آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, February 25, 2012
25
چند روز که ننویسم، بدخُلق میشوم. اول هم خیال کرده بودم بدخلقی امروز مال همین ننوشتنهای اینروزهاست. حوالی پنج اما، از گالری که زدم بیرون، باران ریز که زد روی شیشهی جلوی ماشین، دیدم یک ماشینلباسشوییِ پیرِ بیحوصله توی سرم روشن است، و این صدای غرولند مدامش بدخلقم کرده. ترافیک نبود: یک حادثهی عجیب در تاریخِ گاندی به دروس، به ساعت پنج عصر. خیلی زود رسیدم خانه. از سوپر خامه خریدم و نان تست و ماکارونی و دلستر. بارن ریزتر شده بود و تندتر. کوچهمان خاکستری بود و خلوت. خیلی خلوت. ازم پرسیده بود "شب چیکارهای؟ برنامه بذاریم؟"، دو سه تا دلیل ردیف کرده بودم که یعنی "نه"، نمیدانستم چهطور میشود برایش توضیح داد که توی سرم ماشین لباسشویی روشن است و دارد خاموش نمیشود هی. که نمیگذارد صدا به صدا برسد. جمعه هم اگر برانچ دلچسب و طولانی خانهی آرش نبود میبایست تمام روز را به صدای ماشین لباسشویی گوش میدادم. حالا اما کمی حالم بهتر است. این صفحهی خاکستری-سفیدِ بلاگر قشنگ آرامم میکند، با این یکی دوتا نارنجیهای گاهبهگاهش. دارم به وسوسهی خیابان سنایی و خردمند و آن حوالی فکر میکنم. یک وسوسهی آجریِ دلپذیر. باید کمی هم زبان بخوانم، دوباره. قرار شد یکی از همین روزها برویم همان حوالی، با خداداد صحبت کنیم، ناهار را بیرون بخوریم و اگر رسیدیم سری هم به یکی دوتا گالری بزنیم. تنها کاری که میشود توی این روزهای دیوانهخانهی تهرانِ آخرِ سال کرد، همین پیاده گز کردنهای مرکز شهر است. اُوِرکت خاکیام را میپوشم با پوتینهای آجری و یک کیف کوچک سبک، که صدای شانهی چپم درنیاید. حاضر نیستم یک سانتیمتر بلغزم سمت گذشته یا آینده. همینکه دو سه روز جاری را بشود حدس بزنم کافیست. یادم باشد آدمها را از سهشنبه خط بزنم بندازمشان دوشنبه. چای و نان و خامه را هم که خوردم، کمی اتاقخواب را مرتب کنم کوچ کنم به کتابخانه. یک چمدان سبکی هم بچینم برای آخر هفته. و بعد؟ یکجوری ماشینلباسشویی را موقتن از برق بکشم. Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
Post a Comment
|