آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, July 2, 2014

فکر می‌کنم کاش همیشه جای‌ام همین‌قدر امن بود که حالا. همین‌قدر امن؟ فکر می‌کنم چه همه‌چیز نسبی شده. خوشی‌ها، امن بودن‌ها، خوب بودن‌ها حتا. فکر می‌کنم جوان‌تر که بودیم چه همه‌چیز قاطع‌تر بود، پررنگ‌تر، قوی‌تر. چه یاد گرفته‌ایم دل نبندیم دیگر، نه به خوش‌بودن‌ها و نه به امن‌بودن‌ها و نه به این روزهای خوب که آمده‌اند و لابد می‌روند و جای‌شان می‌ماند یک گوشه‌ی دل آدم. چه همه‌چیز بدیهی‌تر شده، واقعی‌تر، ساده‌تر. فکر می‌کنم چه می‌پذیرد آدم، چه تازه شروع کرده‌ام به پذیرفتن، به انکار نکردن، به دوش کشیدن.

تمام این سال‌ها کوله‌ی سنگین هزارکیلویی را بسته بودم پشتم، بی‌که هرگز بازش کرده باشم، تویش را نگاه کرده باشم، با خودم می‌کشاندمش همه‌جا، و فکر می‌کردم باید، باید کوله را به دوش بکشم. دشواری وظیفه. هاه. حالا گاهی کوله را می‌گذارم زمین، بازش می‌کنم، تویش را نگاه می‌کنم. گاهی جعبه‌ای کتابی آدمی چیزی را می‌گذارم بیرون. می‌گذارم برود. و کوله، این‌جوری، آرام آرام سبک‌تر می‌شود. و خشمم آرام آرام ته‌نشین می‌شود. و من آرام آرام وزن کوله را، همان‌قدر که هست، -هنوز کمی بیشتر-، می‌پذیرم. فکر می‌کنم چه روزهای خوبی‌اند این روزها. چه کوله‌ام به قاعده‌تر است. فکر می‌کنم کاش همیشه جای‌ام همین‌قدر امن بود که حالا. امن؟

Labels:

..
  



Monday, June 9, 2014



روزهای خوبی‌اند این روزها. آرام و رنگی، پر از چای دارچین و تارت لیمو و کوراسون طلایی و لیموناد هندوانه با سودا و باقالی‌پلو با گوشت کلاسیک. زیر پل کریمخان و کمی سنایی و دو قدم آن طرف‌تر از میرزای شیرازی بگیر تا سپهد قرنی و مشاهیر با کوچه‌های قدیمی‌شان شده‌اند پای پیاده‌روی‌های جدید، کنار شب‌های تراس‌دار شهرک و دامن‌های کوتاهِ خنک و دو پیک هنسی و مرغ سرخ‌کرده و تخت‌های سه‌نفره و صدای باغچه تا صبح، تا خودِ صبح کله‌ی سحر. دفتر سیاهه‌ی مالسکین لگو-دار و جاکلیدی قرمز و آرت‌پن و دو تا روان‌نویس رنگی و یک مداد نصفه، سه چهارتایی فلش‌مموری نارنجی و نقره‌ای اِچ‌پی و سامسونگ، دفتر شطرنجی آ-چهار پَن با یک دوجین کتاب جدید و فیلم‌ها و مجله‌ها اصحاب دائمی میز کارم‌اند. می‌خندیم و حرف می‌زنیم و می‌نویسیم و خط می‌زنیم و دور بعضی‌ها خط می‌کشیم و اسم‌ها، اسم‌ها از هیأت کلمه می‌آیند بیرون، می‌آیند می‌نشینند روی مبل قرمز دفتر کارم، گپ می‌زنیم و لیمونادی قهوه‌ای چایی چیزی می‌نوشیم با هم، و راهْ دو قدم می‌رود جلو، دو پله می‌رود بالا، دست مرا می‌گیرد می‌برد با خودش بی‌که طناب شود دور گردن‌ام راه نفس کشیدن‌ام را تنگ کند.

Labels:

..
  



Sunday, January 5, 2014

فریاد زد، چه عذابی، چه عذابی، چه عذابی!
اما هنوز آفتاب داغ بود. هنوز آدم چیزها را پشت سر می‌گذاشت. هنوز هم زندگی به‌نحوی روز بر روز می‌افزود.*

دارم خانم دلوی می‌خوانم دوباره. این‌بار با ترجمه‌ی فرزانه طاهری. وقت‌های خواندن‌اش تب می‌کنم انگار. تب می‌کنم نفس‌تنگی می‌گیرم پشت پلک‌هایم می‌سوزد سرم به دوران می‌افتد تمام بدنم گُر می‌گیرد. چند هفته پیش دوباره «حباب شیشه» خوانده بودم و تمام دو روزی که خواندن رمان طول کشیده بود را افسرده شده بودم، مانده بودم در تخت، و نفسم بالا نمی‌آمد. 

