آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 14, 2012
14 - 2
هنوز روزهای جمعه هیجانزدهام میکند. تمام این سالها از تعطیلات بیزار بودهام و حالا عاشق ظهرهای تعطیلم. هنوز جمعههای این زندگیِ جدید عمیقاً هیجانزدهام میکند. تا ظهر میمانم توی تخت. خانه، خنک و خالیست. بیکه مجبور باشم چیزی به تن کنم، میچرخم توی آشپزخانه. سینی صبحانه درست میکنم برای خودم. دو قطعه فرنچ تست با شیرهی خرما، نان لواش و پنیر و کره و مربای شقاقل، و یک لیوان آبپرتقالِ تازه. سینی به دست میروم مینشینم روی کاناپهی سبز. یکی دو اپیزود کلیفورنیکیشن میبینم. باید بنشینم تا قبل از سهشنبه مجسمههای یونان را بخوانم و بعد اگر فرصت شد طرحهای هندسهی نقوش را بکشم. فرصت نمیشود. عاشق این کتاب عظیمم و لابهلای عکسها و نوشتههایش هربار وقت کم میآورم. یادداشت برمیدارم. همان وسطها کارهای فردا را هم فهرست میکنم. چهقدر کار. دلم میخواهد چیزی بنویسم از آن شب، نه توی دفتر سیاهه، نه، همینجا، توی همین وبلاگ. نمیشود اما. هنوز نمیتوانم بنویسماش. باید کمی بگذرد. غروب زود از راه میرسد، بیکه دلتنگی بریزد توی جان آدم. زندگی جدید مرا در برابر غروبهای جمعه واکسینه کرده است. دوش میگیرم میروم خانهی دوستم. این هم از اتفاقات عجیب زندگی جدید است. تا همین سال پیش هیچ زنی در زندگی من نبود که غروب جمعه به این سادگی دوش بگیرم بروم پیشش. هیچ «دوستم»ای نبود حتا که «م»ِ آخرش به یک زن برگردد. حالا اما، امسال، چندتا میم دارم برای خودم که میشود غروب روز تعطیل رفت پیششان. سهتایی مینشینیم دور میز، شراب مینوشیم و پنیر فرانسوی و دلمه و کوکوی سبزی و کشک و بادمجان و نان سنگک و زیتون و الخ. حرف میزنیم و من مثل تمام هیجانهای جدید فروکشنکردهی زندگیام با خودم فکر میکنم چه کیفی دارد نشستن و گپ زدن با این زنها، این زنهای عجیب و دوستداشتنی، دور میز. Labels: یادداشتهای روزانه |
دوست دارم زندگیت رو