آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 11, 2012
دارم به باج دادن و رابطهاش با عذاب وجدان فکر میکنم. مفصلترش میشود اینکه از صبح دویدهام، کمی حرص خوردهام، کمی غذا، باز دویدهام، سر راه تارت توتفرنگی و کیک بیبی خریدهام آمدهام خانه، باز دویدهام، بساط شام را آماده کردهام ظرفهای نشسته را چیدهام توی ماشین لباسهای نشسته را ریختهام توی ماشین رفتهام دوش گرفتهام آمدهام بیرون به موهایم موس زدهام به خاطر فرهایش ویلینگ ویلینگ ویلینگ بعد آرایش نامحسوسی کردهام کِرِم و لوسیون دست و پا و الخ، حالا قبل از رفتن به مهمانی آمدهام نشستهام پشت میز آشپزخانه تا چای دم بکشد وسط صدای کتری و ماشین لباسشویی و ظرفشویی به رابطهی بین باج دادن و عذاب وجدان فکر میکنم.
زنگ زده بودم ببینم کجای شهر است، طبق تخمین من میبایست رسیده باشد حوالی دروس. حوالی دروس نبود اما، یک جای دور و عجیبی بود و داشت به طرز محسوسی سعی میکرد صدایش را خونسرد و همهچیآرومه نشان بدهد. من اما، به عنوان یک فوق تخصص سابق در زمینهی عذاب وجدان و بار مسئولیت الهی و چه و چه، میشناختم این جنس از صدا را. میدانستم وقتی به جای دروس، آن سر شهر باشد هنوز، خسته و مانده با آن همه فشاری که میدانم بر دوش دارد، اینجور خونسرد بودن و لبخند زدن از پشت تلفن یعنی چه. صدایش صدای مخصوص سینگل پَرِنتهای عذاب وجداندار بود. یا صدای آن مادر/ پدری که خیلی جدی فکر میکند با داشتن شغلی به این وقتگیری، با این حجم نبودنش در خانه دارد یک جنایت بزرگ مرتکب میشود در حق بچه. بچه او را دور خود گردانده بود از این سر شهر تا آن سر شهر، توی این حجم ترافیک دردناک پنجشنبههای تهران، چون میدانست بیمنطقیاش خریدار دارد و خواهد داشت، چون رمز عبور از مرزهای معتدل بودن یک سینگل پرنت را به خوبی کشف کرده بود: تحریک حس عذاب وجدان و در نتیجه باجگیری عاطفی و غیرعاطفی به اشکال مختلف.
دلم میخواست به عنوان یک فوق تخصص در امور عذاب وجدان و باجدادگی، و یک فوق تخصصتر در رشتهی خطیر سینگل پرنتینگ، بزنم پشتش بگويم جان من، نکن این کار را با خودت. به جایش بیا یک با هم فیلمهای هانکه را تماشا کنیم، فیلمهایی که در آن از بچهها گفته. بعد بیا برویم پیش تراپيست، تا نشانت بدهد چهجوری پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، حتا صمیمیترین دوستت بلدند تو را بنشانند روی صندلی « بدهکار» ، و تو را دائم به شیوههای مختلف روی همان صندلی نگه دارند، بیکه بفهمی داری یک عمر تاوانِ بیهوده می دهی. حوصله نکردم اما. یعنی فایدهای هم نداشت راستش. عذاب وجدان از آن مقولههای خیلی شخصیست. نمیشود آمپولش را تو بزنی و انتظار داشته باشی دوستت بیماریاش خوب شود. عذاب وجدان باید مثل تکسرفههای خشک و مزمن آن قدر طولانی شود و آنقدر عرصه را تنگ کند که بالاخره یک روز بشینی سنگهایت را وا بکَنی با خودت، تکلیفت را با خودت یکسره کنی و تا آن روز که جانت به لبت نرسیده باشد هیچ نسخهای و هیچ تجویزی به کارَت نخواهد آمد.
|
|
Comments:
عالی می نویسی آیدا خانوم. به خصوص با این ایده عذاب وجدان و صندلیِ بدهکار خیلی حال کردم.
شما "هم" انسان خاصی هستید آیداجان
yani ageh begi single parrent hasti shakh dar miyaram!
Post a Comment
|