مالیخولیا گرفته‌ام؟

باید می‌رفتم عطاری. چند روز پیش توی دفتر دوستی، چایی نوشیده بودم معجون‌طور، ترکیبی از چای سیاه و زنجفیل و برگ به‌لیمو و دارچین و بهارنارنج. طعم و عطرش مانده بود توی ذهنم. تمام هفته به آن چای فکر کرده بودم تا دیروز طبق رسم همیشگی بعد از سوشی مانسون رفته بودم همان قهوه‌فروشی انتهای مرکز خرید، چشمم افتاده بود به فرنچ‌پرس‌های جدیدی که آورده بود، خوش‌تیپ و براق، دو‌نفره، برعکس آن یکی فرنچ‌پرس گالری که یکی و نصفی فنجان می‌دهد و آدم را مجبور می‌کند فنجان سرخالی، خیلی سرخالی بگذارد جلوی مهمان. یکی‌اش را خریده بودم با خودم فکر کرده بودم باید بروم عطاری. 

سرم گیج رفت. بوی عطاری بیش از تحمل من بود. زنجفیل و به‌لیمو و یک بانکه‌ ترشی را برداشتم آمدم بیرون. دارچین داشتیم به قدر کافی و یکی‌ونصفی قوطی بهارنارنج اصل شیراز سوغات محسن را هم. ترشی‌های این عطاری مزه‌ی ترشی‌های مامان‌بزرگ را می‌دهد. خیلی خانگی‌طور، درشت، خوش‌آب‌ورنگ. جان داده برای لوبیاپلو و کتلت و کله‌گنجشکی. 

نان سنگک‌ها را بریدم گذاشتم‌شان توی نایلون‌ مخصوص نان، زیر قابلمه‌ی کله‌گنجشکی را کم کردم درش را گذاشتم قل بزند جا بیفتد کم‌کم. سه‌چهار قاشق ترشی ریختم توی کاسه‌ی سفالی آبی. چشیدم‌اش. عالی بود. چشم به راه شام رفتم سراغ برگ‌ها. تکه‌ای دارچین و تکه‌ای زنجفیل و چند برگ به‌لیمو و چند پر بهارنارنج، یک پیمانه چای سیاه، همه را ریختم توی فرنچ‌پرس، رویش آب. چه‌قدر آب. مانده‌ بودم با دونفرگی‌‌اش چه کنم. همیشه با دونفرگی می‌مانم. اندازه‌ی آب و پیمانه‌ی چای یک‌نفره دستم آمده. چشم‌بسته دم می‌کنم. می‌دانم چند فنجان می‌شود با چند تا توت خشک و چند خرما و چند قند زنجفیلی. این یکی چای ترکیبی را اما حالاحالاها باید آزمون و خطا کنم تا بشود به‌قاعده. تا برسد به همان طعمی که باید. که بدانی از هر گیاه چند پر بریزی که طعم‌اش را اغراق نکند، که بویش سرت را گیج نبرد. فرنچ‌پرس دونفره اما؟ یعنی افتاد مشکل‌ها. یعنی خطاها ضرب‌در دو، نه تنها خودت، که دیگری. آخرش هم خیلی وقت‌ها می‌مانی با آن یکی فنجان اضافه چه کنی.

*خانم دَلُوِی --- ویرجینیا وولف

Labels: ,

..
  



Thursday, January 2, 2014

بالاخره خانه را عوض کردیم. خانه‌ی جدید کف‌پوشِ روشن دارد، الوار قهوه‌ای‌‌رنگِ روشن. و نورگیر است. درست شبیه خانه‌ی قبلی. پنجره‌‌های قدیِ بلند دارد، رو به حیاط. و آشپزخانه‌ای جمع‌وجور و خوش‌نقشه. میز گرد را گذاشتم توی آشپزخانه. همیشه دلم می‌خواست توی آشپزخانه میز گرد داشته باشیم. میز گرد با رومیزی پارچه‌ای چارخانه‌ی سفید و قرمز. تصویرِ نشستن دور میز گرد، با پنجره‌ای رو به حیاط و کابینت‌های چوبی روشن، چوب واقعنیِ روشن، تصویر مطلوب من از آشپزخانه‌ی ایده‌آل بود. درست عین آشپزخانه‌ی خانه‌ی جدید. توی آشپزخانه‌ی قبلی، میز گرد جا نمی‌شد. همین باعث شده بود هرگز مثل اعضای یک خانواده‌ی واقعی نَشینیم دور یک میز. غذا را پشت کانتر می‌خوردیم و ظرف سالاد و ماست را دست‌به‌دست می‌کردیم. تلویزیون هسته‌ی اصلی میز شام بود. در خانه‌ی جدید اما تلویزیون نداریم. ظرف سالاد و ماست و خیار و سبزی خوردن و ترشی و ظرف نان، همه‌شان روی میز جا می‌شوند. میز پای پنجره است و منظره‌ی دل‌نشینی دارد، رو به بیرون. می‌توانیم بشینیم پشت‌اش، به صرف چای و قطاب و کشمش و توت خشک، با یک جور نان گردویی، از آن‌ها که «نوبل» میرزای شیرازی دارد، و بشویم شبیه یکی از آن خانواده‌‌های واقعی توی عکس‌ها و فیلم‌ها.

