آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, March 8, 2013
چند هفته پیش فیلم The Squid and the Whale رو به پیشنهاد استادم دیدم. فیلم فیلمِ من نبود. علیرغم موضوعش - تینایجرها و طلاق و الخ - نوع نگاه فیلمساز رو دوست نداشتم. از همون موقع تا حالا اما فیلم از ذهنم بیرون نمیره. مغزم میخاره. به جز موضوع طلاق و بچههای طلاق و مسائلی که براشون پیش میاد، فیلم دست گذاشته بود روی نکتهای که ذهن من مدتهاست درگیرشه. «خدای بچهها بودن».
پدر و مادرها تا مدتها، سالهای کودکی و گاهی اوایل نوجوانی حتا، خدای یگانه و قادر ذهن بچهن. بچه همهچی رو از فیلتر اونها عبور میده، نظر والدین براش مهمترین و موثقترینه. یگانه مرجع مشورت و حل مشکلات و طرح خوشیها و ناخوشیهایی. نظرت در هر موردی حرف اول رو میزنه. بچه براش مهمه که به تأیید تو برسه، از لباسی که پوشیده و هارمونی رنگهای لباس گرفته تا انشایی که نوشته، موزیکی که داره گوش میده، نظرت در مورد فلان کتاب و فلان نویسنده و فلان فیلم و الخ. اولین نفری هستی که میاد با دقت ازت میپرسه تا ببینه در مورد فلان موضوع چی فکر میکنی. با چشمهای درخشان نگاهت میکنه و مرعوب دانستههات میشه و میشنوی و میخونی که حرفها و مواضع تو رو توی نوشتهها و انشاها و حرفهای تلفنی تحویل دوستاش میده. یه روزی میرسه اما، یه جایی یه نقطهی کوچیکی هست در زندگانی، که یههو حواست جلب میشه که تو دیگه تنها خدای اون بچه نیستی. تنها مرجع موثق نیستی. به تو گوگل و اینترنت و دوستدختر/پسر و فلان آدمِ دیگه هم اضافه شده. اونها هم اومدهن رو همون پلهای ایستادهن که تا سالها ملک مطلق تو بوده. این ملک مطلق برای من به عنوان یه سینگل-مام مطلقتر هم محسوب میشده حتا. حالا اما یه سری آدمای دیگه، بیکه کسی از تو پرسیده باشه، خیلی کول و خونسرد اومدهن نشستهن بغلدستِ تو. تو جایگاه اختصاصی تو. بله، بچهها بزرگ میشن و جهانبینیهای شخصیِ خودشون رو خواهند داشت و دیگه تو دانای کل نخواهی بود و رسم روزگار چنین است و الخ، آی نو؛ دونستن اینها اما چیزی از بارِ اولین مواجهه با این لحظه رو کم نمیکنه. یه روزی رسید که دیگه من خدا نبودم، این یه واقعیت بزرگ بود که ناگهان مث یه کیک خامهای تولد خورد توی صورتم. خندیدم و خامههاي پخششده رو لیسیدم طبعن، اما بههرحال اون لحظه لحظهی مورد علاقهی من نبود.
حالا هنوز، دلم به این خوشه که عجالتن تا سالها یکی از منابع معتبر در خیلی از زمینهها محسوب خواهم شد. هنوز کسی به این راحتی نمیتونه بشینه رو پله کنار من؛ قصدم اما طرح چیز دیگهایه. در زندگی لحظهای هست که خواهناخواه تو دیگه یگانه فرمانروای رابطه نخواهی بود. شیفتگی فروکش کرده، معاشرتهای زیاد باعث شده تو ابعاد آدم مقابلت رو در مقاطع مختلف دیده باشی و سنجیده باشی و دیگه اون تصویر خدشهناپذیر و جذاب اولیه کار نکنه. پشت پرده و خاستگاه خیلی از مانیفستها و طرز فکرهای طرف مقابل رو میدونی. ویترینش دیگه برای تو یکی لااقل کار نمیکنه. به کُنه دیدگاههای واقعی اون آدم دسترسی داری و خیلی ساده اون لباس جذاب و پر زرق و برق دیگه به تن رابطه نیست. آدمهای دیگهای هستن که میتونن به شدت برات جذاب باشن و توجهت رو به خودشون جلب کنن. این لحظه خواهناخواه در هر رابطهای اتفاق میافته و اتفاق افتادنش بیش از اونکه دردناک باشه واقعی و واقعگرایانهست به زعم من. شاید یکی از معدود لحظههای خالص رابطه باشه حتا. این نقطه، این استیج از رابطه یکی از تعیینکنندهترین نقاط رابطهست. نقطهی عطف شاید. یه روز چشم باز میکنی و میبینی ایستادی تو این نقطه از رابطه، دیگه ذوب در ولایت نیستی، با چشمهای تمامباز رابطهت رو و پارتنرت رو تماشا میکنی بیکه چیزی رو مورد اغماض قرار بدی. اینجاست که تو تصمیم میگیری بمونی یا بری. اینجا از معدود جاهاییه که باید یه سری پارامتر داشته باشی، خیلی عمیقتر و خیلی ماندگارتر از تمام پارامترهای روزمره، که بتونی دست خودت رو و رابطه رو بگیری بهش و از ته چاه بیای بیرون. اگر آدم مقابلت واجد چنین ویژگیهایی باشه، میتونی امیدوار باشی رابطه با مضربی فرد ادامه پیدا خواهد کرد. وگرنه که بهتره یه دسته گل بخری و راه بیفتی بری بالا سر مزار رابطه. معمولاً؟ معمولاً «پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد» هم.
|
http://cf09carpediem.blogspot.com/2013/03/im-not-afraid-of-thunder-firelight-but.html
... :]