آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, July 11, 2012
یکی هم باید بردارد بنویسد از آن لحظههای گاهبهگاهای که اتفاق میافتد گاهی، سرِ بعضی از پیچهای زندگی، از آن لحظههای تکنفره، خصوصی، به زباننیاوردنی. از آن وقتها که علیرغم تمام شعارها و قرارهایت با خودت، علیرغم ستایش شیوهی زندگی بیتعهد و بیچارچوب و تنها و یکنفره و همینی که هستِ خودت، علیرغم ستایش «تنها»یی، میبینی دلت میخواهد همین امشب، همین لحظهی خاص، همین الانای که داری به تنهایی فکر میکنی تنها نباشی و نه دوست و رفیق(که زیادند و عزیز)، که آدمات، آدمای که مال توست و متعلق به همین لحظههای گاهبهگاه، بیاید و باشد و دستت را بگیرد و بماند و نرود.
به تمام شبهایی فکر میکنم که نصفهشبهای دیر، حوالی پنج صبح، پاشدم لباس پوشیدم که "میخواهم بروم «خانه»". از یک شبی به بعد با خودم قرار گذاشتم نمانم، نماندم هم. بعد؟ فکر میکنم به آدمِ نماندنای که منم، چهطور دلش میخواهد سرِ بعضی از پیچهای زندگی، تو را داشته باشد که باشی، که بیایی و بمانی. Labels: stranger |
به زباننیاوردنی
بازم رحمت به تو که نوشتی