آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 5, 2012
من یه زنِ خونسرد و سنگدلِ درون دارم که به راحتی میتونه بیرحم باشه. به راحتی میتونه تصمیمهای سخت و بزرگ بگیره و پای تصمیماش وایسته و رقت قلب از پا درش نیاره. شما تا حالا چهرهی این زن رو ندیدین. صورتش رو ندیدین وقتی داره یه قابلمهی بزرگ ماکارونی درست میکنه و تهدیگ سیبزمینی میچینه کف قابلمه و اشک میریزه و دلش مچاله میشه مدام. شما همیشه فرداشو دیدین که خونسرد راجع به دیشب حرف میزنه و میگه و میخنده و پای حرفش میمونه هم، در حالیکه گریه هاشو دیشب کرده، درحالی که دلش داره هر لحظه مچاله میشه.
چند هفته پیش دوستی سیدی کارهای یه آرتیست فرانسوی رو آورد برام و گفت این خانوم خیلی دوست داره کاراشو پیش تو به نمایش بذاره، اما من بهش گفتم تو یحتمل رد میکنی، کاراش خیلی خشنن. گفتم باشه، میبینم. گفت مواظب باش، جدی ممکنه حالت بد شه. گفتم خب. کارها رو که دیدم، دلم مچاله شد. چههمه اون کارها رو زندگی کرده بودم من. زن، همیشه یک بسته نخ و سوزن همراه داشت. خودش رو میدوخت به جاهای مختلف، به اشیاء مختلف، میکَند و میشکافت و میدوخت، مدام. من؟ مدام در حال شکافتن خودمم از آدمهای مختلف، اتفاقهای مختلف. مدام در حال دوختن خودمم به چیزی جدید و باز شکافتن. من به سادگی می تونم بند ناف بچه ای رو که به دنیا آورده م چند لحظه پیش، با دندون پاره کنم. من؟ من حتا یه قدم اون ورتر از اون زن فرانسوی، آدمهای عزیز زندگیم رو به چیزهای مختلف میدوزم و بعد میشکافمشون؛ با بیرحمی تمام. با خونسردی محضِ زنی که شب قبل پای قابلمهی ماکارونی اشکهاشو ریخته و دلش مچاله شده و باز اما تصمیمش رو گرفته. من ملکهی تصمیمهای سخت و دردناکم و بدبختیم اینجاست که به خوبی از پسشون برمیام هم. شاید برای همینه که اون همه از آنتیکرایست خوشم اومد، از هانکه، و حتا از فیلم آخریهی زویاگیتسنف.
|
بانو حميرا ...
و شايد مهستي ...
شايد ...
نميدونم . بالاخره يه بانويي گفته اينو . بانويي كه شايد ديشب قابلمه ي ماكروني شو پخته و اشكاشو ريخته و حالا داره با بيرحمي ي تمام من من ميكنه !
برای ترک نخوردن ، دیوار بتنی شدن گاهی لازمه
شاید البته مهم نباشه اما اگه لازمه و اگه کسی حالشو داره ، چه خودتون و چه دوستانتون ، بد نیست یه سر به ایشون بزنید . خدافس