آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 9, 2012
فروغ نوشته بود:
«خواهر من در کانادا پرستار سالمندان است. برای رفتار با یهودیان بازمانده از اردوگاه های آلمان نازی؛ کلاس جداگانه ای گذرانده است.در کلاس به پرستاران گوشزد می کنند که اگر متوجه شدید زیر تخت هایشان نان قایم کرده اند؛ نان شان را برندارید. عادت زمان قحطی است. هرگز کفش پاشنه بلند نپوشید. زنان نظامی آلمانی آن زمان با کفش پاشنه بلند در راهروها راه می رفتند. هرگز از آنها نپرسید که مریض هستند یا نه؛ حتما انکار می کنند. چرا که در زمان کشتار، مریض ها و لاجون ها را قبل از همه می کشتند. با آنکه یهودی هستند ولی از ستاره داوود هراس دارند؛ چرا که محض سهولت در شناسایی؛ روی بدنشان علامت ستاره داوود را داغی می کرده اند.
دست کم بیش از 90 سال دارند. هرچیزی فراموش ِ آدم بشود، ترس و تحقیر همیشه ماندگار است. لاکردار.»
این روزها گاهی که حساسیتهای خودم را رصد میکنم، حساسیتهای -به زعم دیگران- غلوشدهام را، میبینم سالها با آن ترس و تحقیر زندگی کردن، گیرم نمود بیرونی نداشت آنچنان، از من زنی ساخته امروز، که به کوچکترین رفتاری واکنش نشان میدهد، که به کوچکترین نشانای زخماش سر باز میکند، که فرار میکند از هر صدایی که او را یاد سالهای وبا بیندازد.
دارم زنی را تیمار میکنم این روزها، که جوانیاش را به طاعون گذرانده است.
Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
این فروغ یعنی کی؟کدوم فروغ؟>
Post a Comment
|