آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, August 30, 2011
پسفردا که نشسته بودم با نوههام لب استخر/جوب/حوض (هر سهتاش محتمله)
داشتن ازم دربارهی جوونیام میپرسیدن منم مث رادیو براشون حرف میزدم (سلام کامیار) میرسم به اینجا که بپرسن: پس واسه چی دیگه به هم زدین با هم شماها که اینقد پایه و رفیق بودین میگم تا زمانی که فقط پای فروید و یونگ وسط بود مشکلی نداشتم کنار اومده بودم یهجورایی میگفتم حالا یونگه، فرویده، میبینه، میشنوه، میاد میگه، اوکی اما از شبی که لاکان اومد تو رابطه دیگه تحملم شروع کرد به تموم شدن طاقت این یکیو نداشتم دیگه امر واقعی و نمادین به کل از حیطهی صبوریِ من خارج بود طاقت «دیگری» و امر تخیلی رو نداشتم خسته شده بودم اینجوریا خلاصه
|
|
Comments:
Post a Comment
|