Labels:

..
  



Wednesday, November 6, 2013

در خیانتِ مای وری فرست ایمپرشن، یا چگونه من عوض شدم بی‌که تصویرم ذره‌ای تکان خورده باشد

تصویر زنی مغرور، که در پی اثبات برتری خود است مدام، سایه می‌اندازد گاهی بین من و مرد. دوستت دارم‌های من زیر این سایه سرد می‌شود،  بی‌جان می‌شود و رنگ می‌بازد انگار. «حالِ» من، زنی که دیگر همان زنِ دیروز نیست، مدام با گذشته‌ام مچ می‌اندازد. و تصویر، تصویری که دیگر تصویر من نیست، با قدرت تمام، هم‌چنان بر منِ امروز چیره می‌شود.  باید از سایه‌ام خلاص شوم. باید خودم را از حیطه‌ی قدرت‌اش بکشم بیرون. هیچ‌چیز اما، سخت‌تر از عوض کردن «اولین تصویر» خود در نگاه دیگری نیست.

Labels:

..
  



Friday, November 1, 2013

مدت‌هاست با خودم قرار گذاشته‌ام بین تمام کتاب‌های پای تختم، حتما یک جلد سیلویاپلات یا ویرجینیا وولف باشد، برای دوباره‌خوانی. یک دوره‌ای پسوآ هم جزوشان بود، اما نمی‌دانم چرا از لیست خارج شد. خواندن نثر این دو سه نفر ذهنم را مرتب می‌کند. با شیوه‌ی نوشتن‌شان خو گرفته‌ام. خاطرات سیلویا پلات را گمانم برای بار سوم دارم می‌خوانم. بنا بر تاریخ‌هایی که روی کتاب زده‌ام، اولین بار سال هشتاد و سه خوانده‌ام‌اش، و دومین بار سال هشتاد و شش. این‌بار هم چند ماهی می‌شود که دم دستم همین پایین تخت است، هرازگاهی می‌خوانم‌اش. حالا دوباره رسیده‌ام اواخر کتاب. یک‌سوم پایانی. سیلویا پلات سخت افسرده است و گیج می‌زند. تصمیم‌های قاطعانه می‌گیرد و بیش از دو روز به تصمیم‌هایش وفادار نمی‌ماند. امروز رسیدم به آن شبی که تد، شلنگ حمام را وصل می‌کند به گاز آشپزخانه، پرنده‌ی نزار و زخمی را خفه می‌کند تا از زجر کشیدن رهایش کند. روز بدی بود برای رسیدن به این فصل کتاب.

Labels:

..
  



Wednesday, October 30, 2013

پوران خانم مرد. پریشب. دیشب سارا زنگ زد گفت پوران خانم مرد. بهشت‌زهرا هم باید بیای‌ها، به خاطر امیرمنصور. به خاطر امیرمنصور هم که نبود می‌رفتم. هیچ‌کس، حتا خود پوران خانم هم نمی‌دانست که این زن قهرمان تمام دوران کودکی و نوجوانی من بود. یک بار شنیدم مامان دارد پای تلفن می‌گوید «پوران خانوم؟ گرگیه برای خودش». همان‌جا عاشق پوران خانم شدم. اگر کسی همان موقع از من می‌پرسید می‌خواهی در آینده چه‌کاره شوی لابد جواب می‌دادم پوران خانم، یا شاید هم گرگ. بعدها سعی کردم تمام گزاره‌های مربوط به پوران خانم را پی‌گیری و ضبط کنم. گزاره‌های ترکیبی از بدگویی و احترام و ستایش. حاصل کار این بود که پوران خانم زنی‌ست مستقل که یک‌تنه ده‌تا مرد را حریف است، کم نمی‌آورد، کلاه سرش نمی‌رود، رک است، اهل تعارف نیست، فرش‌های گران‌قیمت خانه‌شان را خودش از بازار می‌خرد و معامله می‌کند، خوب می‌خورد و خوب می‌پوشد و خوب خرج می‌کند، جذبه و اتوریته دارد، برای خاله‌زنک‌بازی‌های فامیل و دوست و آشنا تره هم خورد نمی‌کند، برای تصمیمات مهم زندگی‌اش آویزان مردها نیست، و از پس همه‌ی کارها به تنهایی برمی‌آید. آن سال‌ها، شب عید، وقتی فکر و ذکر مامان‌بزرگ و خاله‌های مامانم این بود که قطاب و باقلوای شب عیدشان را بپزند و شیرینی‌های عیدشان از ده رقم شیرینی خانگی کم‌تر نباشد، پوران خانم ملک نازنین برادر نازنین‌ترشان را فروخته بود و می‌خواست جایش آپارتمان بسازد. مامان‌بزرگ و خاله‌های مامان من، که می شدند خواهرشوهرهای پوران خانم، حین ورز دادن خمیر قطاب و نان نخودچی و نان برنجی از فروش آن ملک نازنین کنار کاخ جوانان حرص می‌خوردند و هم‌چنان که قطاب می‌پیچیدند معتقد بودند برادر نازنین‌شان عاقبت از دست این زن سکته خواهد کرد. راستش تابستان سال بعد، دایی‌جان در حیاط همان ملک نازنین کنار کاخ جوانان سکته کرد و مرد. توی مراسم فوت دایی‌جان، امیرمنصور مخ من را زد که بروم ریاضی. سوم راهنمایی بودم آن سال تابستان. پاییز، خانه‌ی بزرگ و رویایی کودکی من و شهرام و شهره و امیرمنصور تخلیه شد. شهرام‌این‌ها رفتند سوئد. امیرمنصور و مامانش رفتند یک آپارتمان بزرگ گرفتند توی جردن، تا خانه را بکوبند و بسازند. من هم رفتم ریاضی.


