آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 7, 2012
کمی بیمارم هنوز، و کمی غمگین. از فردا باید بدوم. این بایدها حالم را بهتر میکنند. یک نیمسیبزمینیِ آبپز را گذاشتم گرم شود، با کمی کره و کمی نعنا، با یک تکه نان محلی، شام. مرد دارد میرود. دلم میخواهد بگویم بمان، نرو؛ اما رفتن راه بهتریست برای او، برای هر دوی مان. باید برود کمی دنیا را تجربه کند، اگر برگشت، آمده که بمانَد. اگر برنگشت، حتماً خوشحالتر از امروز است. سیبزمینیِ آبپز و کمی کره و نعنا و یک تکه نان محلی عجیب آرام است، عجیب به ذات غمگین بودن نزدیک است.
Labels: یادداشتهای روزانه |
که اینهمه عرض است . عرض باشد . عارض ، عارضی باشد .
به نحوی عجیب انگار که پیامبری که پیامبرگونه چیزی بدو الهام شده باشد ، اینهمه را و همه های دیگری از این دست را نه ذات که عرض و عوارضی می پندارم که عارض شده باشد به لحظه لحظه ها. چندان عجین که تمیزش سخت دشوار است که ذات اینچنین است یا که عارضه ای است موقتی و زودگذر . عارضه ای حمل شده بر ذات که غمگین می نمایدش . غمگین می کندش .
به نحوی غریب حس می کنم این ذات ، ذات همگی ی ماست که اینچنین گرفتار عروض است و عوارض .
تا این زوائد زدوده شوند و پی کار خویش روند ، دوباره این ذات است که شادمانی از سر گیرد و سرخوشانه سوت بلبلی بزند .
امیدوارانه و خوش باورانه دنیای دیگری برای ذات هایمان ، ذات های غمین شده امان تصور می کنم . دنیایی که دیگر چندان دیر و دور نیست .
زمانه ی پایکوبی ی جان های شیفته و ذات های نجیب فرا رسیده است انگار !
زمانه ای که بی هیچ عوارض و بی هیچ حشو و زوایدی بشود نشست و یک دل سیر غمگین بود . که این به ذات غمگین بودن نزدیک تر است . خالص تر !