آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Sunday, March 20, 2011




یه‌هو پیشنهاد کردم «کلوسر». دلیل خاصی نداشت. لابد به خاطر پیشنهاد قبلی بود، «بلک سوآن»، و لابدتر ناتالی پورتمن مشترک. دلم خواسته بود دوباره ببینم‌ش با اون موهای قرمز. فیلم رو همون وقتا که اومده بود دیده بودم. جزو فیلم‌های مورد علاقه‌م بود. بعدها اما هرگز دوباره ندیده بودم‌ش تا این بار. یادم اومد چرا.

همین چند هفته پیش بود گمونم، داشتم برای یه رفیقی تعریف می‌کردم دو تا آدم هستن در زندگانی، دو تا مرد، که صِرفِ حضور فیزیکی‌شون هم من رو دچار تنش و استرس می‌کنه. فلانی و آتیلا پسیانی(!). دلم نمی‌خواد باهاشون زیر یه سقف باشم. به هیچ بهانه‌ای. یه حس قدیمیِ ده دوازده ساله‌ست این. بعد از تماشای فیلم، کلایو اوونِ کلوسر رو هم اضافه کردم به لیست. علی‌رغم ارادت قلبی و قبلی‌م نسبت به این رفیق‌مون، و علی‌رغم تمام ته‌ریش‌های داشته و نداشته‌ش، شخصیت‌ش تو این فیلم از اون تیپ مرداییه که ذات‌شون من رو فراری می‌ده. حاضر نیستم وقت‌های جدی و عصبانی‌شون رو ببینم. از مردای این‌جوری می‌ترسم.

چرا؟ من آدم سُر خوردن‌ام از کنار اتفاق‌ها. آدمِ گیر نکردن و گیر ندادن‌ام. بلدم یه‌وقتایی خودمو بزنم به ندیدن، به نشنیدن، نفهمیدن. به ندونستن، نپرسیدن. آدم نپرسیدن‌ام کلن. تا جایی که بشه نمی‌پرسم. اگه وسط سوال باشم و احساس کنم طرف معذب شده، سوال‌مو رها می‌کنم بره پی کارش. مردای اون بالا اما، مردای توی لیست، آدمِ گیر دادن‌ان. آدم پرسیدن، پافشاری کردن، ته و توی همه‌چیز رو درآوردن. حس من نسبت به‌شون این‌جوریه که این آدما ذاتن مالک‌ان. از اون مالک‌های بی‌چون و چرا. از اون‌ها که پاش بیفته تا تهِ همه‌چی رو می‌رن. آدم‌های به‌ هر قیمتی. آدم‌های تا پای جان. یه چیزهایی‌شون خوبه، اما من نمی‌تونم تحمل کنم این‌همه وزنی رو که می‌ندازن رو دوش آدم. من خفه می‌شم توی بغل این‌جور مردها.

فیلم رو هنوز دوست دارم. هنوز مث دفعه‌ی اول آزارم می‌داد. دلم می‌خواست یه جاهایی‌شو بزنم بره جلو. نبینم، نشنوم. انگار داشت یه صحنه‌هایی از زندگی‌م ری-وایند می‌شد.

این فیلم یه‌جورایی مال مرداست. فضاش مردونه‌ست. دیالوگ‌هاش، خط پیش‌برنده‌ی داستان، نگاه قصه به زن، همه‌شون به نظرم مردونه میاد. انگار زن‌های این فیلم یه سری آبجکت‌ان که به واسطه‌ی حضورشون می‌تونیم درون مردهای قصه رو ببینیم.
- بیش‍ترِ دوستای صمیمیِ من مَردن. اکثرن صمیمی‌ترین دوست‌ِ اونا هم منم. با هم راحتیم. پسرخاله‌ایم. تقریبن در مورد همه‌چیز، دقیقن هر چیزی، با هم حرف می‌زنیم. بارها شده تو یه گفت‌وگوی مردونه (!) حضور داشته‌م و شنونده‌ش بوده‌م. دیده‌م چه‌جوری از زن‌ها حرف می‌زنن. تا کجاها از دوست‌دختراشون حرف می‌زنن. تا کجا از روابط شخصی‌شون. دیدم چه‌جوری به‌هم دیتا می‌دن. چه‌جوری خودشون رو موظف می‌دونن یه سری دیتاها رو حتمن بدن. چه‌جوری بلدن یه سری دیتاها رو هرگز به زبون در نیارن. من؟ شیفته‌ی این فضای رفاقت‌های مردونه‌م راست‌ش. نمی‌دونم چه عبارتی براش استفاده کنم، ولی خیلی اخلاقی و انسانی به نظرم میاد همیشه. رسمن همیشه تحسین‌شون کردم تو دلم، که چه‌همه خوب بلدن با هم تا کنن، مرام به خرج بدن، علی‌رغم پشت صحنه‌های تک به تک‌ای که از هر کدوم‌شون سراغ دارم. هم‌چین جَوی رو هیچ‌وقت در رفاقت‌های زنانه، تو همین اشل لااقل، ندیده‌م تو این سال‌های اخیر. پای هر زنی اومده وسط، همه‌چی رفته به قهقرا. (جهت رفاه حال دوستانِ زن‌نستیز، اینا صرفن تجربیات شخصی منه و در حیطه‌ی سه متری دور و برِ من صادقه. دارم به شما تعمیم نمی‌دم طبعن) -
بدی کردن‌های فیلم هم مردونه‌ست. وقتی کلایو اوون جولیا رابرتز رو تحت فشار می‌ذاره که جزئیات ص.k.ث‌ش با جود لا رو توضیح بده. وقتی کلایو اوون عصبی و درهم شکسته می‌ره تو کلاب‌ای که ناتالی پورتمن اون‌جا کار می‌کنه. وقتی کلایو اوون به جولیا رابرتز می‌گه به شرطی مدارک طلاق رو امضا می‌کنه که جولیا رابرتز باهاش بخوابه. وقتی جود لا تو سالن کنسرت از جولیا رابرتز می‌پرسه باهاش خوابیدی؟ و بدتر از همه وقتی کلایو اوون تو مطب‌ش، شروع می‌کنه یه سری دیتیل از رفتارهای شخصیِ جود لا ارائه کردن. به‌ش می‌گه که دوتایی چه‌جوری مسخره‌ش می‌کنن. تمام اینا لحظاتی بود که نفس رو تو سینه‌ی من حبس کرد. با خودم گفتم چه عجیب، مردای همه‌جای دنیا همین‌جوری‌ان. و فکر کرده بودم چه خوب.