Labels:

..
  



Tuesday, October 29, 2013

توی صفحه‌ی سوم دفتر «تو دو لیست»ام به تاریخ فردا، چهارشنبه، نوشتم هوم سوییت هوم. که یعنی یادم باشد از فردا بروم سراغ خانه‌گردی. دفتر تو دو لیست را با نوید خریدیم، دوتا، یکی فرانسه یکی آمریکا. وسط مغازه‌ی به آن بزرگی گشتیم همین یک فقره دفتر به این کوچکی را پیدا کردیم خریدیم. مطمئنا ما تنها کسانی بودیم که کاربری دفتر را نه تنها کشف کردیم بلکه خریدیم‌اش. چون تا حالا فروش نرفته بود و صرفا برای تزئین استفاده شده بود و فروشنده‌ها کلی به زحمت افتادند تا قیمت‌اش را از بین دفترهای قدیمی‌شان پیدا کنند. انی‌وی، این دفتر (به شکلی نمادین) به اضافه‌ی دفتر سیاهه آرزوهای مرا یک به یک دارند برآورده می‌کنند. بنابراین لازم بود با تاکید بر جزئیات، شرایط خانه را برای هر دو تا دفتر شرح بدهم. نوشتن جزئیات رویاهام، هم‌چنان یکی از مهم‌ترین فعالیت‌های مورد علاقه‌ی من است. زیر مشخصات خانه، یک آپشن کاری هم اضافه کردم. انرژی‌ام دارد سرریز می‌کند. فردا روز پر مشغله‌ای در پیش دارم.

Labels:

..
  



Friday, August 9, 2013

چند حبه سیر خُرد می‌کنم و یک دسته شوید تازه‌، می‌ریزم‌شان توی روغن داغ، کمی زردچوبه، بعد پاچه‌باقلاها را اضافه می‌کنم و هم می‌زنم. دو سه لیوان آب می‌آورد می‌ریزد توی قابلمه، کمی نمک، و در قابلمه.  یک بسته ماهی سفید می‌گذارد بیرون. از همان ماهی‌ها که دفعه‌ی قبل با خودمان آوردیم از شمال. عطر پلو همین‌حالاهاست که خانه را پر کند. باقلاقاتق نیم‌ساعتی کار دارد. برمی‌گردیم توی هال. او پای آی‌پد و من پای کتاب.

آخخخخ ازین کولرهای گازی. خشک و بی‌رحم‌اند. به سان جنین‌ای در خود جمع می‌شوم، و سعی می‌کنم پیراهن‌ام را برسانم تا روی مچ پا. نمی‌رسد خب. شروع می‌کنم به یخ‌زدن. بی‌که نگاهش را از روی صفحه بردارد، با دست می‌زند روی مبل که پاره می‌شه اون طفلی، نمی‌رسه، پاشو بیا این‌جا تا قندیل نبستی. بلند می‌شوم می‌روم سراغ مبل سه‌نفره. بوی پلو و سیر تازه دلم را ضعف می‌برد. دراز کشیده به پشت، آی‌پد به دست. بازویش را باز می‌کند. دراز می‌کشم به شکم، به پهلوی مایل به شکم، کتاب به دست. بازویش را جمع می‌کند دورم، و تق، چیزی جا می‌افتد. خیلی لگو-وار. تلاش می‌کنم کتابم را با نوک زبانم ورق بزنم. پدرسوخته‌ی زبون‌دراز. شروع می‌کنم به کتاب‌خواندن و به دیفراست شدن. خیلی نرم و مسالت‌آمیز. دلم ضعف می‌رود.

Labels:

..
  



Wednesday, June 5, 2013

با خودم قرار گذاشته‌ام این دو روز را خانه بمانم. دلم برای خانه تنگ شده بود رسمن.  دفترها و کتاب‌هایم را آورده‌ام خانه. نشسته‌ام سرشان، نوت برمی‌دارم و گاهی یک قاچ طالبی می‌خورم.

