آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 7, 2012
به تعویق انداختن. منتظر رسیدن زمانِ مناسب ماندن.
هرگز آن لحظهی طلایی فرا نخواهد رسید، این مهمترین درسی بود که از زندگی آموختم. به تعویق انداختنِ ملاقات کذایی، به تعویق انداختن گله و شکایت، به تعویق انداختن تلفنی که باید بزنیم، به تعویق انداختن مواجههی ناخوشایندی که پیشِ رو داریم، به تعویق انداختنِ جنگ و جدلی که از آن ناگزیریم، به تعویق انداختن دوستت دارمای که باید به زبان بیاوریم، هیچ چیز مانند این منتظر لحظهی موعود ماندنها روح آدمی را آهسته و در انزوا نمیخراشد. باید بردارم به آن نویسندهی ایرانی نامهای بنویسم، برایش بنویسم در زندگی لحظههایی هست که آدم را می خورَد. باید قورباغهات را همان لحظه که باید، قورت بدهی. لیز است، بد بوست، ناخوشایند است، اما قورتش که میدهی، از شر خارش دائمی و ابدیاش که خلاص میشوی، تازه درخواهی یافت که معجزه یعنی همان مواجههی آنی با خارشهای دائمی یک ذهنِ دغدغه ساز، بیکه به معجزات پیامبران دور و بر دل ببندی.
درسهایی که مادرم به من نیاموخت --- سیلویا پرینت
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|