آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 12, 2012
فضای جدید را دوست دارم. با خودش حال و هوای جدید و آدمهای جدید آورده. روز را با بچهها بودیم و سرخپوست. لابهلای یکسری لوکیشنها و وسایل ابسورد و عجیب میگشتیم برای پروژهی جدید، به من خوش گذشت رسماً. اولین بار است که اینجوری از نزدیک رفتهام سراغ همچین فضایی. منتظرم ببینم نتیجهاش چی از آب در میآید.
آمدم خانه. حوالی عصر. خوابیدم حتا. مثل بنز، خسته، عمیق.
سر شب دوش گرفتم لباس پوشیدم برگشتم پایین. کلی فسفر سوزاندم چی بپوشم برای رد شدن از هفت تیر. چی بپوشم که هم نشود گیر بدهند، هم دهنکجی باشد بهشان. آخر سر یک چیزی پوشیدم توی مایههای کاهو، شلوار سندبادی سبز با یک عبای سبز و یک شال قرمز تیره. الان که دارم مینویسم میبینم یک تُرُب قرمز با برگهایش توصیف مناسبتریست. به هر حال چندمتر پارچه ازم آویزان بود، بلند و گَل و گشاد، با رنگهایی که آقایان نمیپسندیدند هیچرقمه، هم پوشیده بود هم نبود، اما نمیشد گیر بدهند. لعنتیها. دیدنشان هر روز خشم آدم را زیاد میکند. هیچوقت عادی نمیشود. تمام این سالها عادی نشده هنوز. لعنتیها.
نیم ساعت بعد با ممدآقا تکیه داده بودیم لب نیسان آبی. صدای اذان میآمد از مسجد کوچهی آن طرف خیابان. همسایههای روبرو آمدند بیرون ماشین را از جلوی در برداشتند. مهربان و کنجکاو نگاهم میکردند. همسایهی بغلی برایمان آب آورد و یک کاسه زردآلو. کوچه از این لامپهای مهتابی قد بلند دارد، درست روبروی پنجرهی آشپزخانه. نور سفید خودش را میکِشاند تا هال. ممد آقا یک پیرمرد شصت و چند ساله است با نیسان آبی و شلوار کُردی و صدای بم خشدار تریاکخورده. دهن گرمی هم دارد. میزها و چرخها را آورد تو و برگشت سر نیساناش. رفیق شدیم با هم.
حوالی نُه زدم بیرون. ایرانشهر را آمدم بالا و پیاده راه افتادم به سمت هفت تیر، با یک یخدربهشت لیمویی در دست. این ساعت شب این جای شهر، پیاده. همهچیز برایم تازگی دارد. چه قدر آدم. میدان را اُریب دور زدم به طرف قائممقام. شهر تاریک و گرم و دمکرده.
Labels: یادداشتهای روزانه |
هرچی فکر میکنم یه چیزایی از اساس تغیر کردن انگار
اینکه چیه؟نمی فهمم
حدس های بامزه ای میشه زد(جیغ نزنیا)
1.ازدواج کردی
2.یائسه شدی
3ضربه مغزی
بگذریم .ولی این توصیف کاهو و تربچه نقلی خیلی اشتها اوره
:)
مهرداد