آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, December 20, 2012
من رفتن را نمیفهمم راستش، درک نمیکنم. رفتن برایم توخالی شدن است. حتی با وجود زندگی که عجیب، عجیب همیشه بر لبههای این مرز توخالی مماس شده و تنها یک قدم، یک حرکت ارادی لازم داشته برای وا دادن. من دقیقا از "نفهمیدن" حرف میزنم. چون اینقدر دلیل برای پاک کردن خودم از کلیشه خاک آریایی و سرزمین چهار فصل و چه و چه دارم که در شک نباشم. من زندگی کردن در اینجا را بلدم. من دلم میخواهد ده زبان زنده دنیا را هم که بدانم، صبح که بیدار میشوم به فارسی حرف بزنم، بگویم، بنویسم. من آدم بسم الله الرحمن الرحیم گفتن و در سی سالگی از صفر شروع کردن نیستم. توانش را ندارم جایی بروم که تازه شروع کنم به توضیح خودم، که تازه آموزش بخواهم که تازه فرهنگ جدید یاد بگیرم که تازه درس بخوانم که تازه کوالیفای بودنم را پشت آیدی کارتم درخواست کنم. برایم سخت است. دوست دارم صبح به صبح با "دریانی سر کوچه" در مورد پنیر حرف بزنم تا با موسیو فونتن در خیابان ولینوو کختیه. موجودیام که لذت سفر را دقیقا با لمس بلیت برگشت به خانه کشف میکند و این ایمان، ایمان به زیستن در خانهاش است که اتفاقا خوش سفرش کرده. من تهران را دوست دارم (لطفا نزنید! مسخره نکنید!). دوست دارم و به ترافیکاش فحش میدهم. دوست دارم و با مردمانیاش دستوپنجه نرم میکنم که بارها غمگینترین خاطرات زندگیام را ساختهاند اما از تمام فرودگاههای دنیا که برگشتهام/ که برمیگردم، نه اینکه دور میدان آزادی ده دور بزنم(!) اما مسیر برگشت را برای کلید انداختن بر در خانهام، خانه واقعیام ثانیهشماری کردهام. اینجا دوستانم را دارم؛ گنجهایی که سالهاست هر زمان دلم/دلشان گرفته، نگاهشان کردهام و آرام شدهام. من توان تماشای آدمها را از خلال چت و اسکایپ ندارم. حرف زدن و تجسم کردن از لابلای نامه و عکس و ویدئو عصبیام میکند. فاصلهها یک بار من را به دیوار کوبیدند؛ محکم. خیلی محکم. باور نمیکنید؟ خواستید جایش را نشان میدهم!
مطلب کامل [+]
|
نه . نه . اینو نمی خواستم بگم . این همینجوری اومد توو ذهنم . می خواستم بگم ای کاش میشد اونایی که تهران و ایران و دریانی و الخ را دوست دارند ، اونایی که رفتن رو نمی فهمند ، اونایی که بهر دلیل قابل احترامی دلشون میخواد توو این خاک پاک بمونن ، جاشون با اینایی که ، این بخت برگشته هایی که بهر دلیل غیر قابل احترامی دلشون میخواد از این مرز پر گهر برن ، عوض میشد !
یعنی چرا همیشه کار دنیا باید برعکس باشه . اونایی که نمیحوان برن میتونن برن و میرن و البته بعد هم ناراحتن که چرا رفتن . که از اولش هم آدم رفتن نبودن .
اما اینایی که دلشون می خواد برن خودشون رو بهر آب و آتیشی میزنن که برن ، نمیتونن برن !
اینه که ای کاش میشد یه پیشنهاد منصفانه داد که ایهالناس ، اونایی که رفتن و دلشون میخواد برگردن یا اونایی که هنوز نرفتن اما میتونن برن ، بیان و بالاغیرتا" جاشونو با اینا ، یعنی ماها که می خوایم بریم اما نمیتونیم بریم ،عوض کنن لطفا" !
بخدا نه که نمی فهمیتون . چرا می فهمیتون و برا احساسات پاکتون کلی ارزش قائلیم اما ...
اما اینم یه معامله اس دیگه . معامله ی کالی به کالی !
اینه که حاضرم با یه دهنه دریانی که سر میدم ، جامو با همین خاتم یا آقای کارما و حتی با آیدای پیاده رو که این روزا دچار شک و تردید شده عوض کنم !
خدا اجرتون بده !