اول فکر کرده بودم  لباس‌خواب و حوله و روغن و شامپو و مایو و دمپایی را بگذارم توی کوله، دوباره دو سه روزی بروم آفتاب و دریا. منصرف شدم اما. دلم تخت‌خواب می‌خواست و باد کولر و چندتا فیلم. 

به عادت همیشه در کتابخانه را می‌بندم. صدای موزیک بچه‌ها از پشت درهای بسته‌ی اتاق‌هاشان تمرکزم را به هم می‌زند. جدیدن‌ها اما، گاهی در را باز می‌گذارم، نصفه، صدای موزیک خودم را کم می‌کنم، و گوش می‌دهم به مکالمه‌ی این دو تا. عالی‌اند رسمن. غش۲ می‌خندم. مزه‌ی داشتن برادر بزرگ‌تر و خواهر شیطان کوچک‌تر را دارند می‌چشند به تمامی، این بهار و تابستان. دروغ چرا، من‌هم اولین سالی‌ست که این‌همه  خوش می‌گذرد به‌م با دو تا تین‌ایجر متوسط‌الدردسر. تمام اوقات خانه را می‌خندیم دور هم. بانمک شده‌اند کره‌بزها.  

Labels:

..
  



Monday, June 3, 2013

از در و دیوار

ورزش سنگین امروز نفسم را بند آورده. یک کاسه عدسی خوردم و حالا کمی بهترم. آب‌گردان حیاط را باز کرده‌ام و پنجره را باز کرده‌ام و لم داده‌ام روی مبل. صدای همسایه‌های جدید طبقه‌ی بالا می‌آید. از آب‌گردان حیاط خوش‌حالند. من هم.

امروز موفق شدم موبایل پیر و قدیمی‌ام را به کل منهدم کنم. حین عملیات تنفس مصنوعی، تمام اطلاعات و کانتکت لیستم پرید. پریدن کانتکت لیست در شغل من یعنی لااقل امروز را تعطیل. بدی هم نشد.

این دومین کِرَش مهم دیجیتالم بود. جند وقت پیش دو تا هارد اکسترنال ترکاندم. دو تا یک ترا. ماه دیگر هم کل فیدهای گودرم مثل تایتانیک می‌رود زیر آب. توی لپ‌تاپ جدید هیچ‌چیز جز دیتاهای کاری ندارم. توی این مدت به چیز خاصی به جز یک سری عکس و چند فایل کاری احتیاج پیدا نکرده‌ام. حتا مدت‌هاست در لپ‌تاپ قدیمی‌ام را بازنکرده‌ام هم. موبایلم که ترکید، پنیک نشدم. ترکید دیگر. لابد مثل هر آدم عاقلی می‌بایست بک‌آپ می‌داشتم. نداشتم اما. طبق معمولِ خودم هیچ‌وقت از هیچ‌چیز بک‌آپ ندارم. کرش‌های پشت سر هم پوستم را کلفت کرده. لابد یک سری آدم مهم داشتم توی موبایلم که حالا دیگر ندارم. یک سری جدیدتر پیدا می‌کنم. چه می‌دانم. این روزها با ورزش سنگین روزانه بی‌خود و بی‌جهت خوش‌اخلاقم.

یکی گفته بود مواظب باش چی آرزو می‌کنی، چون ممکنه برآورده شه. همیشه دلم می‌خواست بروم سربازی. حالا سربازی‌ام. یک ماه. کل خرداد. خیلی سخت بود. خیلی سخت است هنوز. اما خوبم. اصلن من باید سرپادگان می‌شدم به‌خخخدا. بگذریم که این یک ماه را سربازم. لیترالی.

گاهی که می‌رسم این‌جا، توی دفترم، می‌بینم یک بسته‌ای چیزی خیلی یواش و سورپرایزطور روی میزم است. شرابی، شکلاتی، دسته‌گلی، گردن‌بندی، کتابی، فیلمی، جورابی، مدادی، چیزی. از دوستی آشنایی رفیقی که انتظارش را نداشته‌ای. عاشق این خرده‌سورپرایزهای گاه‌به‌گاه‌ام. آخری‌اش یک دسته گل بود که هنوز سر حال و شاداب است و یک گردن‌بند سنگی و یک بطر شراب. بردمش خانه تا وقتی سربازی‌ام تمام شود.

دیدی یک آدم‌هایی یک وقت‌هایی، یک وقت‌های گل و بلبلی در زندگانی، یک قول‌های بزرگی می‌دهند به‌ت؟ دیدی چه خام‌خیالانه باور می‌کند آدم؟ ته دلش غنج می‌رود؟ که هرچه پیش آمد تلفن قرمزه هست لابد. که هر چه شد رفیق می‌ماند. که فلان. که بیسار. بعد دیدی بعضی‌ها چه بلدند سر قول‌شان نمانند؟ همان‌ها که به قول مرتضای کنعان هزاربار کوت کرده‌بودند «قول اونه که وقتی شرایط عوض شد بازم پاش وایستی». دیدی آدم چه دیگر دست و دلش به هیچ چیز نمی‌رود؟ تهِ هر جمله‌ی دل‌نشینی چه پوزخندی می‌زند توی دلش؟ همان.

