آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, June 1, 2011
به نام خداوند بخشایندهی مهرُبان
آقا معلم، خرداد، مفهوم خود را از دست داده است و این تاسفبرانگیز است. خرداد ما را یاد تولد، گوجهسبز، اتمام امتحانات، خاتمی، جامعه، توس، نشاط، میانداخت، اما به تازگی همهاش یاد حادثه، فاجعه و خون میافتیم. یاد تقلب میافتیم. آخ ببخشید که یاد تقلب میافتیم. شما معلمید و از تقلب بدتان میآید، مگر نه؟ یاد بعضی نفرات میافتیم. یاد این میافتیم که ادا تنگا را در آوردیم، آن همه راه را از انقلاب کوبیدیم تا آزادی، یاد خایه کردنمان میافتیم، وقتی میدیدیم یکی زره پوشیده و مردم را دید میزند و یک سپر شیشهای دستش است. آخر سپر، شیشهای میشود؟ برای همین یاد ما مانده، یاد هیس هیس گفتن آن مرد عینکی میافتیم. شما چه فکری کردهاید؟ ما مترصد به یاد افتادنیم. شما میدانید قشنگترین چیزهایی که ما در خرداد یادش میافتیم دو تاست؟ یکی سطل آشغال آتش گرفته است و یکی چرخ و فلک؟ ما یاد خیلی چیزها میافتیم اما از گفتنشان، نوشتنشان، مطمئن نیستیم. ما مطمئن نیستیم. ما حتی الان مطمئن نیستیم که زندهایم. آدمی که دلش شاد نباشد مرده. مردگی که به قبر نیست. زندگی دارد میرود و ما ایستادهایم چشم میچریم ببینیم چی شد؟ و الان کجاییم. سر بیست و هفت سالگی باید برای شما انشا بنویسیم. آقا معلم، مشخصاً میخواهم مسیر نوشته را عوض کنم. فکر میکنم بین سطل آشغال آتش گرفته و چرخ و فلک ترجیحم دومی باشد. اما این بدان معنا نیست که چون از چرخ و فلک مینویسم زندهام یا شادم. اگر دوست دارید انشای یک آدم شاد و زنده را بخوانید، انشای من انشای مناسبی نیست. ادامه[+] |
|
Comments:
البته که به عنوان یه نوشته زیبا بود .. اما... /اهورا
Post a Comment
|