آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 3, 2011 قشنگ غصهدارمه. فک نمیکردم اینهمه جای خالیش معلوم باشه. دلم میخواد زانوبهبغل برم تو غار، واسه یه مدت کوتاه، اما وقت ندارم. وسط یه سُرسُرهی طولانیام و راهی ندارم جز سُرخوردن تا پایین. حالا خوبه باز سرم اینهمه شولوغه، وگرنه همهچی بدتر میشد لابد. قدیما، بچه که بودم، عاشق تونل کندوان بودم. تونل کندوان یه لولهی بزرگ طولانی بود، که زندگی روتین و روزمرهی تهرانو میبلعید تو خودش، از اون سرش که درمیومدی یههو تهران گم میشد به کل و «شمال» جادویی شروع میشد. بنز بابابزرگ وکاست حمیرا و میخوام برم دریاکنار و ویلای درندشت عباسآباد هنوز هم جزو بهترین تیکههای کودکیِ منه. حالا اما هربار، از گلوی حقانی که میپیچیم سمت خونه، یههو غصه میریزه تو دلم. عصرا که بچهها میان میشینیم دور هم خوبه هنوز؛ از گلوی حقانی که میپیچیم سمت خونه اما، یادم میفته دیگه ته اون تونل جادویی به هیچجا نمیرسه، دیگه ما رو نمیبره شمال. گودر افتاده تو طرح و جاش اتوبان کشیدهن، یه اوتوبان خلوت و خالی و سوت و کور.
|
|
Comments:
مثال سرسره عالی بود ولی ویلای عباس اباد و بنز بابابزرگ نه ...........
چه دلم تنگ شد واست...برم ایگ بنویسم واست...شب تعطیلمه و دلم ایگ بازی می خواد و دفتر سیاهه..
Post a Comment
|