آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, January 25, 2013
یه کاغذ سفید گذاشتم جلوم. قرار بود با خودم روراست باشم و بنویسم. روراست بودن با خود به اندازهی کافی سخته، چه برسه به اینکه بخوای بنویسیشون رو کاغذ. مث وقتاییه که خودت رو مجبور میکنی جواب تراپیستت رو بدی و از شنیدن جواب خودت با صدای بلند به اندازهی کافی شرمنده میشی. نوشتن از خود هم یه چیزی تو همین مایههاست. روی کاغذ میبینی چهقدر با تصویرت فاصله داری و چهقدر باید خودتو بکشی بالا.
باید خودم رو بکشم بالا.
سه چهار هفته پیش داشتم غر میزدم که دیگه سال نود و یک هر چی تو آستین داشت رو کرده و تا آخر سال هیجان خاصی در کار نخواهد بود. آقای یونیورس طی تماسی با آقای وودی آلن ظرف دو هفته برام اونقدر هیجان فراهم کرد که نمیدونم به کدومشون برسم الان. برای صدمین بار اما به این نتیجه رسیدم درست زمانی که از رسیدن به چیزی ناامید میشی و از گیر دادن بهش دست برمیداری، یههو همهچیز به طرزی باورنکردنی میفته رو غلتک. تمام اون چیزایی که به نظرت خیلی دور از ذهن و مناسبِ بازههای طولانیمدت بوده در عرض دو هفته برات پیش میاد و حالا مشکل جدیدت میشه این که چرا همهچی با هم آخه!
بهترین دورههای زندگیم اما همیشه همین غیرِ منتظرههای کوتاهمدت بوده. هست هنوز هم. دو نقطه نیش بازم از خودم. این دورهها فارغ از نتیجهش، همیشه آدمِ خوشحالتری از من ساخته. من؟ آدمِ دل دادن به لحظهم. خوشحال که باشم دور و برم رو هم سادهتر و رنگیتر میبینم. زندگی سبُکتر و آسونتر میشه. بدرود حواشیِ ملالانگیزِ بارِ هستی. سلام کمردرد غیر مترقبه.
Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
Post a Comment
|