آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, December 31, 2012
بطریانه - شانزده
گاهی فکر میکنم خیلی حوصله داریم و گاهی خیلی کم حوصله ایم. اما خب راهش را برای جبران هر دو حالت پیدا کرده ایم. بطری! وقت بی حوصلگی هایمان طولانی میشود بطری را میچرخانیم _ با شات یا بی شات، سلام آب سیب! _ و خب سوالهای روزمره امان را از هم میپرسیم و جوابهای صمیمانه ای هم دریافت میکنیم. البته با اندکی چاشنی تعجب و هیجان زدگی که بدیهی ست. وقتی که خیلی حوصله داریم تعدادمان بیشتر میشود. انگار در باغی را باز کرده باشیم که درختانش میوه نداشته باشند اما باغدارانش مهمان نوازهای خوبی باشند. و باز هم بطری را میچرخانیم _ با شات یا بی شات، سلام آب سیب! _ و خب سوالهای روزمره امان را میپرسیم و جوابهای صمیمانه ای هم تحویل میگیریم. البته با اندکی چاشنی شیطنت و هیجان زدگی که بدیهی ست. به ظاهر هم هیچکس خبر جدیدی برای گفتن ندارد ولی اَمان که بطری چاره ی این بی حوصلگی جمعی ست. خرد ناخودآگاه جمعی را به خبر خودآگاه جمعی تبدیل میکند _ سلام سلینجر! _ اما غرض اینکه، بازی بازی معاشرت میکنیم، جدی جدی زندگی. انگار عده ای آدم با تجربه جمع شده باشند که بلدند قسمتهای بد و مسئله دار و حاشیه دار زندگی را پشت در باغ بگذارند و بیایند داخل. انگار کفشهات را کنده باشی و آخیش بلندی هم گفته باشی و آمده باشی تو و بطری را هم بدهند دستت و بگویند زود هورت بکش کار داریم، همین که گفتم! _ سلام ویراستار _
Labels: از بطریها و روزها |
|
Saturday, December 29, 2012
بطریانه - پانزده
با بطری شوخی زیاد شده است. الان هم تا بگویند بطری، می خواهی بگویی که: می گویم. می گویم. بطری را نیاورید. من به عنوان یک لب گور، با سابقه ی 10 ساله ی پا به گوری، خُرده بُرده ی
زیادی برایم باقی نمانده است. جای پای ام سفت است. حالا نه که قطعا پای ام بر ابریشم سفت شده باشد. غلمان از سر و کول ام بالا برود. نه. جای پا سفت است . تو بگیر بر روی کنسانتره ی پشکل. تو بگیر بر زمین گرم. قصد دادن تصویر تحریف شده ای از خودم ندارم، کم و بیش و ازین دست ناگفتنی ها را هرجا که پا بدهد می گویم یا هرجا دستم برسد می نویسم. ولی عزیزانم. نوگلان باغ زندگی ام. دو دسته ناگفتنی داریم. یک: ناگفتنیِ گفتنی. دو: ناگفتنی ِ ناگفتنی. که اولی را با دوستانِ بی غرض می شود گفت ولی دومی را ممکن است بعضا حتا در خلوت به یاد و روی خودت هم نیاوری و بطری که هیچ با قرابه* هم مراد دل پرسنده را براورده نکنی. به هرحال برای من که به قول دوست داف روانشناسم؛ مبتلا به اوتیسم خفیف هستم بسیار خرسندم که جمعی را پیدا کردم که می توانم جلوی شان آواز بخوانم. چون آواز خواندن جلوی کسی برای من چیزی معادل کندن تمبان است وقتی نمی دانی کدام شورت را پوشیده ای( قربتاً الی آبتنی مثلا) همین.
قرابه : شیشه ٔ شراب . صراحی . قسمی شیشه ٔ شکم فراخ بزرگتر از برنی .آوند شیشه ٔ بزرگی که در آن شراب و جز آن ریزند*
Labels: از بطریها و روزها |
|
Friday, December 28, 2012 |
|
بطریانه - سیزده
شک می کنم. شک می کنم نکنه دوباره دارم اشتباهی اعتماد می کنم؟ نکنه فردا چشامو باز کنم ببینم بازم همون آدم بَده قصه ام؟ Labels: از بطریها و روزها |
|
بطریانه - دوازده
حلقه که تشکیل میشه این بطری لعنتی شروع میکنه به چرخیدن. میگه بگو...
