آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, June 28, 2012
فصل یکم: هیزمشکن سخن بگو
سرخپوست را ملاقات کردم. مهمان بودم. از آن محافل هنری، اما دلنشین. زود بود هنوز. پنج-شش نفری نشسته بودیم به گپ و گفت و شراب و کشک و بادنجان ناب. زمستان بود. در زدند. حواسم نبود کی آمد و کِی آمد. گرم صحبت بودم که یک صدای بمِ غریبه شروع کرد به صحبت. تهزنگِ عجیبی از صدا جا میماند توی گوش آدم. بعدتر، در نور کم سالن و دود سیگار و شومینه، صاحب صدا با یک بغل هیزم آمده بود تو آتش شومینه را چاق کند. پوستی تیره و آفتابسوخته داشت. کمی قبلتر، محو هیزم شکستناش شده بودم از پشت پنجره. کُندهها را با تبر تکهتکه میکرد، نرم، انگار که کَره را با کارد صبحانه. (در اینجا نگارنده هنوز هیجانزده است و نمیداند چند ماه بعد از شکستهدلی تَرَک خواهد خورد. از این رو با دست و دلبازی پیازداغ تفت میدهد توی قصه.) پوستی تیره و آفتابسوخته داشت. کُندهها را چید روی هم، آتش را روبهراه کرد، ایستاد همان کنار، و شروع کرد به لبخند زدن. توی دود و قرمزای آتش، یک پَر کم داشت تا ببندد به سرش بشود یک سرخپوست کامل. سرخپوست، با بدنی ورزیده و چشمانی مهربان و لبخندی جاودانه بر لب. مردِ آرام. دیرتر، سر میز شام، نشستیم کنار هم. وسطهای حرف زدن، برایم سالاد کشید و یک کفگیر لوبیاپلو. و من؟ و من حین خوردن لوبیاپلو تازه رگهای برجستهی دستِ ورزیدهی مرد را کشف کردم و به او دل باختم. Labels: روزنگار شکستهدلی |
http://noshxar.blogspot.com/2012/07/blog-post_05.html