آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 25, 2012
خیلی تصادفی موفق شدم یک سایبان هیجانانگیز پیدا کنم برای میز غولِ روی تراس. سایبان یعنی که میشود وقتهای باران، ماند روی تراس و چای نوشید با تارت زردآلو. شیرینی نوبل و کافه لُرد که نزدیک آدم باشد، بساط چای عصر هیجانانگیز میشود. آخخخخ که دلم چههمه آن باربیکیوی زغالی در-قرمز را میخواهد.
حوالی ظهر رسیدیم سرِ کار. رفیق آشپزباشیمان بساط ناهار حاضری را به راه کرد، ژامبونهای مانده از شبِ مهمانی با تخممرغ -سلام مصدق- و پیاز و گوجه و فلفل قرمز را ریخت توی ماهیتابه و من رفتم سراغ سالاد کاهو و گوجه و خیار و پنیر و مغز تخمه و آن یکی رفیقمان را هم فرستادیم دنبال نان بربری. کمی بعدتر، نشسته بودیم دور میز آشپزخانه، در حالیکه دماغمان وسط کوچه بود، و راجع به خاندان هاشمی حرف میزدیم. عصرتر، خواهر کوچیکه سرش را از پنجرهی کوچه کرد تو، که سلام. آمد عصرانه خورد، راه افتادیم رفتیم تئاتر شهر یک نمایش خوب دیدیم، خوشخوشان برگشتیم خانه.
میخواهم بگویم گاهی وقتها هست در زندگانی، که همهچیز یکجورِ نرم و ملایمی خوب است. رفقای قدیمی میآیند میشوند خانوادهی آدم، آرام هستیم دور هم، حرف میزنیم میخندیم کار میکنیم، گاهی هم بیحرف میرویم پی کارمان. هستیم اما، گذشته از همهچیز هستیم برای هم. یک وقتهایی هم میآید لابد، که نباشیم اینجوری، میدانم؛ میخواهم بگویم اما از پس آنها هم برمیآییم، و لا ریبَ فیه.
Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
Post a Comment
|