آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 11, 2012
و گاهی هم زیر لب میخوانم:
«من ندارم سرِ یأس
با امیدی که مرا حوصله داد..»
مارنه پنجرهها را باز میکند. هوای سرد هجوم میآورد تو. زیر پتو مچالهتر میشوم و غر مینم پنجره را ببند مارنه، این سرما خستهام میکند. مارنه لیوان شیرِ نیمخورده و بشقاب کراوسان را جمع میکند برود بیرون. بگذارید پنجرهها باز بمانند خانم. بگذارید هوای تازه بیاید تو. کمی که بگذرد به این سرما نیز عادت میکنید. حوصلهی بحث ندارم. چیزی نمیگویم. می گذارم برود. از سبد حصیری پای تخت یک جفت جوراب پشمی ارغوانی برمیدارم پا میکنم. شال بافتنی راهراهِ سبزآبیام را میپیچم دور شانهها و تکیه میدهم به بالش، خیره به دودکش همسایه. راست میگوید مارنه. هوای بیرون از پشت پنجرهی باز آنقدرها هم خاکستری نیست. دلم آفتاب میخواهد. شمارهی یوهان را میگیرم. سلام و احوالپرسی مختصری میکنم میگویم پسفردا با دو سه تا فیلم به خانهاش خواهم رفت. میگویم بشینیم باهم فیلم ببینیم. خانهی یوهان روی تپه است، تپه ای در دامنهی کوه. آفتاب قشنگی دارد. یوهان کم حرف است. خوراکهای آبدار خوشطعمی میپزد. میگوید بیا. کتاب را از روی میز بر می دارم. میخواهم تمام امروز را کتاب بخوانم. دوباره شماره میگیرم. با دکتر بارمن قرار میگذارم برای دوشنبه. باید برایش بگویم پنجره را باز کردهام.
خاطرات خانهی ییلاقی --- ویرجینیا گلف
Labels: las comillas |
|
Comments:
این کتابه یا داستان ِ کوتاه؟ چرا هیجا پیدا نمیشه ..
چون این کتاب وجودِ خارجی نداره.
Post a Comment
|