نوشتن از این فیلم کار خیلی سختیه. خیلی دست و پا زدم که بشه یه چیز سر و ته‌دار بنویسم، نمی‌شه اما. دارم احساس می‌کنم غلط کردم اصن. برای من درگیری با این فیلم اون‌قدر شخصی بوده که اصن نمی‌تونم بدون شخصی‌نویسی در موردش حرف بزنم. خیلی جاها، تو خیلی صحنه‌ها نفس‌مو حبس کرده بودم تو سینه و اندازه‌ی شخصیت توی قصه داشتم زجر می‌کشیدم. هنوز بعد از این همه سال نمی‌تونم ازش فاصله بگیرم. خیلی چیزها هنوز برام همون‌قدر پررنگ و غلیظه. پس یه کاری می‌کنیم. بی‌خیال نوشتن یه متن سر و ته‌دار می‌شیم اصن، درست همین وسط.

سخت‌ترین و ترسناک‌ترین صحنه‌ی فیلم برای من، جاییه که کلایو اوون با سوال‌های بریده و کوتاه، با اون لحن خشن و مصمم، از جولیا رابرتز می‌خواد دیتیل هم‌آغوشی با جود لا رو براش تعریف کنه. کجا باهاش خوابیدی؟ همین‌جا رو این تخت؟ خوب بود؟ دوست داشتی؟ مزه‌ش چه‌جوری بود؟ و بدتر از همه: اومدی؟ برای من جواب دادن به این سوالا مث مرگ می‌مونه. طاقت جواب دادن ندارم. هیچ‌وقت نتونستم درک کنم چرا مردا شروع می‌کنن این سوال‌ها رو پرسیدن. نه لزومن وقتای بحران، وقتایی که خوب و خوشیم حتا. شروع می‌کنن از دیتیل روابط فیزیکی‌ت با آدمِ قبلی پرسیدن. من همیشه سر دوراهی می‌مونم که چی جواب بدم. راست یا دروغ. بگم مزخرف بود و بد بود و فلان، یا همه‌چی رو همون‌جور که بوده تعریف کنم؟ من؟ همیشه لحنم ناخوداگاه با آب و تاب می‌شه، و این لحن اولین چیزیه که طرف مقابلم رو آزار می‌ده. وای به وقتی که آدمِ قبلی، آشنای فعلی‌مون هم باشه. همیشه این سوال برای من مطرح شده که تویی که پارتنر منی، دیگه بلدی من چه‌جوری‌ام توی رخت‌خواب. وقتی ازم چنین سوالی می‌پرسی، واقعن دلت می‌خواد چی بشنوی؟ دروغ؟ بگم بد و مزخرف و بی‌خود بود؟ بگم تمام مدت رابطه داشته به من بد می‌گذشته؟ سرد و بی‌تفاوت و نوتر در موردش حرف بزنم؟ این‌جور وقتا با خودت نمی‌گی تابلو داره دروغ می‌گه؟ یا واقعن صِرف شنیدن لحن بی‌تفاوت من کافیه که ورِ دروغ بودن ماجرا رو کم‌رنگ کنه؟

کلایو اوون به جولیا رابرتز می‌گه مدارک طلاق رو امضا می‌کنم، اما به یه شرط، با من بخوابی. چه اتفاقی میفته؟ می‌خواد برای آخرین بار تو قلمروش فرمانروایی کنه؟ - اصولن چرا این بارِ آخر کذایی این‌همه برای آقایون مهمه؟ - می‌خواد هیستوریِ بین‌شون رو یادآوری کنه؟ می‌خواد زن ماجرا رو آزار بده؟ یا تنها قصدش انتقام گرفتن از مرد سومه؟ با آگاهی به این‌که این اتفاق چه تاثیری روی جود لا خواهد داشت. - «من یه مَردَم. می‌شناسم مردا رو که دارم اینو به‌ت می‌گم.» -