در نخستین روز از بی‌موبایلی، دفترچه تلفن مالسکینم که تا امروز نمی‌دانستم چه‌کارش کنم را افتتاح کردم. 

آخخخخخ که این کتانی‌های سبز-طوسی ریباک چه مثل سوشی عمل می‌کنند برایم تازگی‌ها.  -سلام مهندس، سلام شراب و سوشی و سالگرد ازدواج-

این ماه موفق شده‌ام ملکه‌ی کارهای ناتمام نباشم. حتا نصفه‌شب، خسته و مانده و سردرددار نشستم یک مقاله نوشتم که از من بعید بود، فقط برای این‌که مبادا این‌ ماه دوباره به سِمَت ملکه‌گی نائل شوم. دارم از تفریحاتم می‌زنم که سر تعهداتم باقی بمانم. برای اولین بار در زندگی. هاها، همین یک قلم را کم داشتم. سلام تعهد!

Labels:

..
  



Sunday, May 12, 2013

یک دوره‌های خوبی، یک دوره‌هایی که افتاده‌ام روی مدار منظم‌نویسی، چشم باز می‌کنم می‌بینم خاطرات سیلویا پلات و یادداشت‌های روزانه‌ی ویرجینیا ولف را آورده‌ام گذاشته‌ام کنار دستم، همین‌جا روی تخت. این شب‌ها هم باز از همان دوره‌هاست انگار.

باران می‌بارد. پنجره را باز گذاشته‌ام. صدای گاه‌به‌گاه عبور ماشین‌ می‌پیچد لای پرده‌ها. زهرا خانم ملافه‌ها را عوض کرده. اتاق بوی نرم‌کننده‌ی لباس می‌دهد، هاله‌ی لیمویی. کتانی‌های سبزم جفت مانده‌اند پای تخت. روپوش کوتاه سفید، شلوار ورزشی خاکستری، و یک شال بلند سبزآبی. مدارک را گذاشته‌ام روی مبل. ساعت را کوک کرده‌ام برای هشت صبح. هشت صبح فردا. مرد، انرژیِ خوبی تزریق می‌کند توی زندگی این روزهام. پرانرژی‌ام.

Labels:

..
  



Wednesday, May 1, 2013

باید یکی از همین روزهای خوش‌آب‌وهوای اردیبهشت، تا هوا خیلی گرم نشده، دعوت‌شان کنم برای ناهار. تراس را آب و جارو کنیم، چند رقم غذای گیلکی سفارش بدهیم، از حسن رشتی، یکی دو جور هم شربت خنک، نان و پنیر و سبزی و گردو، و سکنجبین خیار. یادم باشد بگویم جعبه‌ای را که توش برایم سبزی‌خوردن کاشته را هم بیاورد. بغل دست‌مان باشد، پای میز. یکی دو ساعتی با هم غذا بخوریم، گپ بزنیم، چای و سیگار و تارت آلبالوی نوبل، عصرتر هم قهوه، با موهای جوگندمی و صورت‌های دوست‌داشتنی، تماشا‌یشان کنم برای خودم، زنانی را که دوست‌شان می‌دارم. 

شمردم‌شان. پنج نفرند.

Labels:

..
  



Monday, April 29, 2013

از جلسه‌ی هفته‌ی پیشِ هم‌فیلم‌بینی‌مان که «جان مالکوویچ بودن» را دیدیم هی نوشتنم گرفته. سخت است اما. هنوز باید نوشته خیس بخورد ته ذهنم. بی‌خیال نوشتن می‌شوم و می‌روم سروقت کتابی که در دست دارم.

«در لحظه‌ای که به او فکر می‌کنم او را بیشتر دوست دارم. او از آدم‌هایی بود که فکر کردن به آن‌ها دیدن آن‌هاست.»*

*هلاک عقل به وقت اندیشیدن --- یدالله رؤیایی

Labels:

..
  



Sunday, April 28, 2013

تا کارهایم را انجام بدهم و میل‌هایم را بزنم و از خانه بروم بیرون تا دیروقت، بدو۲ مرغ پختم که خانه غذا داشته باشیم. که خانه بوی غذا بدهد دخترک که برمی‌گردد. از آن مرغ‌های مدل مامان. مرغ تفت‌داده شده با پیاز و سیر مفصل، سیب‌زمینی و هویج و آلو، و زعفران. حالا از زیر دوش آمده‌ام بیرون، دارم بدو۲ لباس می‌پوشم بروم سر کار. مرغ جا افتاده. چشیدمش. حرف ندارد. آب‌ش غلیظ شده و دارد برای خودش یواش۲ قل می‌زند. آشپزخانه زنده است. ماست و خیار آماده است. خانه بوی غذا می‌دهد. بوی مامان.

