از خواب بیدار شدم اسم خودم رو گذاشتم جاسم. بعد به خودم گفتم «جاسم! پاشو بریم دُمبال عموهای واقعیات بگردیم». و رفتیم.
اما این آیا واقعا یه قصه است؟ نهخیلی. شرحی داره واسه خودش.
من یه هارد داشتم. آدم سادهای بودم. با خلقوخوی روستایی. از اینا که هنوز میشه باهاشون دور میدون آزادی نوشابه زمزم سر کشید، لب جدول نشست بستنی کیم خورد. از اینا که هنوز بعد از هفتسال که از طلاقت میگذره، میتونن بهات بگن «اینجور که نمیشه آخه. یکی باید گذشت کنه، برگردین سر زندگیتون. میخوای من برم با خانوادهاش حرف بزنم؟». از اینا که میشه باهاشون رفت شهر بازی و دو ساعت براشون از تفاوت «پارک ارم» و «پارک خرم» حرف زد. از همینا!
خالهام همهچی رو اشتباهی میگفت. میگفت سوفاج، و منظورش همون شوفاژ بود. میگفت پراید هاچمک، و منظورش همون هاچبک بود. واسه همین وقتی یه عمری گفت «پارک خرم»، فکر میکردیم که باز داره عوضی میگه. چون نمیدونست تخت طاووس اسم قدیم کدوم خیابون اه، و با اینکه سنی ازش گذشته بود، هنوز میگفت «خیابون شهید استاد مطهری»، فکر میکردیم خیلی عقبمونده است طفلی. اما بعد از اینکه فهمیدم اسم پارک ارم، در اصل پارک خرم بوده و خاله همیشه، یهعمر، درست میگفته اسمش رو، دیگه ایمان آوردم که سوفاج ما رو گرم نگه میداره، هاچمک هم ماشین بدی نیست، و خیابون، همیشه یعنی همینی که هست: شهید استاد مطهری. خب من آدمِ دورانی بودم که خیابوناش همه از دنیا رفته بودن: شهید... شهید... شهید... یه اسم ساده نبود اطرافم. اما خودم؟ خودم آدم سادهای بودم.
یه هارد داشتم، که توش پر از موسیقی بود. فولدربندی کرده بودم، و توی هر فولدر، فولآلبوم یه خواننده بود. همهشون هم «ایرانی» بودن. یا دست کم به زبون و لهجهای بودن که من میفهمیدم. من زبون خوانندهها رو واقعا بلد بودم. با نصف بیشترشون لب زده بودم، گریه کرده بودم، پشت مو گذاشته بودم، و چه عشقها... خدای من.. چه عشقهایی که توی دلم نمُرده بود با اونا.
یهروزی یه آلبوم از یکی رسید دستم که چون نمیدونستم چی هست و کی هست، کردمش توی یه فولدر به اسم «Khareji». وسط بنان و تکنوازی تار و ردیفنوازی میرزاعبدالله، کنار فولآلبوم ستار و شهره، یه فولدر بود اون وسط به اسم خارجی. من سوارش بودم، من تنهاش کرده بودم و سوارش بودم. واسه وقتایی بود که خیلی حالم خوب بود. نمیفهمیدم چی میگه. ولی خب هر آدمی توی زندگی لازم داره که یه فولدری داشته باشه به اسم آهنگخارجی.
با هم بودیم و بودیم تا یهشب، که لیوان چایی از دستم پرت شد روی سیستم، آب رفت توش، هاردش سوخت. حالا نه اینقدر ساده، اما توانش رو حتی ندارم که شرح بدم. ریخت و سوخت؛ سوخت و سادگی من هم به باد رفت.
هارد رو عوض کردم، کمکم شروع کردم به جمع کردن دوبارهء اون صداها. هر رفیقی رسید، چندتا فولدر گذاشت توی دامنم. جمع شدن همه و هارد من دوباره برگشت به روزای اوج خودش.
اما قصه این هم نبود؛ یهو چشم باز کردم دیدم که من ام و یه هارد، پر از موسیقیهای جورواجور، فولدربندیشده؛ فولدرها همه به ترتیب الفبای خارجی، خوانندهها همه حرفهای، حرفها همه جهانی... من؟ من دیگه اون آدم قبل از فولدربندی قدیم نبودم. مرد عجیبی شدم که دیگه بعد از اون نمیشد باهاش از پارک خرم حرف زد. تودار شدم. سختتر شدم. بداخلاقتر. تلخ شدم و میبینی که چه تلختر ... ای داد. شدم اینی که دیگه حتی نمیتونه بنویسه..
آخرش یهشب به خودم گفتم «کو اونهمه سادگی حسین.. کو؟ چه کردی با خودت بچه؟» و صدایی نشنیدم در جواب.
تو دلم یهعالم مسافر ملایر داشتم، که یهروز بیخبر سوار اتوبوس شدن و رفتن. و خیابونا، همه شهید، همه شهید، همه شهید.
.....
+ پیانوی مرتضیخان محجوبی در دشتی میشنوم.
+ بروکس، پیرمرد کتابدار فیلم «رستگاری از شاوشنک» بعد از آزادی در اتاقی بیرون زندان خودش را دار زد؛ پیش از مُردن، بالای پنجره، به یادگار نوشت «بروکس اینجا بود» و رفت.
[+]