آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 10, 2012
دوباره کتاب «در جستوجوی زمان از دست رفته» را دست گرفتهام. باید بخوانم. به گمانم آرامم کند این کتاب. تهنشین. کمصدا. برگشتهم خانه. پیرهن نازک کوتاهی پوشیدهام دراز کشیدهام روی تخت. کمی کتاب خواندم، کمی پرسه زدم توی فیسبوک. و همین. حوصله نکردم وبلاگهای دیگر را بخوانم. دلم سکوت میخواهد. عصر با دوست پیغمبرم رفتیم چند گلدان خریدیم برای کاشتن ریحان و شاهی و تربچه. گلدانها سفالیاند، آبی، کم عمق، و خوشرنگ. سبز که بنشیند تویشان، دلبری خواهند کرد. برای دوتاشان پایهی فلزی خریدم بگذارمشان توی باغچه. خوشحالمشان. دو سه تا گلدان گل اطلسی خریدیم هم، دوتا یاس، دو بوته فلفل رنگی و دو بوته گوجهی تزئینی. پیغمبر هم چندتا پاپیتال برداشت و پیچک چسب. او آدمِ گیاهِ طولانیمدت است، من کوتاهمدت. یک بسته بذر شبدر هم خریدیم بپاشیم توی باغچه. گلدانها و پایهها و گلها را گذاشتیم عقب ماشین، سر راه خربزه خریدیم و آشرشته و حلیم و آبمیوه و پنیر، رفتیم طرف حیاط. گرسنه بودم. تا میز عصرانه را بچینم پیغمبر تراس را شسته بود و حیاط را آبپاشی کرده بود. همسایهی همیشهبرهنهی پنجرهی روبرو ایستاده بود کنار توری، گیتار میزد. چای ریختم آمدم نشستم به حلیم خوردن. تاپ سیاه تنم بود با دامن کوتاه قرمز. رنگ گوجههای تزئینیِ توی گلدان. نشستیم تا شب شد. دلم میخواست تا دارد باغچه را آب میدهد چیزکی بنویسم. نشد. حوصله نکردم. همانجا ماندم پشت میز، بیحرف، به تماشا.
حالا منتظرم لاکهای نارنجیم خشک شوند. فردا قرار است آقای نقاش بیاید باقیماندهی خردهکاریها را انجام دهد. محل کار جدیدم را دوست دارم. بروم بخوابم تا صبح. Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
Post a Comment
|