Labels:

..
  



Thursday, April 25, 2013

خرافاتی نیستم، امروز اما عاقبت باور کردم از معجزه‌ها و شادی‌های کوچک نباید نوشت. به استقبال خوشی نباید رفت با صدای بلند، در ملأ عام. از جادو که حرف می‌زنی، جادو از دست می‌رود. سِحر باطل می‌شود. ازمعجزه که می‌نویسی، انگار تمام کائنات دست به دست هم می‌دهند تا جلوی وقوع‌اش را بگیرند.

مادربزرگ قدیم‌ها همیشه می‌گفت تا تکلیفِ اتفاق مهمی که دارد می‌افتد تمام و کمال روشن نشده، بابت‌اش ذوق نکن، جلوی در و همسایه حرفش را نزن، چشم‌ات می‌زنند. راست می‌گفت انگار.

تمامِ شب گریه کردم.

Labels:

..
  



Sunday, April 21, 2013

اردیبهشت که بیاید می‌شود یک‌سال. دارد می‌شود یک سال و من هنوز منتظرم «سرِ فرصت‌»ای از راه برسد تا تکیه بدهم عقب و نفس عمیقی بکشم و سیگاری آتش کنم و چشم بدوزم به افقی دور و بگویم آخیش‌ش‌ش. دارد می‌شود یک سال و من به زعم خودم نشده تکیه بدهم عقب به دل‌آسودگی. دل‌خوشی چرا، دل‌آسودگی و ندویدن اما نه. دارم کولی‌بازی درمی‌آورم هم، کمی تا قسمتی، می‌دانم. دروغ چرا اما، همیشه خیال می‌کردم قرارداد کذایی را که امضا کنیم، یک ماهی می‌روم سفر، نقاهت بعد از زایمان، استراحت مطلق. (باید برای این امضا پرانتز باز کنم. باید بنویسم تمام سه سال قبل، سه سال قبل از اردیبهشت پارسال، چشم دوخته بودم به یک امضا. و خدا می‌داند با همان ظاهر خندان و خون‌سردنمای همیشگی‌م، چه دلهره‌ای داشتم هر شب، هر روز، تا خود پله‌ی آخر، تا خودِ لحظه‌ی آخر که مبادا اتفاقی، حادثه‌ای چیزی آوار شود روی آن امضای کذایی و حرف زدن‌ها و حرف زدن‌ها و حرف زدن‌ها و دویدن‌های تمامِ آن سال‌هام بماند معلق، دوباره معلق، میان آسمان و زمین. و آخخخخخ که باید جای من زندگی کرده باشی تا بدانی آن تعلیق لعنتی چه جان‌ای می‌گیرد از آدم، چه طاقت‌ای طاق می‌کند چه چنگ‌ای می‌اندازد مدام به جانِ آدم. و آخخخخ، که باید جای من مانده باشی تا تمام باقی عمرت را فرار کنی از هر چه تعلیقِ لعنتیِ مدام است در زندگی. و آخخخخ‌تر که لابد ترس من از تعلق همین هم‌خانواده بودن‌اش باشد با تعلیق، وگرنه که آدمِ دل‌دادن‌ام من که.) سفر نرفتم. فرصت‌اش نشد. فکر می‌کردم کمی که بگذرد، زندگی که مرتب شود می‌روم. حالا دارد می‌شود یک سال و من حتا نمی‌دانم امروز مرتب‌ام یا نه. حتا نمی‌دانم سفری که دارم می‌روم همان‌ای‌ست که می‌خواسته‌م، یا نه. راست‌اش اما آمده بودم بنویسم دارم دلهره‌ای شبیه به همان ترس قدیمی را از سر می‌گذرانم این روزها. یک‌جور راه رفتن روی لبه، یک‌جور مطمئن نبودن تا لحظه‌ی آخر. بی‌شک قابل مقایسه نیستند با هم، اما آن‌قدر مهم بود برای خودم پیدا کردن دلیل کج‌خلقی این روزهام، که باید می‌نوشتم‌اش تا خلاص شوم. حالا دیگر چیزی مدام ته ذهنم نمی‌خارد. حالا مگس‌ام را گرفته‌ام انداخته‌ام توی یک لیوان، چپه‌اش کرده‌ام روی میز. مگس، داخلِ لیوانِ وارونه، درست مقابل چشمانم، همین‌جا روی میز. حالا کمی بهترم.

Labels:

..
  



