آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, June 7, 2012
چیزی بین من و اوست که مرا آزار میدهد، سخت. چیزی مانند یک دُمَلِ چرکیِ زشت، که گاهی خشک است و کمآزار، گاه اما سر باز میکند و چرکاش پخش میشود توی رگهای تنم. من میمانم بی او و دُملای چرکین میانمان، که کمکم رشد میکند و شاخه میدواند این وسط، دور میکندمان از هم؛ آرامآرام. مراقبت میکنم سر باز نکند آن زخم قدیمیِ ماندگار؛ اما همیشه، در دوتاییترینهامان باز میدانم چیزی هست این وسط، که سر باز میکند گاهی و ریشه میدواند بیپدر، میان رگهای تنم؛ دور میشویم آرامآرام و انگار گریزی نیست. گریزی نیست.
ویرجینیا گلف Labels: las comillas |
|
Comments:
سیلویا پرینت ها عالی بودن... ویرجینیا گلف هم ایضاً!
Post a Comment
|