آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, September 27, 2012
سال نود و یک هنوز سال جالبیست. امسال همه مان بزرگ شدیم، هم من، هم بچهها.
جنتلمن کوچکِ سالهای دور، این روزها دارد آرام آرام مرد جوانی میشود برای خودش؛ کره بز. عادت کرده از راه که میرسم، بیاید بنشیند روی تخت، تا لباسهایم را عوض کنم گزارش روزش را داده و جالبتر از آن گزارش روز مرا هم پرسیده، که امروز چه خبر بود و کجاها رفتهام و کی آمده کی رفته و سراغ یکی دو تا از رفقا را هم میگیرد معمولاً و حالشان را میپرسد حتا، که همهی اینها علیرغم معمولی بودنشان اتفاق جدیدیست توی زندگی من، خیلی جدید.
پریشبها که برگشتم خانه، دیدم نشسته دارد فیلم پرستیژ را میبیند، بیکه فیلم را از من گرفته باشد. قبلترش نشسته بوده ایلوژنیست دیده بوده و از فیلم خوشش آمده، دوستش گفته برو پرستیژ را هم ببین پس، فیلم را هم از همان دوستش گرفته. فیلم ها را دارد خودش شروع میکند به دیدن، بعد میآید نظر من را راجع بهشان میپرسد و بعد نظر علیلطفی و محسن را هم، بعد میفرستمش برود سراغ فلان شمارهی مجله هفت مرحوم یا مجله فیلم یا نافه یا تجربه، یکی دو تا نقد بخواند و الخ. گاهی هم برداشتهای خودش را خیلی شستهرفته تحویل من میدهد. میخواهد بزرگ که شد گیمر بشود و نقدنویس بازیهای رایانه، از این رو دارد مبحث نقد و نقدنویسی را خیلی جدی دنبال میکند، یک وضعی خلاصه؛ و همهی اینها برای منِ تماشاگر جالب است، خیلی جالب و خیلی جدید.
داشتم میگفتم، پرستیژ را دیده بود و آمده بود نشسته بود به گپ و گفت راجع به هر دو فیلم، یکهو یادم افتاد یک چیزی را نشانش بدهم. رفتم سراغ جعبهی جواهراتم، گردنبند چوبی ایلوژنیستام را درآوردم گرفتم جلوی دماغش که "دیریم دیرییییییم، میدونستی من گردنبند فیلم ایلوژنیست رو دارم؟ واقعنیشو؟ یه سرخپوست واقعی تو آمریکای شمالی برام ساختتش، فقط هم من دارمش تو دنیا، چون حتا اون گردنبندی هم که تو فیلم بود فیک بود و دو تا گردنبند بوده در واقع، اما اینی که من دارم به هر سه تا مدل درمیاد و هیشکی لنگهشو نداره، حتا کارگردان فیلم، ديریم دیرییییییم". پسرک رسماً کف کرده بود و با شگفتی گردنبند را امتحان میکرد، که دارد واقعنی مثل گردنبند توی فیلم حول سه محور میچرخد. بعد برایش تعریف کردم که گردنبند را به سرخپوست خودمان نشان دادهام، او هم کف کرده و گفته نمیتواند شبیه این را بسازد. پسرک همچنان داشت خیلی هیجانزده لاینقطع حرف میزد و من، زنِ تماشاگری که توی من است، ایستاده بود توی چارچوب درِ اتاقخواب، من و پسرک را تماشا میکرد و لبخند میزد برای خودش، به پهنای صورت.
یادم است چند سال پیش، همان روزی که گردنبند را هدیه گرفته بودم، آمده بودم خانه گردنبند را مثل آونگ ساعت جلوی دماغهاشان تاب داده بودم که دیری دیرییییییيیم، گردنبند واقعنی ایلوژنیست هدیه گرفتهم؛ هر دوشان مثل دو تا سنجاب، خیلی معصوم و خیلی خنثا نگاهم کرده بودند که " خب سو وات؟"، من؟ ضایع شده بودم و پیچیده بودم توی اتاقخواب لباسهایم را عوض کنم.
Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
Post a Comment
|