بدتر از همه‌ش اما صحنه‌ایه که کلایو اوون شروع می‌کنه یه سری اطلاعات شخصی دادن به جود لا، از جزئیات رفتارش با جولیا رابرتز، این که تو خلوت خودشون چه‌جوری صداش می‌کنن، چه‌جوری دست‌ش می‌ندازن. جزئیاتی که مشخص می‌کنه جولیا رابرتز یه سری از اطلاعات خصوصی رابطه‌شون رو برای کلایو اوون تعریف کرده و ازون بدتر هر دو با هم این یکی رو دست انداخته‌ن. این اتفاق تو ذهن من همیشه یه اتفاق «نابودکننده»ست. برای من ازون اتفاق‌های جزمی‌ئه. حد وسط نداره. رفتار آدم رو به دو بخش تقسیم می‌کنه. قبل از دونستن این ماجرا، و بعدش. حس من اینه که فارغ از محتوای مکالمات، اون فاز صمیمیت‌، اون درجه رفاقتی که باعث می‌شه دو نفر بتونن این‌جوری راحت در مورد پارتنرهای قبلی‌شون و جزئیات روابط‌شون حرف بزنن و هم‌دیگه رو دست بندازن به تنهایی کافیه که نفر سوم مثلث رو نابود کنه. مانیفست شخصی من تو زندگی خودم همیشه این بوده که برام اون‌قدر اهمیت نداره که بفهمم پارتنرم با یه زن دیگه خوابیده. چیزی که توی روابط مثلثی این چنینی قطعن من رو آزار خواهد داد یا باعث رفتن‌ام خواهد شد اینه که ببینم آدمِ مقابل من همون فاز صمیمیت و اینتیمسی‌ای رو که با من داره، عینن داره با ضلع سوم کپی می‌کنه. درواقع نزدیکیِ فیزیکی پارتنرم با زن دیگه اون‌قدرها برام مهم نیست که درگیریِ مِنتالی‌ش. معتقدم دومی به شدت می‌تونه قوی‌تر و تهدیدکننده‌تر باشه.

ته یه سری فیلما، آدم با خودش فکر می‌کنه بعدن چی می‌شه. آیا این زوج علی‌رغم پایان قصه، می‌تونن از حالا به بعد با هم زندگی کنن؟ مثلن unfaithful، مثلن eyes wide shut، و مثلن‌تر همین closer. تهِ این فیلم می‌گم آره، می‌تونن. کلایو اوون ماجرا، یه خاصیتی داره، یه قطعیتی، یه چیز زمخت اما قابل اتکا و دوست‌داشتنی‌ای، که اون‌قدر جذاب هست که با خیال راحت فکر کنه می‌تونه زنِ ماجرا رو داشته باشه دوباره. من؟ موافقم باهاش.

Labels:



Comments:
آقا اگه منم ميخواستم از اين فيلم بنويسم دقيقاً همين قسمت هايی رو بحث ميکردم که اشاره کردی!
حتی شايد واسه مثال unfaithful رو مياوردم.
تقريباً هم آدمی رو سراغ ندارم که اين فيلم رو ديده باشه و بعدش نگفته باشه کاش فعلاً قسمتش رو ميزدم جلو.
 
فک کنم مشکل ما اینه که خیلی سطحی هستیم. چون فرهنگ‌مون سطحی و نازله. واسه همین همیشه دولت‌ها از باستان تا الان زدند تو سرمون. بابا کمی به فکر مملکت باشید و از این فازا بیایید بیرون. به فکر فردا و نسل‌های بعد باشید. اینا رو بذارید واسه خونه‌تون. خجالتم خوب چیزیه ها. مثلن شماها جوانان روشن این مملکتید؟
 
سلام،خوب من اولین بار که صدام در میاد یعنی‌ همیشه خواننده خاموش شما و سرهرمس و... بوده‌ام..راستش نمیدونم چه جوری بگم چقدر دنیای منو عوض کردید،و خواندن مطلبتون چه لذتی داره.

فقط خواستم تشکر کنم،ممنون..
 
مرسی لذت بردم...همیشه از نگاهت به زندگی لذت می برم و روراستی عجیبی که با خودت داری...خیلی شفافی به نظرم با خودت...
 
چقدر من از نگاهت به زندگی و اینهمه روراستی که با خودت داری خوشم میاد...
 
خیلی وقت ها از شنیدن یه جواب ماه ها خوابم به هم میریزه، اما میدونم که توان گذشتن از اون سوال رو نداشتم ... شبیه محکومیت میمونه ... جایی که اوون داره از رابرتز دیتیلُ میپرسه، مطمئنن داره از درون منهدم میشه، اما باید بشنوه
من فکر میکنم این یه ضعفه شخصیتی میتونه باشه که سخت از بین میره، حداقل در مورد خودِ من.
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025