آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Sunday, November 19, 2017

ابله عزیزم از اون سر دنیا پا شده اومده تهران، برام رنگ و جوهر و روغن و تینر و تنظیف و پنبه هم آورده، پنبه حتا. و یه قوطی پر علف، ازون علفایی که خودش می‌کاره. بعد؟ بعد دست به میزام نزد و سه ساعت تمام نشستیم موزیک گوش دادیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم. درست عین پریشب. و؟ و پاشد رفت. موقع رفتن یه سری دستورالعمل و شیوه‌های جذب رنگ چوب رو بهم یاد داد و سپس در حالی که من تو چشمام این بود که چرا داری اینا رو واسه من توضیح می‌دی، گفت آیداجان میزا رو می‌ذارم خودت رنگ کنی. برات خوبه. و؟ و رفت.

خب جوهر و تینرو که سر کوچه هم می‌فروختن هانی:|

Labels:

..
  



Friday, October 27, 2017

سرخپوست طی هفته دو سه بار زنگ زده بود که هر بار میسد-کال‌ش رو ندیده بودم تا دو سه ساعت بعدش. فلذا پیغام گذاشته بود که ببخشید نشد بیام واسه میزت و اینا. امروز صبح اما ساعت ۹ زنگ زد و دیگه تلفن‌شو جواب دادم و حال و احوال و تو هفته‌ی آینده حتما میام میزا رو روبراه می‌کنم و اینا، سپس فرمود امشب میای بریم خونه‌ی فلانی مهمونی؟

بابا من وقتی از میز حرف می‌زنم لیترالی دارم از میز حرف می‌زنم. مهمونی بیام میز می‌شه واسه‌م آخه؟

Labels:

..
  



Sunday, October 22, 2017

سرخپوست اومد گالری. بعد از مدت‌ها. با اومدنش بوی معابد هند پیچید تو سالن. برام یه دسته عود هدیه آورده بود. بوی خودشو می‌دادن. اومد و رفت و بالا و پایین و همه‌جای گالری رو گشت و کلی کامپلیمان داد که چه خوب شده همه‌چی و ایده‌ی رزیدنسی چه عالی بوده و الخ. بعد رسید به میزایی که برام ساخته بود. یه جوری نگاه‌شون می‌کرد و یه جوری دست می‌کشید روشون که انگار دوست‌دخترهای سابق‌شن. یه جور نوستالژی و احترام و یاد ایام تو دست‌کشیدن‌ش بود. بهش گفتم می‌خوام فلان کارو بکنم و فلان تغییرو بدم. با مکث و احتیاط گفت آیداجان اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه خوشحال می‌شم به عنوان مشاور نظر بدم یا حتا خودم انجام‌شون بدم برات. چون خودم ساخته‌م‌شون قلق‌شون رو بلدم. قشششنگ این‌جوری بود که دلش نمیاد میزای نازنین‌ش برن زیر دست یه نجار دیگه. گفتم حتما و گفتم شک نکن که از خودت کمک می‌گیرم. گل از گلش شکفت. همون‌جور اوریجینال و همون‌جور ناییو، که قدیما.

Labels:

..
  



Friday, August 18, 2017

نوستالژی 

داشتم روی میز غولم روغن می‌مالیدم. یادم مانده بود آن سال‌ها سرخپوست گفته بود روغن برای میز به مثابه کرم دست است برای خانم‌ها. باید مرتب روغن بزنی به‌ش، آرام و با دقت. بعدها اما زندگی آن‌قدر چرخیده بود که دیگر روغن میز و کرم دست و تمام این چیزها فراموشم شده بود. گاهی یادم می‌آمد، دیر به دیر اما. این روزها که همه‌چیز آرام‌تر است و خلوت‌تر، گاهی که هوای حوصله نیمه‌آفتابی‌ست، می‌روم روی تراس، آب باغچه‌ی حیاط را باز می‌کنم، روغن و تکه پارچه‌ای کهنه برمی‌دارم و میز را روغن می‌مالم، آرام و با حوصله، مثل امروز. وسط‌های روغن بودم و منتظر چای زنجفیل که سرد شود و تارت لیمو که تازه از «هانس» خریده بودم، که تلفن زنگ خورد. نیمه‌چرب رفتم سراغ تلفن. هاه. هنوز هم خرده‌معجزه‌هایی جا مانده انگار. سرخپوست بود آن ور خط. مانده بودم جواب بدهم یا چی. نمی‌توانستم جواب ندهم. به بعضی آدم‌ها نمی‌شود گفت نه. هر قدر هم که بگذرد، اسم‌شان که بیفتد روی صفحه‌ی موبایل، روی صفحه‌ی مونیتور، روی هر چی، زمان متوقف می‌شود و همه چیز برمی‌گردد به همان جا که بود. جوری که انگار هیچ نشده و هیچ نگذشته و انگار من همان آدم سابق‌ام و سرخپوست همان. خیال کردم تلفن را جواب می‌دهم؛ مکالمه‌ای کوتاه و لابد سؤالی چیزی. تلفن را جواب دادم. سه ربعی گذشته بود و مرد آن طرف خط حرف می‌زد و پارچه‌ی کهنه را انداخته بودم روی میز و چای سرد شده بود و من مانند کَره‌ای که از یخچال مانده باشد بیرون، نرم شده بودم، عجیب نرم.

