آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, July 11, 2012
The End of an Era
دیروز کلیدها را تحویل دادم. راستش از شب اسبابکشی برنگشته بودم آنجا(حتا همین الان که دارم مینویسم «آنجا» به جای «اینجا»، یکجوریم میشود. آدمی هستم دراما-کویین، از تهران). کلیدها را داده بودم دست آقا غفور که ترتیب باقی کارها را بدهد. راستترش از همان روز که قفسهها را از کتاب خالی کرده بودم، بغض آمده بود جا خوش کرده بود. حالا بغض هم که نه، یکجور دلتنگی، یکجور دلگیری، انگار رفیقت بخواهد برود کانادا. میدانی که هست، اما دیگر دستت بهش نمیرسد، یک همچه چیزی. (سلام محسن، چه دلم برایت تنگ شده الاغ) داشتم میگفتم، از همان روزِ کتابها دلتنگ مانده بودم. دقیقِ ماجرا اما این بود که اسفند پارسال، بعد از آن جلسهی تراپی، برگشته بودم آنجا، تلفن شده بود بهم که رفیقم باید برود کانادا، طاقت نیاورده بودم، نشسته بودم روی مبل قرمز، زل زده بودم به کرکرههای قرمز و قفسهها که آن روز هنوز کتابها مرتب چیده شده بود تویشان، و اشکهایم آمده بود پایین. هیچکس نمیداند آن روز چهقدر من و اشکهایم نشستیم آنجا، و دلتنگ ماندیم. یکی دو ماه بعد، دیگر دل کنده بودم. دست و دلم نمیرفت بهش. شاید برای همین بود که خیال میکردم دیروز خیلی خونسرد و خوشحال میروم کلیدها را میدهم و برمیگردم. دیروز خیلی خونسرد و خوشحال، وسط هزارتا قرار، رفتم کلیدها را دادم و حرفهای آخر را زدیم و برگشتم. برگشتم «اینجا». بیقرار. تمام مدتِ کلیدها، گفته بودیم و خندیده بودیم و من نچرخیده بودم توی فضا و با خودم روز اول، روزهای اول، و هزارتا خاطرهی خوش را مرور نکرده بودم، آگاهانه. نشسته بودم توی آژانس، و سرم را برده بودم توی اساماس، و حتا برنگشته بودم نگاهی بیندازم به سه سال خاطره. رسیده بودم «اینجا»، لباسهایم را درآورده بودم انداخته بودم روی پشتیِ صندلی، یک بطری آب خنک را لاجرعه سر کشیده بودم کولر را روشن کرده بودم چرخیده بودم توی فضا، لابهلای نخالهها و کاغذهای کنده شده و دستگاه جوش و کیسهی گچ و الخ، اشکها جمع شده بودند پشت پرهی پلکها، راهرو را رفته بودم تا حیاط، شلنگ آب را باز کرده بودم گرفته بودم اول روی باغچه، بعدتر توی هوا که آب بپاشد روی برگ درختها بچکد پایین، انگار دارد باران میبارد، و اشکها آمده بودند پایین، بیکه بخواهم گریه کنم. خودم را سرگرم کرده بودم توی باغچه. برگهای زرد شمعدانیها را کنده بودم برگهای کاج کف باغچه را جمع کرده بودم دلم یک شنکش قرمز خواسته بود آبپاش سر شلنگ را درآورده بودم باغچه را تکه تکه عین کَرت آبیاری کرده بودم و منتظر مانده بودم لااقل کمی باد بوزد. نوزیده بود هیچ و تا دیروقتِ شب هم هرچه منتظر ماندیم نوزید لاکردار. انگار درختها را ثابت نگه داشته باشند در همان سکانسی که اشکها آمده بودند پایین. رفیقی برایم کتلت خانگی آورد با گوجه و فلفل دلمهای و الخ. تراس را شستیم نشستیم روی مبل کهنهی زواردررفته و کتلت خوردیم و گپ زدیم از در و دیوار. چسبید کلی. حواسم بود که یاد هیچ چیز نیفتم و بچسبم به کتلت خوشمزهی خانگی و دو سه پیک نوشیدنی دستساز خانگی و حرف بزنیم از در و دیوار و بمانم در همان لحظهای که بود. از آن شبها بود که دلم نمیخواست تنها باشم.
Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
هوم
اوهووم
زهوار*
آره، میدونم، زهوار درسته، اما هرکاری کردم خوشآهنگ نمیشد.
Post a Comment
|