آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 3, 2010 چشامو که باز کردم، اولین چیزی که اومد جلو چشمم این بود که باید بری دستبوسِ ملکهی مادر. درواقع اصل عبارت این بود: باید بری دستبوس ملکهی مادر، وگرنه که اوه2. حالا نه که مامان از سفر برگشته باشه و هنوز ندیده باشمش، نه؛ اما دستبوس رفتن یه معنیِ دیگه داره. همیشه روز اولِ بعد از سفر، مامان معتقده داریم به خاطر سوغاتیها میریم دیدنش، اینه که احتیاج به یه روزهای بعدی داره که خیالش راحت شه به خاطر خودش رفتیم دیدنش. به خاطر مامان دارم میرم یا به خاطر اوه2؟ این ازون دستاندازهای هرگز صاف نشدنیِ بین من و مامانه. مامان معتقده من یه موجودِ خودخواهِ بیعاطفهم که دلم برای هیشکی جز دوستام تنگ نمیشه و سرم به دنیای خودم گرمه و صرفن برای خالی نبودن عریضه بهشون سر میزنم. برعکس خواهرکوچیکه که دربست در آغوش خانوادهست و اهل معاشرت و غیبت و بگوبخند و الخ. مامان به سادگی من و خواهرکوچیکه رو میذاره رو یه پله، و به سادگیتر ایگنور میکنه که من دارم چهجور زندگیای رو ران میکنم، خواهرکوچیکه چهجور. مامان معتقده من هیشکی به جز خودم برام مهم نیست. من معتقدم مامان همیشه خودش رو در نقش یه ایثارگرِ یهطرفه دیده و از عالم و آدم متوقعه و باید خودش رو درست کنه. طی این چند سال، به نظرم نه من عوض شدهم، نه مامان. فقط تونستیم با اصطکاکهای فراوون، هرکدوم حرف خودمونو تا جایی که میتونیم بشونیم به کرسی و هرکیبهنوعی زندگی خودمونو بکنیم. یه وقتایی مث اینجور وقتا اما، که تازه برگشته و در مرکز توجهئه، تمام سنگرهایی که آدم در گذشته فتح کرده رو رسمن ایگنور میکنه و روز از نو روزی از نو. قرار بود عصر با خونواده باشم و شب برنامهی خودمو داشته باشم، که مامان طبق معمول گذشتهش شاکی شد که حالا یه شب قراره دور هم باشیم و کلی مهمون داریم، باز میخوای وسط کار بذاری بری و الخ. گوشی تلفن رو که گذاشتم، فکر میکردم الان باید کلی عصبانی باشم و شب که میرم اونجا لابد تو ژست و اینها. بعد دیدم نه، کلی هم خوشاخلاقم و ملکهی مادر رو تحویل گرفتم و هرچی گفت گفتم چشم و دربست در اختیار خانه و خانواده بودم و از قضا بهم خوش گذشت هم. دوتا قرار شبم رو هم حتا کنسل کردم، که عیش مامان رو منغص نکنم. مامان پرسید میان دنبالت یا با آژانس میری. گفتم نمیرم، هستم تا آخر شب. مامان خندید که: ها، به خاطر خورش سیبآلبالو. خب میذارم برات، میخوای بری برو. |
چرا من تاحالا نخونده بودمت؟ اه.
.
منم اینشکلی ام که بچه های فامیل عاشقمن کلی هم روهم تاثیر داریم بزرگارها ولی هی تو دودلی اند که من دارم تو زندگی چیکار میکنم،مامانم مدام دلخوره که نیستم تو مهمونیا که کم میرم خونه و هی ام سعی میکنم دلشونو بدست بیارما ،ولی خودمم هزارتا درگیری دارم.
و تازه حرص خواهر کوچیکه هم میخورم که بنظر خانواده فوق العاده است و در اختیار و من ناراحتشم که خودشو آزاد نمیکنه، که زندگی کارمندیه با مامان بابا رو داره بدون دوست و تفریح و عشق و حال بیستوچهارسالگی.
پوف!