Labels:

..
  




دیشب تو شهر کتاب آرین داشتم کتابا رو نگاه می‌کردم که یه صدای بم و قدیمی و آشنا گفت سلام آیدا. سرمو آوردم بالا، دیدم سرخپوسته.

Labels:

..
  



Saturday, August 23, 2014

داشتم روی میز غولم روغن می‌مالیدم. یادم مانده بود آن سال‌ها سرخپوست گفته بود روغن برای میز به مثابه کرم دست است برای خانم‌ها. باید مرتب روغن بزنی به‌ش، آرام و با دقت. بعدها اما زندگی آن‌قدر چرخیده بود که دیگر روغن میز و کرم دست و تمام این چیزها فراموشم شده بود. گاهی یادم می‌آمد، دیر به دیر اما. این روزها که همه‌چیز آرام‌تر است و خلوت‌تر، گاهی که هوای حوصله نیمه‌آفتابی‌ست، می‌روم روی تراس، آب باغچه‌ی حیاط را باز می‌کنم، روغن و تکه پارچه‌ای کهنه برمی‌دارم و میز را روغن می‌مالم، آرام و با حوصله، مثل امروز. وسط‌های روغن بودم و منتظر چای زنجفیل که سرد شود و تارت لیمو که تازه از «هانس» خریده بودم، که تلفن زنگ خورد. نیمه‌چرب رفتم سراغ تلفن. هاه. هنوز هم خرده‌معجزه‌هایی جا مانده انگار. سرخپوست بود آن ور خط. مانده بودم جواب بدهم یا چی. نمی‌توانستم جواب ندهم. به بعضی آدم‌ها نمی‌شود گفت نه. هر قدر هم که بگذرد، اسم‌شان که بیفتد روی صفحه‌ی موبایل، روی صفحه‌ی مونیتور، روی هر چی، زمان متوقف می‌شود و همه چیز برمی‌گردد به همان جا که بود. جوری که انگار هیچ نشده و هیچ نگذشته و انگار من همان آدم سابق‌ام و سرخپوست همان. خیال کردم تلفن را جواب می‌دهم؛ مکالمه‌ای کوتاه و لابد سؤالی چیزی. تلفن را جواب دادم. سه ربعی گذشته بود و مرد آن طرف خط حرف می‌زد و پارچه‌ی کهنه را انداخته بودم روی میز و چای سرد شده بود و من مانند کَره‌ای که از یخچال مانده باشد بیرون، نرم شده بودم، عجیب نرم.

Labels:

..
  



Tuesday, November 13, 2012

طبق یک نظریه‌ی جدید، توی دنیای سرخپوست‌ها می‌شود مرکز دنیای خودت باشی ( تلاش کردم سلف سنترد را به فارسی برگردانم) و همه‌چیز را بر اساس معیارها و حال و هوای شخصی خودت تعیین کنی و اصلاً  اشکالی نداشته باشی که هیچ، تشویق هم بشوی.

Labels:

..
  



Monday, November 12, 2012

خوبیِ جمعه‌ها به این است که خانه‌های در دستِ ساختِ اطراف، تعطیلند. تراس و حیاط به طرز مطبوعی ساکت است. ساعت یازده، آفتاب پاییزی خوبی می‌تابد روی کله‌ی آدم، هر چند حواسم بود با آن کله‌ی بنفش و عینک قرمز تیره تصویر مضحکی ساخته‌ام از خودم زیر نور آفتاب.