اما من نقاب باز چرا هراس دارم از این چرخش؟ میشه مثل همه زندگیم یه نقاب
بزارم و تموم . اما این حلقه نقابهای منو ازم گرفته و من دارم با آخرین
نقابم بازی جدیدی میکنم.... میزارم... برمیدارم.... بطری میچرخه و من
حالا این نگاه حلقه را میشناسم.... من بی نقاب اما حالم خوب نیست....
حالم خوب نیست چون بی نقاب بلد نیستم راه برم... بطری میچرخه و یادم
میندازه که یه روز خودت خواستی انگ خوب بودن را ازت بردارن... و من تا
آخرش رفتم.... به قول عباس من استاد این کارم که تا آخر هرچیزی برم.....
اما تو این حلقه زندگی فقط صفر یا صد نیست.... یه سری عدد جدید کشف
کردم.... بطری چرخید و نوبت به من رسید حالا دارم یاد میگیرم که خودم
باشم ... بی نقاب... باید تو این حلقه بمونم.... نه لزوما حضور فیزیکی
که ریشه های این حلقه مجازین و حالا به هر دلیل .... این رابطه ها دارند
شکل درست تری به خودشون میگیرن... بطری میچرخه و این رابطه ها هستند که
دارند به هم میپیچند و رشد میکنند... دارن کامل میشن... و من جرات میکنم
و خودمو رها میکنم وسط این حلقه... میخوام یکی بشم با این آدمها، بی
فاصله... بی قید... بی نگرانی از قضاوت شدن ( تا حدی) کاش میشد تمام
قضاوتها را بزاریم تو همین بطری و درش را ببندیم و پرتش کنیم وسط دریای
رشت...
Labels: از بطریها و روزها |
|
بطریانه - یازده
«حالا نه که همیشه م اینجوری باشه که حتمن باید مست یا های باشی که بطری رو بچرخونی، نه. فشمایم. آذوقهی مشروب همون دیشبش تموم شده. بعد از صبونه تو شیش و بش اینکه از کجا تکیلا گیر بیاریم. جور نمیشه. یکی از اونور میگه بازی. بازی؟ یه کم بازی میکنیم و برمیگردیم تهران. نیم ساعت بعد صدای خندهٔ جماعت نخورده مست خونه رو پر کرده. انتخاب اکثریت صداقته. یکی دوتا شهامت اون وسط. آفتاب چسبناک شهریور خودشُ پهن کرده رو ما. همه ساعت یادشون رفته. حتا من که تو حرف زدن از خودم خسیسم و همیشه
پشت دیواریم که دورم کشیدهم. بر که میگردیم تهران غروب شده.»
Labels: از بطریها و روزها |
|
Thursday, December 27, 2012
بطریانه - ده
بطریام را از من بگیر پاکتم را نه پ.ن. اینم جهت رفاه حال دوستان: دی Labels: از بطریها و روزها |
|
بطریانه - نه
من از بطری بازی میترسم، همچنان میترسم، حتی اگر با خودم هم به تنهایی بازی کنم، باز هم میترسم. از بس حقیقت گریز و محافظه کارم. اما آدمهایی را پیدا کردهام که میتوانم با آنها خیلی ساده بطری بازی کنم، لو بدهم و نترسم. آدمهای زندگی اینروزهای من از خودم هم به من نزدیک ترند. آدمهایی که اگر از دستشان بدهم، هیچ رقمه دیگر نمیتوانم بدستشان بیاورم.