Monday, April 15, 2013

هر بار، دقیقا هر بار، از نشر چشمه که می‌آیم بیرون، با دست‌های پر از کتاب و یکی دو جور شیرینی نوبل، می‌آیم زیر پل، زیر پل کریمخان، که بپیچم توی سپهبد قرنی، یا امتداد پل را بگیرم به سمت ایرانشهر، دقیقا هر بار، درست از زیر پل که بپیچم طرف سپهبد قرنی، یک‌هو کوران می‌شود. باد شدیدی می‌وزد و تمام لباس‌های مرا که معمولا یک شال آویزان و دامن و روپوش گشاد بی‌دکمه و بی‌چفت‌وبست است را با خود می‌برد هوا. هر بار با خودم می‌گویم حواسم باشد از آن‌ور پل بروم، یا لباس مناسب‌تری بپوشم برای آن کوران، یا دست‌هایم این‌همه پر نباشد؛ نمی‌شود اما. درست زمانی یادم می‌افتد که باد وزیده و مرا با خود برده.

نیم‌رو درست کرده‌ام. گوجه‌ها را حلقه کرده‌ام با یک قطعه پنیر و کمی مربای به و یک لیوان چای. بساط کتاب‌ها و دفترها و ماژیک‌های رنگی‌ام را برده‌ام روی میز غولم، روی تراس. با یکی از آن صندلی‌های قرمز راحت. هوا مطبوع. درست همان خلوت‌ای که دلم خواسته بود. رفتم آب‌پاش حیاط را باز کردم. گل‌ها جان گرفتند. یکی از رزهای باغچه بالاخره بوی رز خانگی می‌دهد. بوی حیاط قیطریه. از صبح تا حالا بیست و هشت بار رفته‌ام بالای سرش بو کشیده‌ام هی. یک سطل حلبی کنار کاج پیر بود، پر از برگ‌های سوزنی کاج، مانده از قبل، قدیمی. سطل را سر و ته کردم توی باغچه، که خالی‌اش کرده‌ باشم به زعم خودم. ته سطل از مانده‌های خاک و برگ و باران‌های این چندماه لجن شده بود. حالا حیاط را بوی لجن پر کرده. به طرز بی‌سابقه‌ای غمگین‌ام.

Labels:

..
  



Sunday, April 14, 2013

ساعت یازده و سی و سه دقیقه‌ی شب است. با خودم قرار گذاشته بودم مشق‌هایم را تا قبل از دوازده تمام کنم. از برنامه‌ام عقب نباشم. شب اول: موفق شدم.

خانه و اتاق خواب و دفترها و کاغذهایم را مرتب کرده‌ام. فقط مانده یک و نیم ترابایت اطلاعاتِ درهم! سلام علیرضا. سلام دکتر. سلام گاوها. یعنی این‌جوری بود که یک و نیم ترابایت اطلاعات طبقه‌بندی‌شده و مرتب داشتم روی دو تا هارد اکسترنال، از موسیقی و فیلم و عکس گرفته تا هزار و یک چیز دیگر. بعد؟ بعد حالا سه ترابایت اطلاعات دارم، که همه‌شان بر اساس پسوند مرتب شده‌اند. من؟ من یک مونیکا هستم، یک طبقه‌بندی-آبسسد. و؟ و هر شب کابوس می‌بینم.


Labels:

..
  




آقای ایگرگ می‌گوید باید بشینی بنویسی. می‌خندم که وسط همین شلوغی! خیلی جدی می‌گوید وسط همین شلوغی. و بعد یک برنامه می‌گذارد جلوی روم، برای منظم خواندن و منظم نوشتن. همین یکی را کم داشتم. می‌گوید اگر از همین امروز ننویسی دیگر هیچ‌وقت نخواهی نوشت. دست از سر آن وبلاگ لعنتی بردار، خودت را جدی بگیر دختر. 

منظم و طبق برنامه بودن آخرین چیزی‌ست که با لایف‌استایل این روزهای من می‌خوانَد. فراغت نوشتن و خواندن؟ هیچ. جدی نوشتن؟ همین حالا هم عزای آن پنجاه تا مطلب جدی‌ای را گرفته‌ام که باید بنویسم‌شان. نوشتن برای من خیلی غریزی‌تر از آن است که به ساعت و موضوع دربیاید. می‌خواهید زجرکشم کنید؟ بگویید رأس فلان ساعت در مورد فلان موضوع مطلب جدی، غیروبلاگی بنویس. 

امسال اما من یک عدد «مجبور»ام. حق تنبلی و بطالت و کارنکردن را گرفته‌ام از خودم. امسال را سال حماسه‌ی «کردن» اعلام کرده‌ام حتا. اسمش کمی ناجور است، اما واقعی‌ست. امسال از تئوری و حرف‌های خوش‌آب‌ورنگ و کارخانه‌ی رؤیاپردازی خبری نیست. امسال تمام فعالیت‌های مفیدی را که باید هزار سال پیش انجام می‌داده‌ام و نداده‌ام طبعا، انجام خواهم داد. 
و تمام هندوانه‌های دنیا را با خود حمل خواهم کرد. 
دهانم صاف خواهد شد، 
می‌دانم، 
می‌دانم، 
می‌دانم.

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025