آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 23, 2012
حالا مانده یک میز گرد چایخوری بگذارم کنار پنجرهی رو به حیاط، و یک گلیم شاید، با رنگهای شاد. باقی کارها نسبتاً روبهراه است. من هم روبهراهام حتا. کاش میشد یک خانه بگیرم، همین مرکز شهر.
Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
دیدم که اینجا دوباره هست...خوشحال شدم...خیلی
می دانی آیدا .گاهی وقتا تیو شهر راه می روم . بلوار کشاورز را دوست داری یا نه به خودت مربوط است اما من را یاد تو ماندازد. بعضی وقتها آدمهای دور زندگی آدم برای آدم آرزو می کنند .مثلن یک خانه ای هست که نیم دانم توش چه جوری است حت ی. اما از حیاطش و درختهایش و پنجره های قدیمی چوبی رنگی اش برای من اینجور تداعی شد که آن ر ا برای تو آروز کنم . مکان .: بلوار کشاورز.جلالیه . نبش پورسینا. پنجره نارنجی
Post a Comment
|