تا رنگ‌ها خشک شوند، نشستیم به چای و پای آلبالوی نوبل. شراب شب قبل هنوز می‌چرخید توی سرم. لعنتی اما یک‌جور نگاه می‌کرد آدم را، با همان موهای بنفش و از پشت همان عینک قرمز، انگار دارد چشم‌هایم را می‌بیند و تمام حرف‌هایم را می‌فهمد. آخخخخخ که چه آرام‌ترین و باخودبه‌صلح‌رسیده‌ترین مرد دنیاست. توی آن آفتاب ملوی پاییزی و آن خماری خفیف و آن رخوت مزمن، ورورور حرف زدنم  گرفته بود. از معدود وقت‌هایی بود که حرفم می‌آمد باهاش. از پل‌های مدیسون کانتی گرفته تا آن‌فیتفول و ووک ناین. یک‌جوری با آب و تاب برایش تعریف می کردم که بعد از سه بار جواب تلفن دادن باز ازم پرسید خب؟؟ تمام مدتی که قلم‌مو به دست داشت را یک‌نفس حرف زده بودم و بعد نشسته بودیم به چای و پای آلبالو  تا رنگ‌ها خشک شوند و باز من حرف زده بودم و یک‌جوری نگاهم کرده بود انگار تمام حرف‌هایم را می‌فهمد. حتا یکی دو جا آن‌قدر پیازداغ به قصه اضافه کردم که اشکش هم درآمد. لعنتی یک‌جوری به آدم نگاه می‌کند و یک‌جوری  حرف‌های صد من یک غاز آدم را گوش می‌دهد و یک‌جوری با آدم چای می‌خورد که انگار آمده که بماند، که انگار هیچ‌وقت قرار نیست برود؛ یک‌جور پدرانه‌ای که حتا من را نه یاد آقای پدر، که یاد بابابزرگ می‌اندازد لعنتی. آخخخخخ که من یک‌جور افلاطونی‌ای کلاً می‌میرم برای این آدم.

Labels:

..
  



Monday, October 15, 2012

آن میز سوم، منم.

Labels:

..
  



Sunday, October 14, 2012

برنامه‌ی سفر چیدیم. لنینگراد. بعدش را قرار شد من هیچ دخالتی نداشته باشم و مسیر را خودش بچیند. هتل و خانه و باقی قضایا هم با خودش. این‌قدر همیشه در مورد همه‌چیز اظهار نظر کرده‌ام، دخالت کرده‌ام، تصمیم گرفته ام، مسئولیت قبول کرده‌ام و چه و چه، که وقتی یکی که قبولش دارم پیدا می‌شود که جای من تصمیم بگیرد و از من نظر نخواهد، ساموار عاشقش می‌شوم؛ چه برسد که سرخپوست  باشد.

Labels:

..
  



Tuesday, September 25, 2012

از یک سنی به بعد، آدم دیگر طاقت نئوپان و ام‌دی‌اف را ندارد انگار. چوب‌اش می‌گیرد. دلش می‌خواهد دست بکشد روی چوب واقعی. حالا این‌که به سن و سال ربط داشته باشد یا سرخپوست را هنوز نمی‌دانم، اما در چوب‌خواهی‌ِ این روزهام شکی نیست.

از همان روزِ اول که آمدم این یکی جای جدید، دیگر طاقت میز قدیم‌ام را نداشتم. دست و دلم به ام‌دی‌اف نمی‌رفت. از سرخپوست پرسیده بودم وقت دارد میز کار هم برایم بسازد، جواب داده بود نه، اما می‌تواند یکی از دوستانش را معرفی کند. رویم نشده بود اصرار کنم. شب، باغچه را که آب داده بودیم و شراب که خورده بودیم با پنیر و پسته و چند خوشه انگور، این‌بار صاف توی چشم‌هاش نگاه کرده بودم که «دلم می‌خواد این میزه رو هم تو بسازی، مهمه برام که تو ساخته باشی‌ش»، نگاهم کرده بود و گفته بود «باشه، می‌سازم برات». و؟ و ساخت.

