آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, July 22, 2012
شبها دیروقت میرسم خانه. دیر و خسته. خیلی خسته. خانه اما خانهی من نیست. خانه یعنی باید خوشحال باشم و خوشاخلاق باشم و هنوز لباسها را درنیاورده بساط شام را مهیا کنم، این وسط بچهها بیایند به گپ و گفت، هزارتا سؤال بپرسند و هزارتا حرف بزنند و هزارتا چیز بخواهند از آدم، تو آن وسط باید تقسیم شوی بین هردوتاشان، و شام، و سالاد، و ناهار فردا، و کتابهای یکیشان، و دستهی عینکِ آن دیگری، و جلسهی فردای مدرسهی یکی، و وقت دکتر آن دیگری، و لیست طولانی خرید که از یخچال آویزان شده و تا دم در کش آمده، به خط دخترک، و تلفن بنا و گچکار و چاپخانه و فلان آرتیست که حتا یادم نمیآید کدام بود کارهاش، و؟ و خستگی. و خستگی از یک روز طولانیِ کاری و هزار و یک مشغلهی فکری و عشقی و عاطفی و شغلی و کوفت و زهرمار. میخواهم بگویم وقتی میرسی خانه، تازه نوبت دوم کاریات شروع میشود، که سختتر از اولیست، و تو گاهی آن وسط دلت میخواهد بگویی ولم کنید پنج دقیقه به حال خودم باشم، رویت نمیشود اما، بسکه عذاب وجدانی تاریخی و اساطیری کردهاند توی کلهات.
Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
Post a Comment
|