آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 20, 2012
صبح زود رسیدم تهران. باران ملایمی میبارید. هوا خنک بود. دیشب هم خنک بود و حتا ژاکت هم اگر داشتم میچسبید. خوابیدم و ظهر بیدار شدم و صبحانهی مفصلی خوردم به جای ناهار. هنوز حوصله نکردهام به نقاش و برقکار و باغبان زنگ بزنم برای فردا. کوفتهی مدامراهرفتن و خوبنخوابیدنام. کاش میشد فردا به جای کار بروم اسپا، مانیکور بگیرم و ماساژ. نمیشود. تا اطلاع ثانوی وقت ندارم. یک قابلمهی کوچک و یک ماهیتابهی بزرگ خریدم، مِسی. میشود تاسکباب و املت را همانجور با قابلمه و تابه آورد سر میز. فردا گمانم به جای ماساژ اجاق گاز بخرم. دامن سبزم را آویزان کردهام روی دستهی صندلی برای فردا. خسته شدهم از شلوار ششجیب سربازی اینمدت. این دامن سبز کمرنگ حس مریلاستریپبودن میدهد به آدم. نرم و یواش و آدمبزرگ است یکجورهایی. رفت و برگشت را به خواندن «غرامت مضاعف» گذراندم در اتوبوس. آدمِ داستانهای پلیسی نیستم هیچ، اما کتاب را نمیشد زمین گذاشت. دیالوگها عالی بودند و رسمالخط مترجم هم عالی، باب طبع من. منتظرم امشب تمام کنم کتاب را. راستی بالاخره یک پارچ مسی قدیمی خریدم برای توالت، یک ظرف دردار کوچک مسی برای توت خشک یا کشمش، و یک چیز نمیدانم-چی-طوری به اسم کُندوک، مسی طبعاً، که باید باهاش رفت جنگل ابر، آتش روشن کرد، چای خشک ریخت توش و رویش آب داغ، و گذاشتش کنار آتش. میگویند طعم معرکهای میگیرد چای دم کردن اینتو. آقای چاییفروش گفت بعد از پنجشش دقیقه، باید به قدر یک استکان چای را بریزی توی لیوانی چیزی، یک دور تاب بدهیش و بعد برش گردانی توی کندوک، بگذاری پنجشش دقیقهی دیگر بماند. گفت این رسم شکارچیهای حرفهایست. Labels: یادداشتهای روزانه |
آیدا, چائی توی کندوک طعمِ خودِ کوهستان می گیره. من سال 80 جنگل گرگان بودم که یکی از همسفرها کندوکِ خودشو هدیه کرد بهم. اصلا مال گرگانی هاست انگار چون من هیچ جای دیگه ای ندیدمش و نمی شناختنش حتی.
اون قاعده ی ریختن چای توی لیوان و گردوندن و برگردوندنش به کندوک رسم مازندرانی هاست. حتی با قوری چای هم اگراین کار رو بکنی چای خوشرنگ تری خواهی داشت.
امیدوارم سفرهای خوبی با کندوکت بری, و جای من رو هم خالی کن وقتی چای تازه دم با طعم هیزمش رو میریزی توی لیوانت
جانم... چه خوب بودی با مسی جات!