حالا دو سه روزی می‌شود که میز قدیم را برده‌ام طبقه‌ی بالا، جایش یک میز چوبی دارم، چوبِ واقعنی، باریک و کشیده و کم‌حرف، درست جلوی دیوار یشمیِ دفترم. هنوز بوی چوب تازه و رنگ می‌دهد. ترکیب‌اش با سبز تیره‌ی دیوار و قرمزهای گاه‌به‌گاهِ من خوب جواب داده. به سرخپوست گفته بودم دلم می‌خواهد میزم یک جای مخصوص داشته باشد، برای مالسکین‌ها. میزم هیچ چیز ندارد جز یک جای مخصوص برای مالسکین‌ها، شیک و کم‌حرف. فردا که میز چای‌خوری‌ام را هم بیاورند، دفترم می‌شود همان‌جور که دلم خواسته، حالا با کمی اغماض و خرده‌کاری که می‌ماند برای بعد. بعد می‌شود حصیرها را بزنم بالا، حیاط را تماشا کنم و آفتاب ملایم پاییز را، و دست بکشم روی میز، و فکر کنم چه دوست دارم این‌جایی را که هستم.

Labels:

..
  



Friday, September 21, 2012

همان‌جور که داشت با درل دیوارهای نازنینِ تازه‌رنگ‌شده‌ام را سوراخ‌سوراخ می‌کرد و گچ‌ها و رنگ‌ها را می‌پاشاند به دور و بر، تکیه داده بودم به چارچوب در، پشت‌اش به من بود و رویش به دیوار، محو تماشای ساعدها و کتف و عضلات پشت‌اش بودم و با خودم فکر می‌کردم آخخخخ که درل‌کاری چه‌قدر زور زیاد می‌خواهد، یادم باشد این را به سارا بگویم.

Labels:

..
  



Sunday, September 2, 2012

دل‌تنگ که می‌شوم، خیلی زیاد که دل‌تنگ می‌شوم، زنگ می‌زنم به سرخپوست. من و شما می‌دانیم که من عاشق سرخپوست شده‌ام*، خودش اما نمی‌داند. بنابراین باید بهانه‌ای چیزی پیدا کنم برای زنگ زدن به او. زنگ زدن به مردی که هنوز بعد از هشت ماه مرا آیداجان خطاب می‌کند کار سختی‌ست، پیدا کردنِ بهانه سخت‌تر. معمولاً دل‌تنگی آن‌قدر زیاد می‌شود این وقت‌ها، که مغزم کار نمی‌کند. فقط باید صدایش را بشنوم. به بهانه‌ی کار شماره‌اش را می‌گیرم. پروژه‌مان دارد طبق برنامه پیش می‌رود، کار خاصی در رابطه‌ی کاری‌مان به ذهنم نمی‌رسد، بنابراین یک میز سفارش می‌دهم. مرور می‌کنیم: هر بار که خیلی دل‌تنگ می‌شوم، زنگ می‌زنم به سرخپوست و یک میز سفارش می‌دهم. تا این عاشقی برود که از سرم بیفتد میزفروش شده‌ام.

*در فصل‌های بعدی به حقایق جدیدی دست خواهید یافت.

Labels:

..
  



Friday, August 3, 2012

دراز کشیده‌ام روی مبل، چشم‌هایم را بسته‌ام. خوش‌ام. شمد نازکی کشیده رویم. نور نارنجی ملایمی ریخته روی چرم قرمز میز، موسیقی برای خودش جاری‌ست، آرام، و من خیال می‌کنم این گوشه‌ی ساکتِ دنیا، زمین چه آرام‌تر می‌چرخد، هوا چه سبک‌تر است، زمان چه خوشایندتر می‌گذرد و من چه حالِ خوشِ یواشِ مطبوعی دارم برای خودم. 
مرد نشسته آن کنارتر، یک دسته کاغد سفید و مداد، طرح می‌زند، بی‌حرف. این‌جا می‌شود که زمان بایستد دنیا بایستد هیچ‌چیز نچرخد واژگون نشود نریزد هرگز. 

شما خیال کن بوی خوراک چینی، بوی کته‌ی دونفره، بوی دود مطبوع تازه، بوی چای و زولبیا بامیه، بوی سبزی‌پلو با کوکو هم گه‌گاه بپیچد توی اتاق. 
این‌جا می‌شود زمان بایستد آدم برود بماند بازنگردد هرگز.

منتظر؟ می‌مانم.

Labels:

..
  



Wednesday, July 25, 2012

آن میز آمد

به قول احد، این در برابر ناکازاکی هم مقاومه، جهان تموم می‌شه و این یک میز باقی می‌مونه.
شاعر حتا می‌فرماد: از دوست به یادگار میزی دارم..

Labels:

..
  



