آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 17, 2011
اوهوم2، ال بند دو و سه.
ال «گودر به شما امکان میداد با غریبهها رفاقت کنی. با غریبههایی که اصولن بیشترین قرابت را با تو داشتند. اصلن اساس پیداکردنشان بر همین بود که به تو شبیهترین بودند. بیشترین حرفها را داشتی بزنی.
برای ما آدمهای وبلاگی، هیچجایی گودر نمیشود. هیچ شبکهای اینهمه شبیه وبلاگ نیست. از همه نظر. وبلاگ مینویسم اما فیدبک نمیگیریم. معاشرت نمیکنیم دیگر حولش. دیگر هیچ پستِ وبلاگیای دنیایمان را چند سانت جابهجا نمیکند. این برای آدمهایی که مینوشتند تا خوانده شوند، برای آدمهایی که عادت کرده بودند این سالها به این جور نوشتن، این جور خواندهشدن، این جور مورد معاشرت قرار گرفتن، سخت است. باور بفرمایید سخت است.»
×××
روز افتتاحیه، هشت و ربع اینطورا، آقاغفور پرسید: خانمجان، چراغا رو خاموش کنم اینا برن؟ گفتم آره، برو از سالن شروع کن خاموش کردن، میرن. داشت از دم دفتر من رد میشد که گودریا جمع شده بودن توش، با تأسف و دلسوزی ازم پرسید: اونا میرن، اینا رو اما میخوای چیکارشون کنی؟
×××
امشب، حرف وبلاگ نوشتن بود، همینجور دمغ و افسرده و هنوز عزادارِ گودر. داشتم بهشون میگفتم خب الاغا، لااقل تو وبلاگاتون بنویسین. میگفتن راه نداره، اونموقع فیدبک میگرفتیم، حرف زده میشد راجع بهش، الان چی اما؟ هر کی تو لونهی خودش که مزه نداره. با اینکه بهشخصه از این بخش بیفیدبکِ ماجرا بهشدت راضی بودم، اما بیفهبب2.
×××
بعد؟ وبلاگ، و بعدتها گودر، یه جاهایی شد یه دریچهی مخفی به یه باغ پر رمز و راز، به یه سرزمین عجایب. تا قبل از اون نشسته بودیم زندگیمونو میکردیم، به همونی که داشتیم راضی بودیم. راضی هم اگر نه، قانع بودیم. فکر میکردیم دنیا یعنی همین قد، آدما یعنی همینی که هستن. وبلاگ و گودر که اومد اما، دیگه زندگی نموند. شروع کردی به تماشای یه سری ویترین خوشآبورنگ، یه سری آدم عجیبِ دلپذیرِ ، که فارغ از واقعی یا فیک بودنشون، به شدت جذاب بودن و دوستداشتنی. یههو چشم باز کردی دیدی سبد غذاییت شروع کرده به عوض شدن. ذائقهت عوض شده. دیگه چیزای دوروبرت مث قبل نیستن. چیزایی که تا حالا داشتی شروع کردن به کمرنگ شدن. با اینهمه ویترین خوشآبورنگ قابل رقابت نبودن دیگه. بعد دنیا شد یه طیف خاکستری، با یه تیکهی بولدِ رنگی: وبلاگ و آدماش. بعدتر گودر و آدماش. اولا همه شروع کردن به اینکه این آدما، این لایفاستایلها، این حرفا همهش فیکه بابا، از نزدیک اینجوری نیست، ازین خبرا نیست، کلن خبری نیست. راستش اما هیچچی اونقدرها هم که میگفتن فیک نبود، آدما و لایفاستایلها و حرفاشون همونقدر جذاب بودن که از دور به نظر میومد. خیلی خبرا بود راستش، خیلی خبرا. بعد دنیا کمکم شروع کرد به کوچیک شدن و به کمرنگ شدن و از مال دنیا موند یه مشت وبلاگ و یه مشت رفیق وبلاگی. تنها آدمایی که باهاشون دو کلام حرف مشترک داشتی. آدمایی که باهوشتر از آدمای بیرون بودن، باحالتر و متفاوتتر.
×××
نکتهی مهم فقدان گودر از منظر رفقا، بیفیدبکایه. از منظر من، دیگه نمیشه همینجور ساکت و خاموش از حال رفقای یه قدم اونورتر خبر داشت. مجبوری معاشرت مستقیم کنی، میل بزنی، سراغشونو بگیری، عین قدیما. Labels: ماجراهای آرت و آقاغفور |
|
Comments:
Post a Comment
|