آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 4, 2012
زندگی کردن با تینایجرها مثل این میمانَد که داری با یک سری اشباح زندگی میکنی. درست وقتی وسط درس و کتاب غرق شدهای و داری با تمام قوا فسفر میسوزانی، یکهو از توی هال صدای دیسکو بلند میشود و دو شبح خوشحال دور میز شروع میکنند به رقص سرخپوستی، دنبال هم، وسط امتحانها و دقیقاً سه دقیقه قبل از رسیدن معلم ریاضیشان. درست وقتی وسط تراژیکترین سکانس فیلمای و کلیهی احساسات و عواطف و حواس چندگانهات دچارِ فیلم است، دو شبح بالای سرت ظاهر میشوند که گشنهایم، گشنهایم، داریم میمیریم از گشنگی، گشنهایم، گشنهایم. جوی-کیلرها. و وقتی فیلم را زدهای روی پاز، بیفتکها را سرخ کردهای با سیبزمینی سرخکرده و بروکلی و هویج آبپز و سالاد گذاشتهای روی میز که همانجور داغداغ و آبدار و خوشمزه خورده شوند، هر چی صدایشان میکنی که شااااام، هیچکس جواب نمیدهد. اشباح تبخیر شدهاند. از گرسنگی به حال اغما افتادهاند؟ شاااااااااااام. هیچکس جواب نمیدهد. انگار هیچکس در خانه نیست. دنبالشان که بگردی، شبح شماره یک توی چادر کمپای که در سالن پذیرایی زده، هدفون بزرگه را در گوشش گذاشته و دارد برای خودش میرقصد. شبح شمارهی دو چراغ اتاقش را خاموش کرده که یعنی من دارم درس میخوانم با چراغمطالعه، حال آنکه هدفون گذاشته توی گوشش و دارد ایکسباکس بازی میکند. واکنش؟ جفتشان با قیافهای دو-نقطه-دی-وار نگاهت میکنند، لُپت را میکشند، آن یکی به رقص و این یکی به بازیاش ادامه میدهد. بیفتک؟ آهسته آهسته سرد میشود و طعم خوباش جلوی بادِ کولر جان میسپارد.
خل و چلهای دوستداشتنی --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |
|
Comments:
ای جان
:*
Post a Comment
|