آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, November 22, 2011 ماجراهای آرت و آقاغفور اولین باری که روز افتتاحیه اومد واسه پذیرایی، کلن با دهن باز جماعت رو تماشا میکرد. دفعات بعدی یه خورده عادیتر شد اوضاع براش. این دفعهی آخر، وسط شلوغیا، رفتم سراغش ببینم داره چیکار میکنه. یه چایی ریخته بود واسه خودش، تکیه داده بود به کابینت و داشت مردم رو نگاه میکرد. گفتم خسته نباشی آقا غفور. گفت شما خسته نباشی خانم جان، چهجوری تحمل میکنی اینهمه شلوغی رو؟ گفتم خوبه که، شلوغ که باشه یعنی خوبه. گفت هر هفته همین بساطه؟ گفتم اوهوم. گفت اینهمه آدم قراره بیان برن؟ گفتم آره دیگه، اوهوم. گفت همینجوری فقط میان هی تابلوها رو تماشا میکنن میرن؟ گفتم اوهوم. گفت اونوقت این یعنی یه شغله؟ منطقی. Labels: ماجراهای آرت و آقاغفور |
|
Comments:
:))
واقعا هم!
ای جان :)
جا داشت براش از خوبیهای شغول بورژوازی بگی
کدام گالری؟
love him
Post a Comment
|