آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, December 27, 2012
بطریانه - هشت
بطری میچرخد و میچرخد. یک سر بطری آن ور اقیانوس است و یک سرش همین جا. همین تهران دودزده. اما فاصله آن سر اقیانوسها تا تهران خودمان دقیقا به اندازه گردی ته بطری تا گردن درازش است. شاید حتی کمتر. و من به این معجزه میاندیشم که چطور میشود بطری، همین شیء سادهی بیمقدار، فارغ از محتویاتش حتی چنین نزدیک کننده دلها باشد. دلهایی که شاید به عمق سیاهچالههای فضایی یا شاید به پهنای سینههای فراخ و یا شاید حتی به قدر حجم سینههایی با کاپ اف در خود حرفها و رازهایی داشته و دارند و ناگهان یک روز در حالیکه نبودن گودر را به چله نشستهاند به یکباره به حرف میآیند. خوب که بنگری خواهی دید که اساسا بطری در میان نیست. آن بطری سایهای است که از دور به دید میآید صرفاً. دقیقتر که نگاه کنی جمعی میبینی که دستانشان روی میز میچرخد به نوبت، بدون آنکه چیزی در دستانشان باشد، و آن وقت هرکدام به ترتیب داستان خودشان را میگویند بیآنکه احتیاج به اتاق چوبین و پردهی افتاده و شولای سیاهی باشد در آن طرف سوراخ. به جای آن چند جفت گوش است که میشنود و تو میدانی که اگر قرار بود سروش پیغامی دهد لابد جایش در گوش همین چند نفر بود. پس ایمان بیاوریم به بطری، به بطری که نه، به چرخانندگان بطری آن هم در آستانهی چنین فصلی سرد. Labels: از بطریها و روزها |
|
Comments:
Post a Comment
|