آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 8, 2012
داخلی، نورِ عصر فروردین از میان خطهای قرمز افقی:
روی میز کوچک
دوجور پنیر و پسته و بادامزمینی و بورانی اسفناج و چیپس و زیتون و شراب و زیرسیگاری و بشقاب، بشقاب کوچک قرمز
از ماسک شروع کردیم و رفتیم رسیدیم به بالماسکه و بعد؟ بعد حراج کلیهی لوازم منزل و بغض، بغضی که آمده این بالا، حوالیِ سیبک گلوهایمان، عزیزهایمان، آنها که رفتهاند، آنها که دارند میروند Labels: تصویر، خنجر، خاطره |
صحنه ای که بازیگر اصلی اش نه آنکه دارد می رود و موضوع اصلی اش نه لوازمی که دارد حراج می شود که دوستی است که دارد کمک میکند !
دوستی که با چشم خود دارد می بیند که جانش دارد می رود .
حواس ها پی حراج است و لوازمی که حراج می شود . ذهن ها پی آدمی است که دارد می رود . اما حاشیه اینجا پر رنگ تر از متن است . حاشیه ای که چانه می زند ، کمک می کند ، جمع می کند ، بسته بندی می کند ، حراج می کند ، تا متن برود . حاشیه ای که متن را همراهی می کند تا برود . متنی که به گاه رفتن داد می زند ، فریاد می زند ، جیغ می زند ، حاشیه اما ساکت است و بغض خود را فرو می خورد و نم اشکی به چشم می آورد اما هیچ نمی گوید . حاشیه ای که می ماند . حاشیه ای که می ماند و حتی دریغ از یک داد . فریاد
هیشه در این رفتن ها ، آنکه می ماند از یاد می رود . غفلت می شود از آنکه مانده است و آنکه غریب واقعی است . آنکه غریب خانه است و دچار غربت خانگی است .
گاهی حاشیه بسیار پر رنگتر از متن است حتی اگر به چشم نیاید .
یکی هم باید بردارد و بنویسد از اینهایی که می مانند . مانده اند . از بغض فرو خورده ی جماعتی که سالهاست حراج کننده اند و بدرقه کننده . جماعتی که بی آنکه بروند اما درد و رنج همه ی رفتگان و همه ی روندگان را باید به دوش کشیدن بی هیچ فریادی و بی هیچ دادی . بی هیچ جیغی . رو به هیچ کجا . رو به خود. سر فرو برده در گریبان خود ، روی برگردانده از آنکه دارد می رود . آهسته می گرید . در خود . با خود..
که شعر بخوانم بداهه که نه البته
مصرع ها و بیت ها قاطی یه تکه از حافظ یه تکه از مولانا و ترجیع بندش هم سعدی کز سنگ ناله خیزد ...... هواااااار
ناله خیزد......... این ور آب
ناله خیزد......... اونور آب
چه دلم گرفت