Labels: از بطریها و روزها |
|
بطریانه - هشت
بطری میچرخد و میچرخد. یک سر بطری آن ور اقیانوس است و یک سرش همین جا. همین تهران دودزده. اما فاصله آن سر اقیانوسها تا تهران خودمان دقیقا به اندازه گردی ته بطری تا گردن درازش است. شاید حتی کمتر. و من به این معجزه میاندیشم که چطور میشود بطری، همین شیء سادهی بیمقدار، فارغ از محتویاتش حتی چنین نزدیک کننده دلها باشد. دلهایی که شاید به عمق سیاهچالههای فضایی یا شاید به پهنای سینههای فراخ و یا شاید حتی به قدر حجم سینههایی با کاپ اف در خود حرفها و رازهایی داشته و دارند و ناگهان یک روز در حالیکه نبودن گودر را به چله نشستهاند به یکباره به حرف میآیند. خوب که بنگری خواهی دید که اساسا بطری در میان نیست. آن بطری سایهای است که از دور به دید میآید صرفاً. دقیقتر که نگاه کنی جمعی میبینی که دستانشان روی میز میچرخد به نوبت، بدون آنکه چیزی در دستانشان باشد، و آن وقت هرکدام به ترتیب داستان خودشان را میگویند بیآنکه احتیاج به اتاق چوبین و پردهی افتاده و شولای سیاهی باشد در آن طرف سوراخ. به جای آن چند جفت گوش است که میشنود و تو میدانی که اگر قرار بود سروش پیغامی دهد لابد جایش در گوش همین چند نفر بود. پس ایمان بیاوریم به بطری، به بطری که نه، به چرخانندگان بطری آن هم در آستانهی چنین فصلی سرد. Labels: از بطریها و روزها |
|
بطریانه - هفت
سه فصل از امسال گذشته و من تجربه ای به بزرگی و پراهمیتی امسال در زندگی ام نداشتهام، آدمهای زندگیام را پیدا کردهام و هرطور حساب میکنم، میبینم که نمیتوانم چنین دوستان نزدیک و مهربانی را دوباره در جایی دیگر و وقتی دیگر پیدا کنم. البته قضاوت جاهلانه ای خواهد بود اگر تجربه اول را بهترین تجربه بدانی، اما برای من، بهترین تجربهی معاشرتهای مداوم گروهی، بیشترین لذت حضور، عضویت و نزدیکیهای دائم، در بین دسته ای از آدمهای اطرافم اتفاق افتاد که وجه مشترکی جز داشتن شخصیت مجازی بینمان نبود. گروهی وبلاگنویس مخاطبدار، وبلاگنویسان مخاطبدار تبدار. چندین سال مجازیگری و شخصیتسازی شخصی، برای من و آدمهای اطرافم چیزی بود که ما را به هم شناساند و به هم نزدیک کرد اما چیزی که ما را گرد هم نگه داشته است، وبلاگدار بودن نیست، الکل است. نه آنطور که اگر عرق را از ما بگیرند، از هم بپاشیم، خیر، الکل وسیلهای بود که ایجاد فرصت کرد، مثل سیخ کباب که اگر نباشد، گوشتها شکل کباب به خودشان نمیگیرند و میشوند کباب تابهای یا هرچیز دیگری. اما کباب شدن سیخ میخواهد، در جمع ماندن، الکل میخواهد. دروغ گفتم، الکل بهانه است، من واقعن دوستانم را دوست دارم و به نظر من در این گروه چندین و چند نفره، میخی محکمتر از عشق و علاقه، ما را دور هم نگه نداشته. میخی که امسال، یعنی سال 1391 محکم شد.
Labels: از بطریها و روزها |
|
|
|
بطریانه - چار
نشسته ام اون سر میز و به بچه ها نگاه می کنم. هی شات ها پر می شه و یکی هم اون ور حواسش هست که من شات رو بالا برم و مبادا از کسی عقب بمونم. سرم گرم شده و دلم گرمتر. هجرت و فروغ باز رفتن سراغ دوئت خودشون و من گرمی سرم هی عمیق تر می شه. رضا داره سر یه چیزی با حسین بحث می کنه.آینا از دور یواش زمزمه می کنه : " خوبی؟" و من؟ خوبم...فقط فکر می کنم به وقت هایی که ممکنه بدون این جمع سر شه و ته دلم خالی میشه. این جمع شده ژورنال روزانه من...دیگه احتیاج به نوشتن توی دفتر سیاهه نیست. شاید فقط یک خط و یک جمله : " خوبم". نقشه تهران برای من نقشه مکان حضور آدم هاییست که دارن گاردهام رو باز می کنن. فروغ دم گرفته " مرغ بیدل شرح هجران...مختصر مختصر کن"...
