آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 25, 2012
دیروز بالاخره باغچه را افتتاح کردم. همهی گلها را آب دادم و حیاط را شستم و حتا نشستیم روی مبل کهنهی مظفرالدین شاه توی تراس، ساندویچ مغز و زبان خوردیم با نوشابه! پیغمبر شروع کرد مرا به باغچه معرفی کردن: این شمعدونیه، اینا بوتهی ناز، اونا شببو، اینوریا اطلسی، اون یکی رزماریه، این بادمجون، سمت چپیش فلفل، اون ته یه بوتهی نمیدونم چیچی که پشهها رو میخوره و الخ. من؟ غم دنیا را فراموش کرده بودم و فقط به ساندویچها و باغچهام میاندیشیدم. گربهی زشت حیاطمان نشسته بود سر دیوار بِر و بِر ما را تماشا میکرد. پرندههای حیاط بغلی صدایشان را سر داده بودند توی حیاط ما. باد مطبوعی میپیچید لای شاخههای آفتزدهی درخت انار. پیغمبر گفت باید بنشینم کمی راجع به کود حیوانی و انواع سمپاشی مطالعه کنم تا اینجوری به علیآقا وابسته نباشم. به زودی با سه جلد کتاب باغبانی و مقادیری عشق افلاطونی بهروز خواهم بود.
Labels: یادداشتهای روزانه |
هیچ کس حتی احوالش هم نمی پرسد . که چرا شکست . شکست چرا ؟!
شاید اینجوری بهتر است . اینجوری شاید بهتر باشد که هیچکس از شکست و عوامل شکست چیزی نپرسد . بگذارد تنها باشد . بگذارد شکست برای خودش باشد . در عالم خودش .
فضولی اما نمی گذارد آدم آرام بگیرد و زبان به کام بگیرد هی نپرسد که شکست ؟! شکست ٍ شکست ؟! شکست ٍ واقعی ؟! واقعنی ؟!
و ایضا" کنجکاوی نکند که یعنی به این زودی ؟ به همین سرعت ؟ یعنی نه خانی آمد و نه خانی رفت ؟! یعنی رفت ؟! واقعا" رفت ؟!
یعنی فضولی ی این جماعت که حد ندارد که . قباحت دارد در این سن و سال و اینهمه سئوال . فضول جماعت که این چیزها سرش نمی شود که . چه می داند قباحت یعنی چه . چه می داند که شکست که دیگر اینهمه پرس و سئوال ندارد که . واقعا" که !
come on, tell us more.
wish you best of memories in this garden.xx
حالا نمیشه شما رضایت بدید این بیچاره که اینهمه سال بالا و پایین پریده، بشه آهو
گناه داره ها
حالا از من گفتن بود