست با خودش میبره فروشگاه ایکیا، سیتیسنتر دوبی، ده سال پیش. منو میبره تو یه خونهی کوچیک و خوشگل، با ترکیب سبز و چوب خودرنگ. منو یاد اون میز ناهارخوری چهارنفره میندازه با قالی سبز اصفهان. یاد وان بزرگ و خوشبوی تهِ خونه. این آهنگ یعنی چار پنج ماه زندگی تو بیخبری. تنها و بریده از آدما. تجربهی یه زندگی روزمره، بیدرس و کار. یه زندگی پر از خرید و دریا و رستوران و شهربازی و سینما و شنا. معاشرت با یه سری آدمِ غریبه، بی هیچ دوست و آشنای هیستوری-دار. تملی معاک آهنگِ مخصوص یه سری از خیابوناست، یه سری از دپارتمان-استورها، بیبروبرگرد. با خودش کوچهپسکوچه میاره جلو چشمای من. آهنگ مخصوص اون سیدیفروشیِ برِ میدون، ساعت هشت شب. آهنگِ شبای نشستن تو رستوران لبنانی جلوی الغریر، پشت میزاییش که میذاشت کنار خیابون، تماشا کردن آدما، و ورق نزدن کتابی که با خودت برده بودی. گمونم اون چندماه تنها دورهای بود تو زندگیم، که به شیوهی «زنان سادهی کامل» زندگی کردم. هنوز که بهش فکر میکنم، انگار دارم یکی ازین فیلمای تینایجریِ والتدیزنی رو میبینم. یه مشت تصویر خوشآبورنگ هیجانانگیز، بیهیچ دغدغهی مهمی در زندگانی. یادم نمیاد تو هیچ دورهای از زندگیم، اینهمه ایزوله و ورودممنوع و تو کنج خودم زندگی کرده باشم. بعد؟ دوباره برگشتم وسط توفانهای دنبالهدار کاترینا. مث همیشه. اما یه وقتایی با یه آهنگ، همهچی پاز میشه برای چند ثانیه، و دلت واسه یه سری کیفیتهای فراموششدهی زندگی تنگ میشه، مث اسب.
|
یاد ترکیه شهریور ماه افتادم
از صبح تا حالا کلی اس ام اس تبلیغاتی و بانکی و تور مسافرتی و تخفیفی و تبریک و تهنیت اومده الا اس ام اسی که منتظرشی. دیگه دارم حالم بد میشه از این خدمات همراه اول
مدام صدای زنگ اس ام اس و مدام اس ام اس بیربط
اون س بالایی هم من نیستم!قاطی نشه باهم:)
منتظرم
تملی معاک یعنی رستوران هتل وقتی داری یه صبحانه مفصل میزنی و این آهنگ زنده ات میکنه پا میشی میری اون شهرو که با تمام بوی خاصش دوست داری میگردی و سر ذوق میای از هرچیزی که بی راهنمائی کسی کشف میکنی. تملی معاک یعنی آرزوی یه دختر ساده جوون واسه دیدن عمرو دیاب و یه اتفاق لعنتی که سه روز قبل اینکه وارد اون شهر بشی عمرو دیاب اونجا کنسرت داشت و تو دیر رسیدی . به هق هق بیفتی و فکر کنی چقدر همه چیز جوریه که تو نمیخوای.یعنی بوی سیتی سنتری که حالا اگه اسمش رو بیاری و یادی از اون سفر کنی همه انگ جوادی بهت می چسبونن.
چه پست نوستالژیکی بود