آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, June 19, 2011
تو راه کلاس، برگشته میگه: یه پسره هست میخواد با من دوست شه، به نظرت دوست شم باهاش؟
من؟ هنگ کردم رسمن. یعنی منای که در هر شرایطی بالاخره یه مزخرفی به ذهنم میرسه یا میزنم کانال شوخی و فیلان، هیچی به ذهنم نمیرسید بگم، هیچیِ هیچی. اونقد هول شده بودم که پیچیدم تو اولین سوپر سر راه، به هوای خریدن آب. با یه بطری آب معدنی اومدم بیرون، ازین بطری بزرگا. طبعن بعدش رفتم بطری رو عوض کردم، با اینحال اما چیزی به ذهنم نمیرسید همچنان. دخترک که متوجه هنگ کردن من شده بود، سعی کرد نظر مساعد منو به پسره جلب کنه: از اوناست که خیلی کتاب میخونه. سه روزه یه کتاب هفتصد صفحهای رو خونده. آخه آدم چه جوابی بده به یه بچهی دوم راهنمایی؟ چهشونه خب؟ چرا اینقد عجله دارن بزرگ شن آخه؟
|
دیگه بزرگ شدی و دلم هری ریخت".
کاش بزرگ شدن به همین چیزا بود!