Labels: از بطریها و روزها |
|
Wednesday, December 26, 2012
بطریانه - سه
بطری که دارد آن وسط میچرخد، هر کسی شاید فکر کند کاش حالاحالاها وا نماند به طرفش. شاید شروع کند به حدس زدنِ این که چی ازش میپرسند. شاید فکر کند به این که حالا از فلانی چی بپرسد.
من اما دارم به بطری نگاه میکنم، یعنی با نگاهم التماسش میکنم که نگاهش به من بیفتد. که به من اشاره کند. من تشنهی حرف زدنم، صادقانه و اعترافگونه اصلن. میخواهم بدانی من زآن خودم همانیام که هستم. میخواهم که بپرسی و من بگویم. یعنی تو خوب بپرسی و من خوب جواب بدهم.
و نه فقط همین. میخواهم که هی بچرخد و بچرخد و هی به من بیفتد. دور چون با صادقان افتد تسلسل بایدش. من میخواهم اینقدر بگویم که پشت و رو شوم. میخواهم «توی»م را ببینم و تو و تو و تو و تو را محرم میدانم برای این خود-درون-بینی. میخواهم عریان شوم (سلام آقای ...) و سماعطور بچرخم و بچرخم و بچرخم (سلام بطری) و بخوانم «من عریانم، عریانم، عریانم» (سلام فروغ، سلام فروغ). من میخواهم سکوت میان کلامهای محبت باشم؛ همینقدر کلیشهای، همینقدر صادقانه.
Labels: از بطریها و روزها |
|
Tuesday, December 25, 2012
بطریانه - دو
راس میگه آیدا. بطری رو به منه. باید اعتراف کنم. اعتراف که نه، صادق باشم. تو این جمع اما بطری لازم نیست. هر چی بپرسن جواب میدم. نمیپرسن حتا. بلدن خودشون. تو شب نشینی هامون، کسی شروع نمی کنه به رکورد کردن ماجرا. سلام علیرضا. آدمای این جمع بلدن به وقتش رفیق باشن، به وقتش منتقد باشن، به وقتش شبح باشن، چشماشونو ببندن گوشاشونو بگیرن انگار که هیچی نشده، انگار دیشبی در کار نبوده. این آدما خودِ منن. فک کن، آدمی رو برای اولین بار ببینی و همهچیزت رو بدونه. هیستوری جمع دستش باشه، حالا با دو خط پس و پیش. آیدا رو میگم. آیدای پیاده. حالا باز آدما بشینن دستهبندی کنن که دنیای مجازی، دنیای واقعی. اگه این دنیا واقعی نیست، پس واقعی قراره چی باشه؟ Labels: از بطریها و روزها |
|
بطریانه - یک
بطری رو به من است. باید اعتراف کنم. اعتراف که نه صادف باشم. به نظرم در این جمع بطری لازم نیست. هرچه بپپرسند جواب میدم. رضا و سارا وآیدا و هجرت و فروغ و رامین کلا می دانند. خود من اند. عجیب نیست آدمها را ندیده باشی و این همه نزدیک باشی. باز بگویید وبلاگ کاربری ندارد. بیایی و آنقدر نزدیک باشند به تو و نتوانی برگردی. تهران شده پاریس لامصب. فکر کنم به شهر نیست به آدمهاست. ترافیک و شراب و دوما نیست. مثله شدم. گیر کردم بین شهرها. بین آدمها، بین خودم. اصلا همین که اینها را اینجا می نویسم یعنی چند پاره شده ام؛ چه مجازی چه واغعی . ابراهیم لازمم که معجزه کند و این مرغ هزارپاره را جمع کند از سر کوهها. . Labels: از بطریها و روزها |