آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 26, 2011
تا دماغ رفتهم تو گودر. مرد داره وسایلشو جمع میکنه و چمدون میبنده. تمرکز ندارم. چشمم شده شبیه بادمجون. سیاه و کبود. درد دارم. سرمو بالا میارم میبینم مرد وایستاده تو چارچوب در. میگه چیکار کنم من بدون تو آخه؟ میشینه همونجا. میگه خستهم. اشکاش میان پایین. مردا نباید گریه کنن بابا. طاقت ندارم من. بخوامم گریه کنم با این چشم دردناکم نمیتونم. میگم خلی بهخدا، راحت شدی بابا، چیچیام من آخه، برو یه زن خوب واسه خودت پیدا کن حالشو ببر خره. میگه یه دیوونهای مث تو از کجا پیدا کنم آخه؟
آخرشم نفهمیدم مرد واقعن دوسم داره یا صرفن به بودنم عادت کرده. صرفن براش راحتتره که باشم. سختشه یههو اینهمه تغییر، بههمریختن شرایط خوب و استِیبِلِ تمام این سالها. داره سفارش میکنه مواظب خودم باشم و از هیچی نترسم و موفق میشم و هر جا گیر کردم روش حساب کنم. گفت میدونی که تا آخر عمر پشتتم که، ها؟ یاد اون عکسه میفتم تو گودر و گند میزنم به لحظهی رمانتیک آخر فیلم و با دماغ برمیگردم تو گودر.
|
|
Comments:
Post a Comment
|