آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, August 3, 2013
صدای زنگ صبحانه از پایین به گوش میرسد. برمیخیزم روبدوشامبر کهنهی بنفشام را به تن میکنم، به کندی. سرپاییهای رنگورورفته را با نوک پا صاف میکنم. از پنجره نگاهی میاندازم بیرون. سیگار را فشار میدهم کف زیرسیگاری. میمانم تا خاموش شود. سرپاییها را میزنم کنار. در اتاق را باز میکنم، به سنگینی. میایستم بالای پلهها. بوی پنکیک در سرسرا پیچیده است. مارتا همیشه صبحانههای مفصلی درست میکند. کمربند پیچخوردهی آویزان را گره میزنم دور تنم. دوبار. دست میکشم روی نردههای چوبی قدیمی. زرشکی و براق، با خوردگیها و رنگپریدگیهای گاه به گاه. رخوت سراسر تنم را فراگرفته. دست میکشم روی نردهها و پلههای سرد مرا پابرهنه پایین میبرند. بیرون، آفتابیست. اندوهی عمیق پیچیده دور گردنم. خانه بوی ماندگی میدهد. خاطرات کهنه و متروک عین پیچکهای چسبان از سراپایش بالا میروند. نمای خانه همچنان مرموز و دلفریب است. برای من اما انباری بزرگیست با تارعنکبوتهای نامرئی و لرزان. غم میریزد به جانم. بوی ملافههای کهنه نفسام را بند میآورد. ترکهای دیوار و ریختهرنگها زخمام میزند. اثاثِ خانه همچون غریبهای گستاخ، به سرتاپایم خیره میماند. هوای خانه مسمومم میکند.
میزنم بیرون. جیبهایم را پر از سنگ میکنم.
خاطرات خانهی ییلاقی --- ویرجینیا گلف
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|