آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, August 13, 2013 آقاغفور زنگ زده که خانم جان اشکالی نداره من با یکی از دوستام بیام؟ میگم اشکال نداره، بیا. اومد با دوستش، یه آقای مسنتر از خودش. شروع کرد به کار، آقاهه هم وردستش. وسط جابهجا کردن تابلوها، شنیدم آقاغفور داره برا دوستش توضیح میده که مواظب باش، اینا خیلی مهمن، آرتن، خندهدارن اما آرتن و گرونن و چنین و چنان. دوستش جواب داد آره میدونم بابا، ازین آرتا دیدهم. آقاغفور پرسید جدی؟ از کجا میدونی؟ دوستش جواب داد قبلنا پیش شیرین خانوم کار میکردم، اونم از همین چیزا داشت. آقاغفور هم اومده تندتند برا من تعریف میکنه که بیا ببین با دوستم همکار دراومدهم. Labels: ماجراهای آرت و آقاغفور |
|
Sunday, July 7, 2013
Negar Jahanbakhsh, "Boundary" From the "Gone" Series, 2012
Acrylic on Canvas, 150.100 cm
آقاغفور تقریبن از همون روزای اول گالری داره پیش من کار میکنه. و تقریبنتر تو همهی نمایشگاهها حضور داشته. دیشب بعد از اوپنینگ، اومده میگه خانوم جان، این دفه یه کار حسابی بود تو نمایشگاه؛ خیلی خوشم اومد. اگه پول داشتم میخریدمش.
بعد از چهار سال نگار جهانبخش موفق شد آقاغفور رو با دنیای هنر آشتی بده!
Labels: ماجراهای آرت و آقاغفور |
|
Sunday, November 27, 2011
از ماجراهای آرت و آقاغفور
تو یکی از اینستالیشنها یه میز کار داشتیم که یه کاسه بادوم روش بود. همینجور که سرمون گرمِ کار بود، دیدم آقاغفور کاسههه رو آورده گذاشته رو میز من. بهش میگم آقاغفور، اینو چرا آوردی اینجا؟ میگه جزو این تنقلات شما نیست خانم جان؟ یکی برده بودش تو سالن. میگم نه آقا غفور، این باید همونجا رو همون میزه باشه، این آرته، ببر بذار سر جاش. میگه یعنی الان این بادومای اینتو با اون بادومای شما فرق دارن؟ میخندم میگم آره، اونجا که باشن دیگه خوردنی نیستن، آرتن. عاقلاندرسفیه نگام میکنه کاسه بادومه رو میبره میذاره سر جاش. روز آخر، وسط جمعوجور کردن کارا، کاسههه رو ورداشته آورده جلوی من، میبینم فقط یه دونه بادوم مونده تهش. میگه خانم جان، دیدی همه آرتاتو خوردن؟ Labels: ماجراهای آرت و آقاغفور |
|
Tuesday, November 22, 2011 ماجراهای آرت و آقاغفور اولین باری که روز افتتاحیه اومد واسه پذیرایی، کلن با دهن باز جماعت رو تماشا میکرد. دفعات بعدی یه خورده عادیتر شد اوضاع براش. این دفعهی آخر، وسط شلوغیا، رفتم سراغش ببینم داره چیکار میکنه. یه چایی ریخته بود واسه خودش، تکیه داده بود به کابینت و داشت مردم رو نگاه میکرد. گفتم خسته نباشی آقا غفور. گفت شما خسته نباشی خانم جان، چهجوری تحمل میکنی اینهمه شلوغی رو؟ گفتم خوبه که، شلوغ که باشه یعنی خوبه. گفت هر هفته همین بساطه؟ گفتم اوهوم. گفت اینهمه آدم قراره بیان برن؟ گفتم آره دیگه، اوهوم. گفت همینجوری فقط میان هی تابلوها رو تماشا میکنن میرن؟ گفتم اوهوم. گفت اونوقت این یعنی یه شغله؟ منطقی. Labels: ماجراهای آرت و آقاغفور |
|
Thursday, November 17, 2011
اوهوم2، ال بند دو و سه.
ال «گودر به شما امکان میداد با غریبهها رفاقت کنی. با غریبههایی که اصولن بیشترین قرابت را با تو داشتند. اصلن اساس پیداکردنشان بر همین بود که به تو شبیهترین بودند. بیشترین حرفها را داشتی بزنی.
