آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 29, 2012
از فصول میانی: پارادوکس پایانناپذیر بار هستی یا واتس رانگ وید می دود
رفقا با تعجب میپرسند واقعاً؟؟!!! و من جوابی ندارم جز اینکه بگویم آی-نو، ولی اوهوووم.
خب، راستش حق دارند. من هم حتا ته دلم توی تیم آنها هستم. اما بسوزد پدر عاشقی. دست خودِ آدم که نیست. یک شب توی مهمانی چشم باز میکنی میبینی عاشق شدهای. به همین سادگی. حواسم هست که سرخپوست از یک سیارهی دیگر آمده است. هیچ ربطی به هم نداریم. حتا شاید حرف مشترکی هم نداشته باشیم آنقدرها. سرخپوست خیلی خوشگل نیست، خیلی خوشتیپ نیست، خیلی معروف نیست، اما من قیافهاش را دوست دارم و رفتارش را دوست دارم و آن لبخند جاودانیاش را هم دوست دارم. یک چیزی دارد که مرا جذب میکند. یک چیزی که هنوز بلد نیستم توضیح بدهماش. یکجور «آن»، یکجور امضای شخصی، یا اصلاً شاید همین خلقوخوی عجیب سرخپوستی.
رفقا با تعجب میپرسند واقعاً؟؟!!! احد در حمایت از من میگوید «این پارادوکس آدم نایس و باادب با اون ساعدهای عریض و گردن رگدار ترکیب خوبی میده. من هم خیلی خوشم میآد.» آن یکی میگوید «خب الاغ، دستای منم رگ داره، ببین، ایناهاش.» سرخپوست اما فقط به آدم نایس و باادب با ساعدهای عریض و پوست آفتابسوخته و گردن رگدار منحصر نمیشود. سرخپوست یکجورِ خوبی آرام است. و رام نیست. علیرغم ظاهر آراماش به این راحتیها نرم نمیشود. یک مرزی خطی چیزی دارد دورش، که دلت میخواهد آن مرز را بشکنی، قلمرو دستنیافتنیاش را تصاحب کنی. دلت میخواهد بروی توی سرزمیناش. راستترش این است که به نظرم سرخپوست از آن مردهاست که نمیشود مخاش را بزنی. اولد-فشن است. باید یکجوری باشی که خودش از تو خوشش بیاید. باید معیارهای مورد علاقهاش که خدا میداند چیست را داشته باشی. این آدم را تحریک میکند دیگر، نمیکند؟ سرخپوست یکجورِ خوبی متعلق به یک سیارهی دیگر است. متعلق به دنیای دایناسورها. پریشبها وقتی داشت مرا میرساند خانه، از بلوار شهرزاد که رد میشدیم شروع کرد تعریف کردن که آنوقتها یکی از معروفترین دیسکوهای تهران اینجا بود. ای جان. حالا البته این نکتهی خاصی هم نبود، صرفاً دلم خواست قربانصدقهاش بروم.
رفقا با تعجب میپرسند واقعاً؟؟!!! خب خودم هم میدانم شاید خیلی سخت باشد. مثلاً توی ماشین سرخپوست یک عالمه سیدی کاوردار مرتب و منظم چیده شده از جَزِ کلاسیک و فلوت فیلان و ویولون بهمان. موسیقیباز است. من؟ موسیقی حرفهای سرم نمیشود. ذاتاً پاپام. همینجوری برای خودم خوشم توی دنیای آهنگها. ممکن است از سلیقهی موسیقیایی هم خوشمان نیاید. نمیدانم چهجور کتابی میخواند چهجور فیلمی میپسندد چهجور میهمانیای را ترجیح میدهد. عملاً هیچ اطلاعات شخصیِ بهدردبخوری ندارم ازش. و همین برای من جذاباش میکند. سرخپوست یک مرد آرام و با-خود-به-صلح-رسیدهی جذاب است. استیبل و جاافتاده است. مثل آهنربا من را میکشد طرف دنیای خودش. دلم میخواهد دستش را بگیرم بنشینیم با هم فیلم ببینیم. ببینم از هانکه خوشش میآید یا نه. اهل آنتیکرایست هست؟ کدام کتابهای یوسا را دوستتر دارد. برایش ماجرای سیلویا پلات و پرینت را تعریف کنم بخندیم. شاید اهل هیچکدام از اینها نباشد حتا. نمیدانم. مهم نیست راستش. دلم میخواهد بیاید کنارم بنشیند نشانش بدهم چه چیزهایی دوست دارم. دلم میخواهد کمکم پایم باز شود به دنیای عجیب و دورافتادهاش. اینکه اصلاً من را دوست داشته باشد یا نه هم مهم نیست حتا. لااقل الان مهم نیست برایم هنوز. دلم میخواهد دور و برش باشم. یعنی راستترش این است که نفس حضورش برایم مهم است. بودنش خوشحالم میکند. خیلی واقعنی خوشحالم میکند. دیدی شاعر میفرماید «فی قربها السلامه»؟ همان. حیف که مرا نمیخواهد.
دیدهاید شاعر جای دیگر فرموده است:
«مرا به او بخواهانید
شخصاً مرا نمیخواهد»
؟
باز هم همان.
Labels: روزنگار شکستهدلی |
عاشق باشی همیشه
عالی
همانطور که پیشتر گفتم : سرخپوست خوب ، سرخپوست مردهست !
در ضمن دقتام ازت :))))