آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, October 29, 2011 قدیما، فضا رو که طراحی میکردیم، نوبت میرسید به اجرا کردنش تو تریدی. با نور و متریال و اَکسِسوریز و همهچی. کلی بگرد طرح کاغذ دیواری پیدا کن، طرح کف، فلان گلدون، فلان مبل، فلان سینک، همهشون تریدی، همهشون یه مشت آبجکت. عروسکبازی. پرینت که میگرفتیم کیف داشت رسمن. همهچی خوشآبورنگ، همهچی شیک، الگانت. یه وقتایی ماکت میساختیم*. مقوای ماکت، یهدست سفید، اجراها عالی و تمیز. کار که تموم میشد کلی میشِستیم پروژه رو ورق میزدیم، ماکتا رو نگاه میکردیم، کیف میکردیم رسمن. میدونستیم اما پروژه که بره تو اجرا، معلوم نیست چی از آب دربیاد. معلوم نیست آقای کارفرما برداره چه متریالی استفاده کنه، چهقد حاضر باشه پول خرج کنه، خروجیِ کار چی بشه. همهچی اما تا وقتی رو کاغذ بود، خوشگل بود و هیجانانگیز. بسمون بود. مدتیه دارم یه زندگی ماکتای رو تجربه میکنم. تجربهی عجیب و جالبیه. عجیب و جالب و سخت. یه ماکت ساختیم از اون چیزی که دلمون میخواد باشه، تو مقیاس کوچیک، و داریم بازیش میکنیم. شاد و مسرور. خیلی از عناصرش شبیه زندگی واقعیه، اما میدونیم واقعی نیست، فانتزیه. با همهی زیاد و کمهای یه فانتزی. یه لحظههایی تو این فانتزی کوچیکمون هست اما، که عالیه، کوچیک و عالی و بینقص. انگار همهچی واقعی**. همیشهی اینجور وقتا، آدم دلش میخواد همین فانتزی رو تو اشل بزرگتر تجربه کنه، با ابعاد واقعیتر، یک به یک. من اما خوبم با همین. یعنی ترجیح میدم خوب باشم با همین. بسکه میترسم موقع اجرا دیگه فانتزیم اونی نباشه که داشتم تصور میکردهم. میترسم اون موج سنگین واقعگرایی تمام رنگ و لعاب ماکت کوچیکمونو خراب کنه، خط بندازه روش. میترسم مث بقیهی چیزا، واقعی که بشه، از دستش دوباره فرار کنیم به یه فانتزی دیگه. آدمی که منم، اگه همهچی براش قابل دسترس باشه، زود حوصلهش سر میره، زود میره پی یه بازی دیگه. اون چلنجهست انگار، که منو سرپا نگه میداره. اینو خوب میدونم، خودم رو هم خوب میشناسم، تو این فانتزی اما، تو این بازیمون، مدام سرگردونم بین حسهام. نمیدونم دقیقن چی میخوام. همهش دارم رو لبهی جدول راه میرم. مدام دلم بیشتر میخواد و بلافاصله بعدش فکر میکنم همین ماکته مزهش بیشتره، تو آدمِ مُدام نیستی دخترم، خراب میکنی همهچیزو. هیچوقت نمیتونم برم تو یه تیم. طرفدار هر دوشونم رسمن. بعد؟ بعد یه وقتایی مث امروز، درست همون وقتی که دارم تَرک میخورم از عشق، درست همون وقتی که دلم میخواد یه قدم بزرگ فیلی بردارم، افسارمو از زیر دست و پا جمع میکنم برمیگردم تو سرزمین تریدیم، یه «سیو-از» میگیرم از همینی که هست، میذارمش تو یه فولدر امن و مطمئن، و خیالم راحته که لااقل تا همینجاشو تجربه کردهم، تا همینجاشو سیو کردهم، همین ماکت دستساز تا حالا منو سرپا نگه داشته، هنوز اونقدر جون داره که سرپا نگهم داره. وقتای تناقضهام، وقتای تناقضهای به این گندگیم، همیشه دنیای تریدی برنده میشه. دلم یه بوم و دوهواستها، اما تریدی برنده میشه. میشناسم خودمو بسکه. میترسم از خودم بسکه. خوبم عوضش. خوب، با نیش باز. تا تهِ اکسیژن هوا رو میبلعم و فکر میکنم چه خوب. چی میخواد دیگه آدم؟ * سلام مهندس غین ** مُردهی این تناقضام، که وقتی میخوام از یه همچین چیزی تعریف کنم، از صفت «واقعی» استفاده میکنم، در حالیکه آدمیام از مختصات زندگیِ واقعی فراری، و مُردهی فانتزی.
|
|
Comments:
عالی بود ، فقط ببخشید ، اکسیژن هوای کجا رو می بلعید ؟ هوای توی فضای تری دی یا هوای توی ماکت ؟
تو كه معمار نبودي ده سال پيش از اين ؟؟!!!نه !!! بشر چقدر تغيير مي كند يعني ! من از ماكت سازي متنفرم..هيچوقت نساختم ..در تمام دوران تحصيلم دوستانم زحمتش را كشيدند..به جز طرح هفت كه دوستي آمد تا راهنماي ماكت سازي بشود برود كه نرفت و شش سال ماند و رفتنش شد غده توي گلو كه هست حالا حالاها..بد چيزي هستند اين ماكتها و آدمهاي پلاستيكي توش..كه تو مي شوي خدايشان و مي گذاريشان هر جايي كه عشقت كشيد..
We are all living a fantasy...with our tears and dreams..we are always living in our tiny fantasy
Post a Comment
|