برای ما آدمهای وبلاگی، هیچجایی گودر نمیشود. هیچ شبکهای اینهمه شبیه وبلاگ نیست. از همه نظر. وبلاگ مینویسم اما فیدبک نمیگیریم. معاشرت نمیکنیم دیگر حولش. دیگر هیچ پستِ وبلاگیای دنیایمان را چند سانت جابهجا نمیکند. این برای آدمهایی که مینوشتند تا خوانده شوند، برای آدمهایی که عادت کرده بودند این سالها به این جور نوشتن، این جور خواندهشدن، این جور مورد معاشرت قرار گرفتن، سخت است. باور بفرمایید سخت است.»
×××
روز افتتاحیه، هشت و ربع اینطورا، آقاغفور پرسید: خانمجان، چراغا رو خاموش کنم اینا برن؟ گفتم آره، برو از سالن شروع کن خاموش کردن، میرن. داشت از دم دفتر من رد میشد که گودریا جمع شده بودن توش، با تأسف و دلسوزی ازم پرسید: اونا میرن، اینا رو اما میخوای چیکارشون کنی؟
×××
امشب، حرف وبلاگ نوشتن بود، همینجور دمغ و افسرده و هنوز عزادارِ گودر. داشتم بهشون میگفتم خب الاغا، لااقل تو وبلاگاتون بنویسین. میگفتن راه نداره، اونموقع فیدبک میگرفتیم، حرف زده میشد راجع بهش، الان چی اما؟ هر کی تو لونهی خودش که مزه نداره. با اینکه بهشخصه از این بخش بیفیدبکِ ماجرا بهشدت راضی بودم، اما بیفهبب2.
×××
بعد؟ وبلاگ، و بعدتها گودر، یه جاهایی شد یه دریچهی مخفی به یه باغ پر رمز و راز، به یه سرزمین عجایب. تا قبل از اون نشسته بودیم زندگیمونو میکردیم، به همونی که داشتیم راضی بودیم. راضی هم اگر نه، قانع بودیم. فکر میکردیم دنیا یعنی همین قد، آدما یعنی همینی که هستن. وبلاگ و گودر که اومد اما، دیگه زندگی نموند. شروع کردی به تماشای یه سری ویترین خوشآبورنگ، یه سری آدم عجیبِ دلپذیرِ ، که فارغ از واقعی یا فیک بودنشون، به شدت جذاب بودن و دوستداشتنی. یههو چشم باز کردی دیدی سبد غذاییت شروع کرده به عوض شدن. ذائقهت عوض شده. دیگه چیزای دوروبرت مث قبل نیستن. چیزایی که تا حالا داشتی شروع کردن به کمرنگ شدن. با اینهمه ویترین خوشآبورنگ قابل رقابت نبودن دیگه. بعد دنیا شد یه طیف خاکستری، با یه تیکهی بولدِ رنگی: وبلاگ و آدماش. بعدتر گودر و آدماش. اولا همه شروع کردن به اینکه این آدما، این لایفاستایلها، این حرفا همهش فیکه بابا، از نزدیک اینجوری نیست، ازین خبرا نیست، کلن خبری نیست. راستش اما هیچچی اونقدرها هم که میگفتن فیک نبود، آدما و لایفاستایلها و حرفاشون همونقدر جذاب بودن که از دور به نظر میومد. خیلی خبرا بود راستش، خیلی خبرا. بعد دنیا کمکم شروع کرد به کوچیک شدن و به کمرنگ شدن و از مال دنیا موند یه مشت وبلاگ و یه مشت رفیق وبلاگی. تنها آدمایی که باهاشون دو کلام حرف مشترک داشتی. آدمایی که باهوشتر از آدمای بیرون بودن، باحالتر و متفاوتتر.
×××
نکتهی مهم فقدان گودر از منظر رفقا، بیفیدبکایه. از منظر من، دیگه نمیشه همینجور ساکت و خاموش از حال رفقای یه قدم اونورتر خبر داشت. مجبوری معاشرت مستقیم کنی، میل بزنی، سراغشونو بگیری، عین قدیما. Labels: ماجراهای آرت و آقاغفور |