Wednesday, July 18, 2012

اس‌ام‌اس داده، بی‌خود و بی‌جهت، بی‌که کار خاصی داشته باشد،  با لحن یک مردِ آرامِ جاافتاده‌ی دوست‌داشتنیِ مهربان، که حواسش به تو هست، بی‌که زیادی لوسَت کند یا حتا تحویلت بگیرد.
آخخخخ که دوست دارم همین‌جوری بنشینم قربان‌صدقه‌ی این دو خط و نیم اس‌ام‌اس‌اش بروم تا شب. حیف که مسافرم. بلی، خاک بر سرم.

پ.ن. آخخخخ‌تر، باید یک بار بردارم اولین باری که آمد دفتر من را درست و حسابی بنویسم. ای جان، با آن شلوار مخمل‌کبریتی یشمی‌‌اش.

Labels:

..
  




می‌نویسد: آره، حتماً.
مکث می‌کنم. چند دقیقه‌ای طول می‌کشم. دو به شک مانده‌ام که حالا چی بگویم اصلاً. من؟ بعد از این‌همه سال؟ این‌همه مردد و ندانم‌کار؟ خنده‌ام می‌گیرد. می‌گوید زنگ زده، اشغال بوده‌ام. می‌گوید انگار دلت می‌خواسته امشب با کسی حرف بزنی، ها؟ رفیقی می‌گفت حق با تو بود، توصیف دقیقی نوشته بودی از مَرد، نباید آرامش برکه‌اش را به هم زد. می‌گوید انگار دلت می‌خواسته امشب با کسی حرف بزنی، ها؟ آرامش برکه‌اش را به هم نمی‌زنم. می‌کِشم عقب. مثل همیشه‌ی خودِ واقعیِ تمامِ این سال‌هام. بهانه‌ای پیدا می‌کنم برای حرف زدن، و حرف می‌زنم، از در، از دیوار، از کار، از سفر؛ بی‌که کلمه‌ای از او بگویم. لحنش عوض می‌شود. انگار منتظر نبوده چیزی از جنس هرروز بشنود و حالا که شنیده، برگشته پشت سنگر همیشه‌اش، همان‌جور سرد و مهربان. 
آن وسط‌ها، تمام انرژی‌ام را جمع می‌کنم که بگویم «دلم می‌خواد یه میزی باشه که بشه باهاش پیر شد. عمر کنه، بزرگ شه، یه میزِ خالی نباشه فقط»، و بعد «برا همین دلم می‌خواد تو ساخته باشی‌ش». می‌گوید چشم. نه که بگوید چشم، نه؛ اما چیزی می‌گوید توی همین مایه‌ها، که همین معنی را می‌دهد. و بعد، یک سکوت عجیبی هی خودش را جا می‌کند لابه‌لای کلمه‌ها. می‌گوید سفر بعدی را خواهد آمد. و سکوت. و یک خالیِ عجیبی که خوب می‌دانم چیست. وقتِ رفتن است. خداحافظی می‌کنم و می‌گذارم که برود. بی‌صدا می‌نشینم همان کنار، کنار برکه‌ی آرام‌اش، بی‌که سایه‌ام را ببیند.

Labels:

..
  



Tuesday, July 17, 2012

از سری فصول میانی: iKnow iKnow

دو سه تا از بچه‌ها با سرخپوست کار می‌کنند، توی کارگاهش، روی یک پروژه‌ی جدید هیجان‌انگیز. وسط یک روز گرم و شلوغِ کاری، یکی‌شان اس‌ام‌اس داده که «حق داری آیدا، نمی‌دونی موقع کار کردن چه ترن‌آنه..». من؟ ای داد..

Labels:

..
  



Tuesday, July 10, 2012

از فصول میانی: اگر با من نبودش هیچ میلی، آی لیلی لیلی آی لیلی

تلفن زنگ خورد. سرخپوست بود. چند شب پیش راجع به تارکوفسکی حرف زده بودیم و راجع به استاکر. پس‌فرداشب ساعت دوازده شب فیلم را توی پردیس سینمایی قلهک نمایش می‌دهند. سرخپوست زنگ زده بود بگوید اگر مایلم فیلم را روی پرده ببینم، با دوست‌هایم بروم سینما، که نزدیک خانه‌مان هم هست.

خدایا، نظر خودت چیه؟


Labels:

..
  



Friday, July 6, 2012

از جمله عشق‌های ابدی و ازلی من، یکی رت باتلر و دیگری سالیوان(کارتون کمپانی هیولاها)ست. آیا سرخپوست مصداق انسانی سالیوان است؟
با ما باشید.

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025