آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, July 5, 2012
از سری فصول میانی: دیگه دمبال آهو دوییدن فایده نداره نداره
روز طولانی شده بود و کش آمده بود تا حوالی غروب، تا شب. اذان مسجد کوچهی روبرو خودش را پهن کرده بود توی حیاط. باغچه را تازه آب داده بودم و تراس را آبپاشی کرده بودم که سرخپوست آمد. برایم شکلات آورده بود، توی یک ظرف عجیب. پیراهن مشکی پوشیده بود با یک جین قدیمی. خوشتیپ شده بود کرهبز.
کمی گپ زدیم و شروع کرد به چرخیدن توی فضا. چراغها را برایش روشن کردم و گذاشتم به حال خودش باشد. گفتم لابد یک ربعی میماند و یکی دوتا نظر میدهد و میرود. اینجوری نشد اما. کلی چرخید و همهجا را با دقت نگاه کرد و آمد نشست و نرفت. ماند. تا یکونیم شب. خواستم غلت بزنم روی شکم. جا نبود. نشد.
سرخپوست مرد نازنینایست. آنقدر نازنین که آدم فکر میکند هیچوقت به تو نه نمیگوید. اما دیشب فهمیدم در عین حال مرد قاطعیست. دو تا از نظرات نیمهاجراشدهی مرا سر دیوارها وِتو کرد. یک ربعی سعی کردم برایش دلایل موجه بیاورم. با روی خوش و لبخند جاودانهاش نظراتم را پذیرا شد. سپس در مرحلهی نهایی فرمود نع. من؟ توان مخالفت با این آدم را ندارم، حتا اگر همین تازگیها مرا شکست عاطفی داده باشد. از این رو نظرات خودم را وِتو کردم و سرخپوست برنده شد. آخخخ که من میمیرم برای قاطعیتِ آدمهای نازنین. فقط ماندهام جواب آقای رنگکار را چی بدهم.
همینجور که نشسته بودیم به حرف زدن، بلند شد متر را برداشت شروع کرد سقف را متر کردن. یک دیوار جابهجا شد. من؟ گفتم چَشم، طبعاً. سلام آقای گچکار، جواب تو را چی بدهم؟ همانجور که داشت سقف را متر میکرد پیراهنش رفت بالا. چشمم افتاد به خطوط شکمش. و رگهای برجستهی دستهاش، دوباره. آخخخخ. عجیب اما اینجاست که این مرد را خیلی روحانی-وار دوست دارم. احساساتم هیچ منشأ فیزیکی و هورمونی ندارد هنوز. دوست دارم دست بکشم روی این خطوط، و سایر خطوط، بیکه ذرهای هورمون جابهجا شود این وسط. اصلاً من عاشق خطهام، خطهای این آدم، شاید به این خاطر که در جوانی خطاط بودهام.
راجع به دیوارها و رنگها تصمیم گرفتیم، گرفت درواقع، راجع به چیدمان حرف زدیم، قرار شد شلف و کتابخانهی دفتر کارم را خودش بسازد، یکی دو جای دیگر را هم اندازه گرفت، نفهمیدم چرا اما لابد صلاح میدانست که اندازه گرفت، و نشست. دل توی دلم نبود. گفتم الانهاست که برود. پرسیدم نوشیدنی بریزم؟ گفت خیلی هم عالی. قند توی دلم آب شد.
لیوانها را برداشتیم رفتیم روی تراس. او نشست روی مبل، من نشستم روی یک دبهی شیر متعلق به جنگ جهانی دوم. شکلات و پنیر هم داشتیم. تراس با سرخپوست افتتاح شد.
من آدم کمحرفی هستم معمولاً. دیشب اما حرفزدنم میآمد. وِر وِر وِر. آن وسطها پاشدم نشستم کف زمین، کف تراس، مقابل سرخپوست؛ تکیه دادم به نردهها. دوباره کف حیاط را آب پاشیده بودم و بوی نم و خنکای سر شب تهران میپیچید توی دماغ آدم. لیوان و سیگار و فندکم را گذاشتم جلوی پام، چارزانو نشستم شروع کردم به تماشای سرخپوست. داشتیم از آسمان و ریسمان حرف میزدیم و من برایم مهم نبود داریم چه میگوییم. در محضر سرخپوست بودم و حال خوشِ آرامی داشتم. سرخپوست نشانی از رفتن نداشت. با آن صدای بم و غریباش حرف میزد و من پایین پاش، تکیه داده به نردهها با خود فکر میکردم چه دوست دارم مراقب این مرد نازنین باشم. این مرد نازنین و آرام. به جای مرحوم هورمونهای ازیادرفته، خواص مادرانهام را تحریک میکند این آدم. آنقدر ساده و دوستداشتنیست که من تا آخر عمر حاضرم همینجوری بنشینم پایینِ پاش، و مواظبش باشم. در شگفتم سر و کلهی این قبیل احساسات یکهو از کجا پیدا شد آخر؟ نوشیدنی کار خودش را کرد، دماغ سرخپوست به وضع مرغوبی گل انداخت، حرفهایمان گل انداخت و آن وسطها گاهی میدیدم خیره شده به من. خوب شد تاریک بود، وگرنه لابد لُپهای من هم گل میانداخت. ضایعی که منم. یکی دوبار حرف را بردم به جایی که بشود یک دلبریِ زیرپوستیای بکنم ازش. مطمئن بودم حرفهایم تأثیرگزار بود. حداقل خودم که خیلی از خودم خوشم آمد. اما به جز همان نگاههای گاهی ثابت روی من، هیچ عکسالعمل قابل مشاهدهای از سرخپوست دریافت نکردم. به نظرم سرخپوست مثال نقضای بر قانون سوم نیوتن است. نقض نقصان با جوجههای پرپنیر. آیا سرخپوست بالاخره از من خوشش میآید یا نمیآید؟ نمیدانم. خدا میداند. حتا گمانم خدا هم چهمیداند.
Labels: روزنگار شکستهدلی |
یعنی می گی هنوز از تو خوشش نیومده؟
داره زیرو بالا می کنه؟
we will see soon!
خوشم به این حال خوشت دختر جان
زود به زود بنویس لطفن
پ.ن. اون خطه یه کم از لگن خاصره بالاتره ها
نیست؟
قوانین آفرینش محکم تر از این هستند که قابل نقض باشن ، قانون سوم را قبلا با این دید بهش فکر نکرده بودم ، حالا میبینم چقدر زیبایی توش هست
مفهوم اساسی در قانون سوم نیوتن این"
است که نیروی تک در طبیعت وجود ندارد. هر نیرویی که در محلی سراغ گرفته شود، قطعا نیروی دیگری با همان اندازه و در جهت مخالف آن وجود دارد."
ای جاااان عزیزم
elnaz
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش
elnaz
دیدن نوشته های وبلاگ elcafeprivada.blogspot.com
از هر سه بعد که نگاه کنیم، اعطای نشان « بی نظیر » به نگاه و قلم نویسنده اش که نمیدونم کیه، هر چیزی میتونه باشه به جز اغراق.
ادعای نویسندگی ندارم اما به عنوان یه خواننده حرفه ای، بهترین نوشته
هاییه که از یه ایرانی تو عمرم خوندم